![]() |
![]() |
|
|
بیش از 12 سال است که از محیط دانشگاه بیرونم ، دورانی که من دانشگاه می رفتم به شلوار جین و چاک بغل مانتو هم گیر می دادند ، موقع ورود باید از یک اتاقک رد می شدی و شانس می آوردی که خانم ها حالشان خیلی بد نباشد ،
محل کارم محیط خصوصی است و آنچنان خوشایند که الان بیش از 12 سال است که کسی چیزی در مورد نحوه پوششم به من نگفته ، قابل ذکر است که بنده یک مامور گیربده در درون خود دارم که گاهی خیلی زیاده روی می کند ، حالا همین من ، که دارم 35 ساله می شوم ، که برای خودم شخصیتی دارم ، که مادر کودکی 5 ساله ام و از نظر او خدا هستم باید موقع ثبت نام پسرم بشنوم که "مادرها باید وقتی بچه هاشون مدرسه ای شدن حجابشون رو بیشتر رعایت کنن تا بچه دچار تناقض نشه." "مادرها وقتی می آن مدرسه باید بیشتر رعایت شئونات اسلامی رو بکنن." یعنی بچه من شاید چند سال دیگه به من ایراد بگیره که "اینطوری نیا مدرسه من ، آبرومو می بری" ، یعنی ما همیشه مجرمیم ، حتی حالا که نقش اول مال ما نیست ، ما مجرمیم که زنیم ، تصور روزی که پسرم به چشم یک مجرم نگاهم می کند برایم خیلی سخت است ، مجرمی که روسری اش کمی عقب رفته. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:34 توسط مامان ارشک |
|
|
پنج ساله شدی و من هنوز غرق تعجبم که چگونه گذشت ،
احساساتم متناقض است ، هم خوشحالم که اینهمه بزرگ شده ای ، هم ناراحتم که دیگر زیاد وابسته ام نیستی ، گاهی فکر می کنم وقتی نبودی من چطور روز را شب می کردم ، پسرم ، آنقدر بزرگ شده ای که با هم گفتگو می کنیم ، نظر می دهی ، درخواست داری ، مشورت می دهی ، کمک می کنی ، دلسوزی می کنی ، بعضی روزها دلم می خواهد 2 تا بودید یا شاید 3 تا ، فکر می کنم اینهمه عشق چگونه در قلبم جای گرفته ، گاهی احساس میکنم توان تحملش را ندارم ، مادرهای نسل قبل چطور عشق چند فرزند را تحمل می کردند ، بیان احساسات واقعیم سخت است و کاش روزی بفهمم که مقدار عشقم را فهمیده ای. پسرم خوشحالم که هستی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 8:53 توسط مامان ارشک |
|
|
این روزها درگیر انتخاب مدرسه ایم،
مدرسه یا مهد ، مساله اینست؟ با هر کدوم که حرف می زنی دلتو میبرن ، بعد فکر می کنی زودتر بره تو محیط خشک مدرسه یا بازم تو محیط بی نظم مهدکودک بمونه ، فکر می کنی زود بره مدرسه برای کلاس اول با محیط و آدما آشنا شده ، باز به خودت می گی الان کوچولو است ، سال دیگه بزرگتر شده بهتر کنار می آد ، در کنار همه اینا ساعت کاری مدرسه تا 1:30 است ، بهت قول می دن بچه رو تا 3:00 نگه دارن ، تو با گردن کج تازه 3:00 از شرکت میای بیرون ، تابستون هم که خداروشکر شامل یک ماه رمضان است که خب معلم ها خسته می شن برنامه داشته باشن و مسلما تعطیلن ، خب مادرای کارمند باید بچه شون رو بکشن به دندون و ببرن خونه فامیلا ، منم که خدا رو شکر نه مادر دارم نه خواهر ، پس من دیگه برم بمیرم ، حالا امسال تابستون رفت مهدکودک ، سال های بعد چه کنم ، هر هفته تماس می گیرن که تصمیمتون چی شد ، یک مدرسه دیگه هم مورد نظر ما هست که الان پیش نداره و ما رفتیم پرس و جو برای دبستان ، گفتن ما امسال پیش دبستان هم داریم ، خب ما رفتیم پیش ثبت نام کردیم ، بعد از یک مدرسه دیگه زنگ زدن که تاریخ مصاحبه تعیین کنن ، ما گفتیم ای بابا ما اونجا نیومدیم که ، گفتن اینجا و اونجا نداره ، ما هر دو با همیم ، آنقدر رفتیم و زنگ زدیم که امروز من تلفن کردم گفتم سلام ، گفتن سلام خانم فلانی ، یعنی رسما بچه از حالا انگشت نما شده ، تازه یک مدرسه دیگه هم رفتیم که هفته دیگه تازه مجمع عمومی دارن برای پدر و مادرها ، رسما خل شد. مامان های کارمند بچه هاتون رو تابستونا کجا می برین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 14:21 توسط مامان ارشک |
|
|
هان ای اطرافیان بچه
تو را به خدا وقتی بچه ای به حرفتان گوش نمی دهد ، آرام بهش نگویید "الان مامانت میاد ها!" یا "مامانت اومد بهش می گم!" یا بدتر از همه "نکن نکن مامانت اومد!" ، مامان ها معمولا گوشهایشان تیز است و دلهایشان نازک. یک کمی خلاقیت باعث می شود هر کسی به حرف شما گوش کند ، تو را به خدا پیام اشتباه به بچه ندهید ، با روح و روان بچه و مادرش بازی نکنید. باشد که رستگار شوید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 9:33 توسط مامان ارشک |
|
|
از مهدکودک می رویم مهمانی ، از این سر شهر به آن سر شهر ،
ترافیک سرسام آور است و کنترل 2 تا بچه خسته از مهدکودک در ترافیک سخت است. بازی می کنند ، می خندند ، دعوا می کنند دوباره خنده و شوخی و ... کار می کشد به دعوا کردن بچه من. هر کس از من می شنود که پسرک خیلی شیطان است با ناباوری می گوید " مطمئنی؟ ارشک؟ شیطنت؟" ، ولی دوست همراهم کاملا باورش شده. پسرک هر چه در توان دارد در ابراز شیطنت و بی ادبی انجام می دهد ، جمله ها و کلماتی می گوید که من تعجب می کنم ، وسط دعوا کردن و خستگی و ترافیک و ..... می فرمایند: - سینا تو مامانت رو دوست داری؟ : بله که دوست دارم. - باباتم دوست داری؟ : بله. - ولی من مامانمو دوست ندارم فقط بابام رو دوست دارم. (با خنده و برق چشم و لحن خاص) رسیده ایم و من قبل از وارد شدن یک تذکر جدی بهش می دهم ، پسرک دلخور شده و ناراحت می نشیند روی مبل و هیچ حرف نمی زند ، صاحبخانه سعی می کند از دلش دربیاورد و می گوید "مامانت اذیتت کرده؟ چرا این مامان ها همیشه بچه هاشون رو اذیت می کنند آخه." سینا سریع جواب می دهد که "ولی مامان من منو اذیت نمی کنه." پی نوشت: سالی پر از شادی و خنده براتون آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:4 توسط مامان ارشک |
|
|
جشن آخر سال مهدکودک است ، بچه ها هنرنمایی کرده اند و مادرها و پدرها فیلم و عکس گرفته اند و قربان صدقه بچه هایشان رفته اند ،
رسم این است که هر خانواده غذا یا دسری برای 2 نفر می آورد و مسابقه ای برگزار می شود و جایزه ای می دهند که من بعد از 3 سال فهمیده ام چقدر ارزنده است ، (جایزه ویژه عدم پرداخت شهریه فروردین ماه است) که البته من دیر فهمیده ام ، دور میز شام شلوغ است و من مثل همیشه جزو نفرات آخرم همراه مربیان و خدمتکاران ، در حال کشیدن غذایی هستم که یکی از خدمتکاران مهد کنارم می آید و آرام می پرسد "این لازانیا است؟ دخترم خیلی دوست داره، گفته براش ببرم خونه" ، بهش می گم "نه ، امشب لازانیا ندیدم بین غذاها". اشتهایم کور شده. نگاه می کنم به پالتوها و کیف های رنگارنگ گران قیمت و صورت های خندانمان. فکر می کنم که من چه راحت قدر داشته هایم را نمی دانم. از خودم می پرسم آیا دیگر خواهم توانست با خیال راحت لازانیا بخورم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 11:36 توسط مامان ارشک |
|
|
مادر کارمند که باشی سعی میکنی در فرصت کم چند تا کار انجام دهی پس پسرک مریض را که صدای سرفه اش ناخن بر روحم می کشد به شوق دیدن مدرسه می بریم مصاحبه ثبت نام پیش دبستانی.
یک کمی استرس داشتم ولی از اونجایی که ارشک شخصیت منسجم و خاصی داره ، مستقل است ، راحت حرفش رو می زنه ، خجالتی نیست و .... (قربون دست و پای بلوری بچه ام) ، زیاد نگران نبودم ، وقتی بهمون گفتن چند دقیقه منتظر بمونین ترسیدم، پسرک روی صندلی جدا از ما نشست ولی اعلام کرد که "من نمی خوام برم کلاس بچه ها رو ببینم ، نقاشی نمی کشم ، شعر نمی خونم. شما برین همینجا اسم منو بنویسین." تلاش های خانم معلم ها و من و پدرش و حتی "سینا" به نتیجه نرسید ، کم کم می خواستم رشوه بدم که راضی شد با باباش بره داخل ، تازه رفته بودن که یکی گفت "چرا ارتباط برقرار نمی کنه؟ مهدکودک نمی ره؟" و دیگری گفت " با چسب به خودتون چسبوندینش؟" نیم ساعتی نشستم تا بالاخره یکی دلش سوخت و منو راهنمایی کردن به اتاق مصاحبه. ارشک نشسته بود لبه صندلی و داشت خانواده اش رو نقاشی می کرد ، تا نشستم گفتم "مامان جان می خوای صندلیتو بیارم جلوتر راحت تر باشی؟" خانم معلم فرمودن "ببین، این مامانا نمی تونن ساکت بشینن." یک شعر دادن به من که اینو ارشک خونده بقیه اش رو شما بگو چون نصفه است. شعر همونقدری بود که ارشک خونده بود ، خانم معلم عقیده داشتن نصفه است و به سرانجام نرسیده ولی شعر دقیقا همونی بود که بهشون یاد داده بودن در ضمن پشت صفحه هم یک نقاشی از کشتن دزد و پر از خشونت بود که گفته بودن اینهمه خشونت تو این بچه چه می کنه. همه اعضای خانواده رو کشیده بود ، خانواده پدری و مادری به جز من و باباش ، خسته شده بود ، پرسید " صفحه پر می شه همه رو بکشم ها؟" خانم معلم گفت "اشکالی نداره ، بهتر هم هست" ، ارشک هم 2 تای باقیمونده اعضای خانواده رو به قدری بزرگ کشید که صفحه پر شد ، معلوم بود خسته است و معلوم بود که تونسته راهی پیدا کنه که نقاشی کشیدن تموم بشه ، به نظر من عکس العمل خوبی بود ولی هنوز من و باباش رو نکشیده بود. خانم معلم گفت" مامان و بابا چی؟" ، بچه تازه یادش افتاد و ما رو کشید. خانم معلم گفتن "زنگ خطر برای شما به صدا دراومد. شما هیچ نقشی در زندگی پسرتون ندارین ، اصلا شما رو به یاد نمی آره که نقاشی تون کنه ، باهاش کم در ارتباط هستین ، دخترعموهاش بیشتر از شما براش مهم اند." و همه اینا رو پایین نقاشی نوشت. قضاوتی نمی کنم شما هم نکنید ولی کاش در مورد بچه ها برچسب ها رو کمی با احتیاط تر استفاده می کردیم. محیط مدرسه در کل شاد بود و بچه ها راحت بودن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 8:36 توسط مامان ارشک |
|
|
شمالیم ، پسرک ج ی ش نکرده خوابیده ، یاد لکه تشک که می افتم تصمیم می گیرم ببرمش دستشویی ، سرد است ، پسرک طبق معمول عرق کرده و خسته از شیطنت های امروزش آنچنان خواب است که فکر کردم نتواند ........ را بگیرد پایین یا حتی خودش را روی توالت فرنگی که حلقه کوچک ندارد نگه دارد ، فرصت فکر کردن کم است ، پسرک را می نشانم و خودم روبرویش می نشینم و زیر بغلهایش را محکم می گیرم و سرش را تکیه می دهم به سر خودم تا احساس امنیت کند ، یک کمی می فرستمش توتر و به گمان اینکه جای ریختن ج ی ش را درست نشانه گیری کرده ام با خیال راحت می گویم "ج ی ش کن مامان جان" اما من یکی دو سانتی اشتباه کرده ام ، پسرک از درز رویه توالت فرنگی و سنگش می ش ا ش د به سر تا پای من ، ناخودآگاه بلند می شوم ولی حرفی نمی زنم مبادا پسرک بترسد ، سریع سر ..... را می گیرم پایین. یاد اولین باری می افتم که پسرک وسط خیابان؟ بیایان؟ گفت ج ی ش و من بلد نیودم که پسرها چه راحت ایستاده می ش ا ش ن د و پسرک را نشاندم و شلوار و جوراب و کفشش غرق ج ی ش شد. حالا پسرک انتقام گرفته بود. پی نوشت: این روزها دستم به نوشتن نمی رود ، در مورد پست قبل هم به اطلاع دوستان می رسانم که خبر فقط در فکر بنده می چرخد ، همین و بس فعلاً. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 بهمن1390ساعت 8:15 توسط مامان ارشک |
|
|
داریم با هم کارتون می بینیم ،
- ارشک دوست داری یک خواهر یا برادر داشته باشی؟ : بله ، دوست دارم 2 تا خواهر داشته باشم. - 2 تا که فعلا نمی شه ولی با یکی موافقی؟ دختر یا پسرش هم معلوم نیست ها. : دوست دارم. - مامانی اولش که به دنیا بیاد خیلی کوچولو است ها ، نمی تونه با شما بازی کنه ، باید یک کمی صبر کنی تا بزرگتر بشه. : وقتی 4 سالش بشه من چند سالمه. یک حساب سرانگشتی می کنم و می بینم شاید 9 سالش هم بیشتر بشه ، چی بگم من آخه.... - 9 سال مامان جان. : بچه 9 ساله که دیگه بازی نمی کنه ، نمی خوامش. - نه مامان جان بازی می کنه ، مثلا ......... و ......... با شما بازی می کنن دیگه. : نه ...... (14 ساله) با من بازی نمی کنه ، نمی خوام. حرف راست رو باید از بچه شنید دیگه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:49 توسط مامان ارشک |
|
|
پسرجانم دیشب که بهت گفتم "اجازه داری با ماژیک تمام دیوارهای خانه را نقاشی کنی." , چشمهایت برق زد , با خوشحالی پرسیدی " واقعاً؟ " ,
من عاشق برق چشمهایت و "واقعاً؟" گفتن هایت هستم , من عاشق نقاشی های روی دیوارت هستم , اول نقاشی کشیدی , بعد تمام دیوار را خط خطی کردی , احساس کردم تمام ناراحتی های 4.5 ساله ات را روی دیوار کشیدی , پسر جانم من عاشق خنده چشمهایت هستم. چه کنم من با اینهمه عشق , از اینهمه دوست داشتنت می ترسم , می ترسم وابستگی ام بال پریدنت را بچیند. پسرجانم ممنون که هستی. پی نوشت: تصمیم داریم خونه رو نقاشی کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1390ساعت 13:28 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|