تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
یادتونه موقع کنکور چقدر از سهمیه شهد.ا و جانبا.زان و ...... شاکی بودیم ٬

یادتونه بعد از قبولی از همکلاسیهامون می پرسیدیم قبولی منطقه چندی؟ و پشت چشم برای غیر منطقه یکی ها نازک می کردیم ٬

یادتونه چقدر ناراحت بودیم که جن.گ ۱۵ ساله تموم شده و هنوز اینا باید از سهمیه هاشون استفاده کنن ٬

کاری ندارم که اونا چه عقیده ای داشتن ٬ نمی دونم اونایی که قبل از بهمن ۵۷ کشته شدن هم تونستن سهمیه بگیرن یا نه ٬

اونها هم برای آینده بهتر جونشون رو گذاشتن کف دستشون ٬ بدون ترس ٬ با شجاعت رفتن وسط میدون ٫ مثل همین هایی که این روزها شجاع شدن ٬

به نظرتون بچه ای که پدر یا مادرش رو تو این اوضاع از دست می ده ٬ حق نداره ۱۵ سال دیگه با سهمیه وارد دانشگاه بشه؟

من اگر ۱۵ سال دیگه زنده باشم ٬ به احترام این بچه ها خبردار می ایستم.

وقتش شده اعتراف کنم که من نسبت به  فرزندان شهد.ا و جانبا.ز ها و ..... کم لطفی کردم.

اینبار زوم کردن رو گر.فتن و ز.دن دخترها بلکه خانواده ها جلوی سیل عظیم این بانوان شجاع رو بگیرن ٬ فکر می کنین بتونن؟

پی نوشت: هی تو کامنتا اسم منو ننویسین لطفاْ ٬ خوشم نمی آد.

پی نوشت: عصبانی نیستم  ُ فقط خوشم نمی آد. ناراحت نشین ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:10  توسط مامان ارشک | 
ت و ل ه س گ ها راه افتاده بودن تو همت که برن پایین ٬

ت و ل ه س گ ها ۲ ترکه نشسته بودن رو موتور و بات وم هاشون رو قایم کرده بودن تو دلشون ٬

۱۰ ثانیه کنار من بودن ٬

من خر جرات نکردم شیشه ماشین رو بدم پایین و یک چیزی بهشون بگم که در ذهنشون بمونه بلکه کمتر مردمو بزنن ٬

من خر تا آمدم فکر کنم که چی بگم از کنارم رد شدن ٬

فقط تونستم بهشون راه ندم تا بپیچن جلوم ٬

من خر بغضمو قورت دادم و فقط چپ چپ نگاهشون کردم ٬

من خر تو دلم هر چی فحش رکیک بلد بودم بهشون دادم ٬

من خر دلم بدجوری شور می زنه ٬

آقای رئیس ما گفته امروز را به هیچ وجه مرخصی نمی دهد.

من خر دلم بدجوری تظا هرات می خواهد ٬

من خر بچه ام را چه کنم که امروز در مهدکودک جشن هالووین دارد و عصر منتظر است تا بروم دنبالش.

ما کی می تونیم بدون در نظر گرفتن بقیه کاری را که دوست داریم انجام بدیم ٬

این بندها کی این همه محکم شد که من نفهمیدم ٬ لااقل کمی می کشیدمش تا گاهی بتوانم کمی دورتر بروم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 8:35  توسط مامان ارشک | 
دوستان سوال فرموده بودن بچه هامون یعنی چه؟ اول خیالتون رو راحت کنم که هیچ خبری نیست ٬ خوشحال نباشین.

من و برادرم ۷ سال اختلاف سنی داریم و محیط مدرسه هامون با هم فرق زیادی داشت ٬ از اونجایی که من معتقدم محیط و نوع دوستان مدرسه تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری شخصیت آدم ها داره ٬ ما خیلی با هم فرق داریم و اصلاْ صمیمیت زیادی با هم نداریم و کلاْ دوران نوجوانی همراه با دعوا و کشمکشی داشتیم ٬ خلاصه اش اینکه من تو خانواده تنها بودم و همیشه حسرت یک خواهر و برادر همسنتر رو داشتم ٬

از اونجایی که خانواده های پربچه دور و بر ما زیادن و اکثراْ هم الان که دیگه بزرگ شدن خیلی به درد هم می خورن ٬ هرگز معتقد نیستم که یک بچه کافیه ٬

اما ٬

قبل از بچه دار شدن به همه می گفتم من ۴ تا بچه می خوام ٬ بعدتر که فکر کردم دیدم تو یک ماشین جا نمی شیم و مجبور می شیم یا ون بخریم یا هر بار یکی از بچه ها رو با خودمون نبریم ٬ تصمیم گرفتم ۳ تا بچه داشته باشم که هنوز هم سر حرفم هستم ٬

اما ٬

همیشه فکر می کردم که اگر پدر و مادری باشعور باشن و بتونن بچه های خوب تربیت کنن بهتره که بیشتر از ۲ تا بچه داشته باشن (منظور دقیقم یکی مثل خانم شین است) و از اونجایی که خودم و آقای همسر رو جزو همین دسته می دونستم همچنان روی ۳ تا بچه داشتن مصمم بودم ٬

اما ٬

من با اونچه که فکر می کردم فرق دارم ٬ تازه فهمیدم که در مورد تربیت بچه زیاد باشعور نیستم و احساس می کنم نمی تونم بچه های خوبی تحویل جامعه بدم ٬ بنابراین نظرم تغییر کرد و می گم ۲ تا بچه کافیه ٬ البته اینکه خونه ما کوچک است و جا برای همین ۳ نفری که هستیم هم کم است و همچنین ما هنوز در فکر بریم کانادا و نریم کانادا هستیم هم در تغییر نظرم موثر بوده ٬

حالا اگر ما خونمون رو بزرگ کردیم و من بچه دوم هم آوردم و اخلاقم تغییر کرد و دیدم با بچه دوم دارم بهتر رفتار می کنم و ارشک هم تا اون موقع کمی بزرگتره و معلوم شده که قرار است چی از آب در بیاد شاید بچه سوم رو هم آوردم ٬

البته با وجود اینکه بنده الان ۳۲ سالمه و تا بخوام بچه دوم بیارم حداقل ۲ سال دیگه طول می کشه و تا بچه دوم از آب و گل در بیاد و ۴ ساله بشه ٬ بنده ۳۸ سالم می شه و شاید دیگه اون موقع حوصله گریه و آروغ و پمپرز نداشته باشم ٬ فکر کنم من خیلی زرنگ باشم همون ۲ تا بچه داشته باشم ٬

تازه به همه اینا خواست خدا و خواست آقای همسر رو هم اضافه کنین ٬ با این حساب و کتابا احتمال داره ارشک تک فرزند بمونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 11:46  توسط مامان ارشک | 
۱- پسرک از چهارشنبه روبه راه شده ٬ تنها مشکلی که باقیمونده اینه که چون هفته اول مجبور شدم براش پمپرز ببندم ٬ شازده خوشش آمده و مرتب ج ی ش می کنه و حتی شبها هم خدمت رختخواب می رسه و متاسفانه بنده دعواش می کنم ٬ می دونم نباید هیچی بگم ها ولی نمی تونم.

۲- هفته پیش که نرفت مهد ٬ تصمیم دارم این هفته هم نبرمش ٬ بسکه همه بچه ها مریضن و سرما خوردن ٬ می ترسم دوباره پروژه گریه و زاری داشته باشیم.

۳- بالاخره دیروز بنده رسماْ خواهر شوهر شدم ٬ ساعت ۶ تو محضر قرار داشتیم ٬ ساعت ۵:۴۵ آقای سردفتر بدو بدو رفت و گفت تا مهموناتون بیان من برگشتم. ما هم که ساده گفتیم باشه ٬ رفتن همان و ساعت ۸ آمدن همان ٬ خلاصه که ۸/۸/۸۸ شون با ساعت ۸ تکمیل شد ٬ آرزو می کنم خوشبخت بشن.

۴- دخترعموهای ارشک هم به ترتیب مریض شدن و دیروز که نوبت دومی بود ٬ باباش می گفت کلی بچه مریض تو بیمارستان بودن و حتی داروخانه های اطراف بیمارستان دارو تموم کردن ٬ خدا کنه این شیوع بیماری کمی کنترل بشه.

۵- از احوالپرسی همتون ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 8:49  توسط مامان ارشک | 
پسرکم مریضه ٬ از چهارشنبه هفته پیش اسهال داره ٬ جمعه از صبح تا شب بیمارستان بودیم و زیر سرم بود ٬ الان وضعیت عمومیش خوبه ولی اسهال همچنان ادامه داره ٬ البته با شدت و تعداد کمتر ٬

تا حالا اینقدر لباس و فرش و سرامیک نشسته بودم ٬ از بس که دستهامو شستم پوستشون رفته ٬ ولی خودم هم مبتلا شدم ٬ البته خفیف تر ٬

امیدوارم همگیتون خوب باشین تا من برگردم به روال عادی زندگی. بچه ام خیلی چاق بود با این مریضی شده باربی ٬ شانس منه دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 23:31  توسط مامان ارشک | 
ارتباط ارشک و پدرش روز به روز داره بدتر می شه ٬ تا حدی که صبح که چشماش رو باز می کنه اگر اول اونو ببینه می زنه زیر گریه ٬

بهم دست نزن ٬ به کیفم دست نزن ٬ تو بهم آب نده ٬ همه کارها رو مامان انجام بده ٬ مامان ببره دستشویی ٬ مامان غذا بده ٬ مامان بغل کنه ٬ مامان بازی کنه ٬

خیلی نگرانم ٬ آقای همسر فوق العاده مهربون و خندون است ٬ ولی مدت زمان کمی توی خونه است ٬ وقتی هم که می آد دیگه موقع بازی نیست ٬

فکر می کنم شاید به خاطر مهدکودک رفتن و دوری از من احساس می کنه که بقیه ساعت های روز باید همش با من باشه ٬ تمام سعیم رو می کنم که وقتی با همیم ساعت های خوبی داشته باشیم.

همیشه نگران موقعیت خودم به عنوان مادر بودم ٬ چون مطمئن بودم با مهربونی آقای همسر بچه هامون اونو بیشتر دوست خواهند داشت ٬ حالا برعکس شده.

به نظر شما ایراد از کجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 9:9  توسط مامان ارشک | 
اخبار می گه طرف ۸ کیلو ماده منفج.ره بسته به خودش و رفته نمی دونم کجا و خودشو منفج.ر کرده و ۵ نفرو کشته ٬ دلم می خواد بدونم چی خوندن تو گوشش كه یک همچين كاري كرده ٬

هر بار كه فيلمهاي اون روزهاي تاريك و سياه رو نشون مي ده كه چه طوري بعضي افراد مردم بي پناه رو بدجوري مي زنن ٬ دلم مي خواد بدونم چي خوندن تو گوششون كه اونطوري مردمو مي زنن ٬

قبول دارين كه ما براي كشورهاي دنيا خطرناكيم ٬ قبول دارين كه حق دارن از ما بترسن ٬ وقتي طرف به خودش و مردمش رحم نمي كنه ٬ مي خواد حقوق مردم دنيا رو رعايت كنه ٬

چي شد كه فكر ما اينهمه خطرناك و زشت شد ٬ چند تا از ماها روز و شب با همين افكار خطرناك زندگي مي كنيم ٬ كدوممون مهربوني با بقيه رو به بچه هامون ياد مي ديم ٬

كدوممون به بچه مون مي گيم به رفتگر محله سلام كنه ٬ يا مي گيم نري جلوش ها مي خورتت ٬

كدوممون يك بشقاب غذا مي كشيم مي ديم بچه مون ببره بده به سرايدار افغاني خونه درحال ساخت بغل دستيمون یا بهش مي گيم اينا بچه ها رو مي كشن ٬

رفتیم شمال و سگ برادرشوهر هم که دیگه شده سر جهازی ٬ بیرون فروشگاهی ایستادیم و چند نفر رفتن تو خرید ٬ بقیه با سگ بیرونیم ٬ چند تا بچه می آن و باهاش بازی می کنن و می رن ٬ سگه یک کمی دور شده ٬ من زیر چشمی نگاش می کنم ٬ یک بچه ۵-۴ ساله می آد و نگاه می کنه که کسی می بینه یا نه ٬ یک سنگ از رو زمین برمی داره و به سگه نزدیک می شه ٬ دور و برش رو نگاه می کنه و تا می بینه کسی نیست با قدرت سنگ رو می زنه و سگه و فرار می کنه پیش مامانش.

دلم میخواد بدونم مامانش اشتباه کرده یا کلاْ بعضی بچه ها خشن ترن ٬ انسان ها موجودات پیچیده ای هستن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:34  توسط مامان ارشک | 
از در مهدکودک آمدیم بیرون و داریم می ریم سمت ماشین ٬

: به نگین گفتم ما ...... داریم. (اسم ماشینمون)

- اا آفرین که اسم ماشینمونو می دونی.

: اون گفت زانتیا دارن.

اولین بار است زانتیا رو می گه ٬ چشمام گرد می شه.

فرداش در همون مسیر ٬

: با چه ماشینی آمدی دنبالم؟

- چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که با ماشین آمدم دنبالت.

: با ....... آمدی یا با ماشین بابابزرگ؟

- مهم نیست که آدما چه ماشینی سوار می شن ٬ مهم اینه که چقدر مهربونن.

آخه من باید چی بهش می گفتم.  خانم شین عزیز یک راهنمایی بفرمایین لطفاْ.

دخترعموهای ارشک تو دبستان از مدل ماشین و مبل و خونه دوستاشون تعریف می کردن ٬ من حالم بد می شد ٬ بچه من از ۲.۵ سالگی شروع کرده ٬ یعنی باید مهدش رو عوض کنم؟

خیلی خیلی خیلی نگران تربیتش هستم ٬ به نظر من فوق العاده بی ادب شده و مدام در حال پرخاش است ٬ خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:20  توسط مامان ارشک | 
ارشک رو باردار بودم ٬ همون ماههای اول ٬ آقای همسر با دوستش قرار گذاشته بود که بره نمی دونم کجا ٬ تازه ماشین نو خریده بودیم ٬ آقای همسر خیلی خونسرده ٬ در بدترین شرایط  ٬ضرر مالی براش مهم نیست و خونسرد و خوش اخلاق می مونه ٬

زنگ زد که تصادف کردم ٬ یک وانت چراغ قرمز رو نمی بینه و کوبیده بود به ماشین ما ٬ طرف هم آدم خوبی بود ٬ زنگ می زنه به دوستش که تو بیا فلان جا ٬ سر چهارراه ترافیک می شه ٬ آقای همسر جلوی ماشینا رو می گیره که وانت بتونه بیاد کنار ٬ خیابون باز شه ٬

یک وانت سپا.ه با ۳ نفر مامور خرید با پررویی می آن و می زنن به پای آقای همسر ٬ می گه چه خبرتونه؟ ٬ می ریزن پایین و بزن و بکش و می اندازنش تو وانت و می رن ٬

تا مردم و راننده وانت و مغازه دارها بجنبن برده بودنش ٬ حالا من هی زنگ می زنم ٬ هی خاموشه ٬ دوستش رو می گیرم ٬ طرف هم از اونایی بود که خیلی مراقب من بود ٬ هی چرت و پرت جواب منو می داد ٬

خلاصه برده بودنش با خودشون خرید ٬ برده بودنش تو یک خیابون خلوت و زده بودنش ٬ برده بودنش و هر چی دوست داشتن بهش گفته بودن و بعد از ۱ ساعت تو بیابونای ته اتوبان بابایی پیاده اش کرده بودن ٬

خیلی شانس آوردیم.

آقای همسر افتاد دنبال شکایت ٬ همه مغازه دارها و راننده وانت و پلیسی که آمده بود برای تصادف گفتن می آن شهادت می دن.

یک روز صبح ساعت ۶ تلفن زنگ زد و خبر دادن که همون دوست آقای همسر تو خواب سکته کرده و رفته ٬ آقای همسر از شکایت صرفنظر کرد.

دیروز جایی کار اداری داشتیم ٬ یکدفعه آقای همسر گفت "منو آوردن تو کوچه های این خیابون زدن ها" ٬ دلم بدجوری گرفت ٬ دوباره نفرینشون کردم.

همه چی رو داریم از دست می دیم ٬ فرهنگ ٬ ادب ٬ مهربونی ٬ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:58  توسط مامان ارشک | 
پدرم: رفتین عروسی ارشک جون؟

ارشک: بله.

پدرم: خوش گذشت؟

ارشک: بله.

پدرم: پس چرا منو با خودتون نبردین؟

ارشک: آخه ٬ آخه ٬ آخه شما خسته می شدی.

**********

از بس که من و دخترخاله ها تو دبی به همدیگه جنس نشون دادیم و پرسیدیم چنده؟ تازگی ها تو هر فروشگاهی می ریم ٬ارشک می ره چیزهای مورد علاقه اش رو برمی داره و میاد سوال می کنه "این چنده مامان؟".

**********

بابت کامنتهای مهربانانه تون و اندرزهای حکیمانه تون خیلی خیلی ممنونم. من الان خوبم.

پی نوشت: روز جهانی کودک مبارک. ما رفتیم پارک پایداری که مادران امروز جشن داشتن. برنامه هاشون مناسب سن ارشک نبود و بیشتر مامان باباها لذت بردن تا بچه ها. جاهای دیگه خوب بودن؟

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 5:8  توسط مامان ارشک |