تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker شازده ارشک
دلم بدجوری گرفته است ٫ همه کسانی که مدت هاست می شناسنم می دانند که لبخند هرگز از لبانم دور نمی شود ٫ ولی تازگی ها تمام مدت افسرده ام.

ارشک را که می بينند که هميشه لبخند به لب دارد می گويند از اين مامان و بابای خنده رو همين بچه به وجود می آيد و در حقيقت از همان ابتدای تولدش آنقدر لبخند زدم که او هم ياد گرفت.

ولی تازگيها لبخندم نمی آيد ٫ مرداد که می شود بدجوری به هم می ريزم ٫ کاش مرداد نبود ٫ کاش ۶ مرداد هرگز نمی آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 20:27  توسط مامان ارشک | 
از اونجایی که من اغلب اوقات از دست کسی ناراحت نمی شم وقتی کسی از دستم ناراحت می شه و قهر می کنه و به من زنگ نمی زنه و به همه می گه که از دست من ناراحت شده و .... دیگه از تو لیست دوستان خارجش می کنم.

شاید من کمی غیرعادی باشم ولی از نظر من آشنایانم به دو دسته تقسیم می شن :

۱- اونایی که خودم انتخابشون کردم و دوست خطابشون می کنم و قبول دارم که اونا هم منو دوست خودشون می دونن.

۲- اونایی که دلم می خواد باهاشون رابطه داشته باشم ولی دوستم نیستن ٬ یعنی برای رابطه ام دلیل دیگری دارم.

دسته اول که حسابشون پاک است ٬ یعنی هر کاری بکنن و هر حرفی بزنن که از نظر من خوشایند نباشه  ٬ چون من از دوستیشون خاطرجمع هستم پس به خودم می گم حتماْ برای این کار یا حرفشون دلیلی داشتن که برای خودشون محترم بوده ٬ پس ناراحت نمی شم.

دسته دوم هم که کارها و حرفاشون بسته به میزان شعورشون است ٬ پس به خودم میگم طرف همین قدر می فهمه و بنابراین باز هم ناراحت نمی شم.

اونوقت من با این اخلاق وقتی یکی بهم میگه از دستت ناراحت شدم چون تو به من گفتی تو و به اون یکی گفتی شما ٬ خنده ام میگیره. گرچه تعداد این افراد که همه از دسته دوم آشنایان من هستن کم است چون من تمام سعی خودم رو می کنم تا با همه به قدر شعورشون ارتباط برقرار کنم ولی باز هم وجود دارن و این موضوع غمگینم می کنه.

مخصوصاْ که دلیل ناراحتی بعضی شون تلفن نکردن و حال نپرسیدن من باشه ٬ خوب آدم خوب لابد گرفتار بودم ٬ لابد مریض بودم ٬ لابد دلم نمی خواسته زنگ بزنم ٬ خوب اگه تو دلت می خواد رابطه داشته باشیم تلفن رو بردار و زنگ بزن ٬ نمی میری که ٬ حالا اگه دفعه پیش هم تو زنگ زدی باید آنقدر منتظر بمونی تا من زنگ بزنم ٬ خوب پس منتظر بمون.

از رابطه های تلفنی یک بار من زنگ بزنم یک بار اون متنفرم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 19:39  توسط مامان ارشک | 
گاهی وقتا دیدین تو یک خانواده چند تا بچه هستن که با وجود پدر و مادر خوب و تربیت خوب و محیط خوب فقط یکیشون بدرفتار می شه ٬ مامان بزرگم می گفت بچه ها ذاتشون با هم فرق می کنه حالا اینکه ذات رو چی معنی می کرد نمی دونم ٬ ولی این مثال رو خیلی در مورد من و برادرم به کار می برد که کاملاْ با هم فرق داریم.

من همیشه با این موضوع مخالف بودم و عقیده داشتم که نوع رفتار پدر و مادر باعث می شه که فرزندی مثلاْ آروم باشه یا اینکه به همه چیز اعتراض کنه و انعطاف پذیر نباشه ٬ وقتی حال و هوای خونه موقع بزرگ شدن بچه ها با هم فرق می کنه خوب تربیت ها هم متفاوت می شه.

مطمئناْ رفتار پدر و مادر تو تربیت بچه خیلی موثر است و از آنجاییکه بچه ها در سالهای اول زندگی همه چیز رو از رفتارهای بزرگتر ها کپی می کنند ٬ پس اینکه فکر کنیم ذات بچه ها خوب یا بد است درست نیست.

ولی گاهی وقتا اختلافهایی رو تو رفتار بچه ها از همون نوزادی می بینم که نمی فهممشون ٬

هم زمان با به دنیا آمدن ارشک ۲ تا بچه دیگه هم توی فامیل به دنیا آمدن که یکیشون دختر است ٬ ارشک هرگز موقع شیر خوردن یا بعد از تموم شدنش تو چشمای من نگاه نکرد و هرگز لبخندی از تشکر به من نزد ٬ در حالی که وقتی ۳ یا ۴ ماهه بودن اون دختری که می گم آنچنان عاشقانه مادرش رو نگاه می کرد و بعد از شیر خوردن لبخند می زد که بیا و ببین ٬ تازه من همیشه جای ساکت به ارشک شیر می دم و لحظه ای نگاهم رو ازش برنمی دارم و حرف هم نمی زنم ٬ ولی مامان اون دختر کوچولو تو جمع و درحال خنده و صحبت شیر می داد.

همین حالا هم ارشک هیچ وقت با محبتی که من انتظار دارم در آغوش من نمی مونه.

تازگی ها ارشک به نظرم لجوج شده ٬ وقتی چیزی می خواد و نمی تونه بدست بیاره جیغ می زنه و گریه می کنه ٬ گاهی که به زور بغلش می کنن تو صورت طرف مقابل هم می زنه و من تمام مدت نگرانم که آیا این همه تلاشم برای تربیت بهتر پسرکم بی نتیجه مونده ٬

جالبه که از وقتی تقریباْ خانه دار شدم کمتر فیلم ها و کتاب های تربیت کودکی رو اینهمه با شوق و ذوق خریدم می بینم و می خونم ٬ وقتی شاغل بودم بهتر برنامه ریزی می کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 8:31  توسط مامان ارشک | 
۱- پسرک خیلی شیطان شده ٬ لحظه ای آرام نیست ٬ با اینکه تمام سعی خودم را کردم تا زیاد نه نشنود ولی اغلب همان چند کاری را که نباید انجام دهد می کند و با چشمهای شیطان و لبخندی به لب مرا می نگرد وقتی می گویم نه ٬ می خندد و دوباره کارش را تکرار می کند ٬ وقتی تعداد تکرارها بیش از ۴ بار می رسد فریادم بلند می شود ٬ من خیلی زود خشم هستم ولی زود هم فراموش می کنم ٬ آنوقت دست بر میدارد و تا ۵ ثانیه خوب است.

۲- گویا علاقه به سطل آشغال در همه بچه ها وجود دارد ٬ پسرک من پا را فراتر نهاده و تا غافل می شوم چیزی از سطل آشغال درآورده در دهان می گذارد.

۳- حرف زدنش به جمله نکشیده ولی کلماتش بیشتر شده ٬ شارژر و سی دی را خیلی بامزه تلفظ می کند.

۴- غذا خوردن همچنان با اعمال شاقه انجام می شود و تا من بی خیال می شوم مهمانی پیدا می شود و جمله کذایی "ارشک چقدر لاغر شده" را بر زبان می راند. اه که چقدر از این جملات متنفرم ٬ حتی وقتی بچه نداشتم هم به هیچ کس این جمله را نمی گفتم.

۵- بیدار شدنهای مکرر در شب و درخواست شیر همچنان ادامه دارد و من جداْ در مقابل جمله "ماما سیر ٬ سیر" نمی توانم مقاومت کنم.

۶- هیچ دندان جدیدی ظاهر نشده است ٬ ولی فکر می کنم لثه هایش درد می کنند و بدغذاییش هم کمی به این دندانها مربوط است. پسرک تقریباْ ۱۵ ماهه من فقط ۴ دندان دارد.

۷- دوستی پارسال همین موقع ها توصیه کرد تا می توانی پسرکت را در آغوش بگیر که وقتی بزرگتر شد لحظه ای در آغوشت آرام نمی گیرد و اینک پسرکم فقط موقع شیر خوردن در آغوشم آرام است وگرنه ترجیح می دهد راه برود.

۸- علاقه فراوانی به جلب توجه پیدا کرده و وقتی بیرون از خانه قدم می زنیم باید مدام از رفتنش به سمت دیگران جلوگیری کنیم ٬ البته اگر طرف کمی از خود ملاطفت انجام دهد من هم استقبال می کنم ولی بعضی آدم ها خیلی بدخلق هستند و دویدن کودکی با لبخندی بر لب هم لبانشان را باز نمی کند. می ترسم طفلکم دچار سرخوردگی شود.

۹- در خانه ماندن را هیچ دوست ندارم ولی از سپردن کودکم به مهد نیز راضی نیستم ٬ امیدوارم شرکت عزیز تا عید با من راه بیاید و وقتی ارشک ۲ ساله شد به مهد بفرستمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 9:42  توسط مامان ارشک | 
درک نمی کنم دو نفر که سالها با هم زندگی کردن و با خوب و بد هم ساختن چطوری می تونن بشن دشمن خونی هم ٬

چه اتفاقی بینشون می افته که حاضر می شن بدترین دشمنی ها رو در حق طرف مقابل بکنن تا بیشتر عصبانیش کنن ٬

یعنی زندگی مشترکشون اصلاْ خاطره های خوب نداشته ٬ یعنی یاد لحظه های شادی که با هم داشتن نمی افتن ٬ یعنی قیافه طرف مقابل رو وقتی خبر کاری رو که دارن انجام میدن بهش می دن تصور نمی کنن ٬ شاید هم تصور می کنن و از تصور عصبانیت طرف کیف می کنن ٬

یعنی وقتی شریک زندگیشون نخواست دیگه باهاشون زندگی کنه می شه دشمن ٬ پس باید با انجام همه کارهای کثیفی که بلدن حالش رو بگیرن ٬ یعنی نمی شه مثل دو تا انسان با هم حرف بزنن و به نتیجه برسن ٬

اون وقت اگر بچه داشتن چی ٬ یاد اون موقع که جیک جیک مستونشون بود و بچه دار شدن نمی افتن ٬ اصلاْ یاد بچه هاشون می افتن ٬ یا از اونها به عنوان حربه ای برای آزار بیشتر طرف مقابل استفاده می کنن ٬

آهای بابایی که دخترات ۴۵ روزه مامانشون رو ندیدن با شمام ٬ بله با شما ٬ کاش اینجا رو می خوندی ٬ کاش اجازه داشتم سرت داد بزنم ٬ کاش فامیل خودم بودی ٬ کاش یکی سرت داد می زد ٬ دیشب دلت آمد ببریشون تو خونه خالی ٬ چه حسی پیدا کردی وقتی رفتین تو و بچه ها دیدن که شیشه بوفه شکسته ٬ کاشکی تونسته باشی همه خرابکاری هاتون رو جمع کنی. خیلی خوشحالی که بعد از این همه مدت تونستی ازش آتو بگیری ٬ دیدی بچه هات چقدر عصبی ان ٬ اصلاْ می بینیشون.....

آهای مامانی که ۴۵ روزه بچه هات رو ندیدی ٬ می ارزید این کاری رو که کردی ٬ نمی شد آبرومندانه تقاضای طلاق بدی ٬ آنوقتی که خبرها رو به همسرت می رسوندی فکر کردی که دخترات چند سال دیگه چه فکری راجع بهت می کنن ٬ فکر می کنی که با گفتن " دروغ گفتم چون می خواستم باباتون دیگه طرفم نیاد." می تونی راضی شون کنی. یک یا دو سال دیگه ٬ شاید هم کمتر دختر بزرگت پ.ر.ی.و.د می شه فکر می کنی من اون موقع نزدیکش باشم که راهنماییش کنم.

کاش هر دوتون اینجا رو می خوندین ٬ کاش به عاقبت کارهای زشتی که دارین انجام می دین فکر می کردید ٬ کاش اینقدر کارهای زشت بلد نبودین ٬ کاش می تونستین مثل دو تا انسان با هم حرف بزنین ٬ کاش بهتون یاد داده بودن که با لجبازی کاری پیش نمی ره ٬ کاش موقعیت بچه ها رو درک می کردین ٬ کاش همه چیز به خیر بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:10  توسط مامان ارشک | 
همه ما برای ادامه زندگی به امید نیاز داریم و هر چقدر هم که اوضاع برامون سخت بگذره ته ته دلمون امید داریم که همه چیز روبه راه بشه ٬

حتی اونایی هم که از زندگیشون خسته شدن و مدام غر می زنن باز هم امید دارن وگرنه هیج کاری نمی کردن تا بمیرن و وای به اون روزی که امید به زندگی و بهتر شدن اوضاع تو دل کسی از بین بره ٬ اونوقت دیگه هر چی هم سعی کنی نمی تونی بهش کمک کنی.

زندگی بچه داری هم به امید بسیاری نیاز داره ٬

شب می خوابی به این امید که بچه ات تا صبح یکسره بخوابه و خودت می دونی که نمی شه ولی باز هم شب بعد امید داری که بشه.

صبح بیدار می شی به این امید که بچه ات صبحانه اش را کامل و بدون غر بخوره و ته دلت می گی شاید امروز نیاز به دلقک بازی کمتری باشه ولی می بینی که باز تبدیل به انواع و اقسام پرنده ها و چرنده ها شدی تا شازده دو لقمه بخوره ولی فردا صبح باز هم امید داری که اوضاع تغییر کنه.

بعد از صبحانه امیدواری که بچه امروز کمتر نق بزنه و ددر بخواد ٬ سر ظهر دوباره پرنده و چرنده می شی و عصر و شب هم همش با امید به بهتر شدن اوضاع و احوالت می گذره ولی شب تا خوابت نبرده باز به خودت می گی فردا حتماْ بهتر خواهد گذشت.

و لذت زندگی به همین امید به بهتر شدن است ٬ تمام سعیت رو می کنی چون امید داری همه چیز اونجوری بشه که دوست داری ٬

و شاید بهترین آرزو برای دیگران این باشه که امیدشون توی زندگی زیاد باشه ٬ پس از امروز برای هم دعا کنیم که هرگز دوستی یا دشمنی امیدش رو از دست نده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 8:19  توسط مامان ارشک | 
۱- آقای همسر تولدت مبارک ٬ با اینکه می دونم این روزها حال و حوصله درست و حسابی نداری ولی بدون که من با وجود تهدیدهام تا آنجایی که بتونم پشتت می مونم ولی تو هم سعی کن خیلی جاهای بدبد نری.

۲- شازده روزهایی که خونه مامان بزرگش می مونه و من میام سر کار خیلی بهش خوش می گذره ٬ آنقدر که وقتی من می رسم خونه فقط از راه دور لبخند تحویل می ده و مثل قدیمها نمی پره بغلم ٬ می بینین تو رو خدا.

۳- راجع به مطلب قبلی بگم که من مظلوم نمایی نکردم ٬ چون شما کلاْ دوطرف رو نمی شناسین ولی من که می شناسم که هر دوشون مشکل دارن ولی در کل وقتی این جور مسایل پیش می آد من یک کمی که نه بیشتر از یک کمی به هم می ریزم.

۴- هفته ای ۲ روز آمدن سر کار باعث شده کارهام خیلی روی هم انباشته بشه ولی از خونه موندن هم زیاد راضی نیستم ٬ به نظرم باید مهدکودک رو جدی بگیرم.

۵- از ۸ صبح تا الان که ۱۰:۱۵ است دارم این مطلب رو می نویسم ٬ یعنی ۱ خط نوشتم و چند تا کار انجام دادم به بزرگی خودتون ببخشید اگر به قول گلمریم درست و حسابی نیست.

پی نوشت: بابا من نگفتم که اینترنت و موبایل بد است و عامل فساد است ٬ منظورم این بود که معمولاْ تو ایران از همه چی جنبه منفی اش رو بیشتر همه دوست دارن ٬ سوتفاهم نشه بابا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:14  توسط مامان ارشک | 
اگر ناگهانی همسرتون خونه و زندگی رو ول کنه و بره و پیغام بده که طلاق آخرین راهه چی کار می کنین ...

اگر دو تا بچه ۷ و ۱۰ سالتون بهتون بگن که همسرتون حق داشته شما رو ترک کنه و از اول اشتباه کرده با شما ازدواج کرده چی کار می کنین ...

اگر بعد از ۱۵ سال زندگی مشترک همسرتون پیغام بده که چون دیگه دوستتون نداره ترکتون کرده و حتی حاضر نباشه یک بار دیگه ببینتتون چی کار می کنین ...

اگر بعد از چند وقت بهتون خبر برسه که مدتی است همسرتون با بهترین دوستتون رابطه داره چی کار می کنین ....

اگر شما تصمیم به آبروبری گرفتین و دیگران آرومتون کردن که از طریق قانون اقدام کنین و بعد از کلی اینور اونور رفتن بفهمین که قانون هیچ کاری براتون نمی کنه چی کار می کنین ...

شاید جواب سوالهای بالا این باشه که باید به خاطر بچه ها همه چیز را پوشاند و گذشت و دل به خوب بزرگ کردن دخترکان بی گناه بست ٬ ولی اگر شما پدر خانواده بودین چی ٬ نظراتتون ممکنه خیلی کمک کنه ...

ما ایرانی ها معمولاْ از همه چیز جنبه منفی اش رو می گیریم ٬ نمی خوام بگم اینترنت و موبایل چیز بدی است ولی دقت کردین که چقدر رابطه های با علامت سوال از همین طریق به وجود می آد و بدون اینکه طرفین قصدی داشته باشن شکل می گیره و آخرش معلوم نیست چی می شه ٬ پدر و مادرها دیگه هیچ جوری نمی تونن روابط فرزندانشون رو کنترل کنن و ....

اگه فقط یک کمی از زندگی زناشوییت ناراضی باشی و دلت بخواد با یکی که اصلاْ نمی شناسیش و احتمالاْ اصلاْ برات دردسری درست نمی کنه درددل کنی و بعد از حرف زدن خالی می شی و راحت میری سر زندگیت ٬ اولین قدم اشتباه رو برداشتی و بعدش دیگه معلوم نیست به کجا برسی.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:52  توسط مامان ارشک | 
روزهایی که خونه هستم ساعتها مثل برق میگذرن و وقتی به خودم می آم که ساعت 9 شب است.

اوقاتم پر شده از لذت دیدن پیشرفت های پسرم و از طرفی ناراحتی اینکه دیگه مثل قبل به من وابسته نخواهد بود.

بعضی وقتا دلم می خواد چند دقیقه ای در آغوشش بگیرم ولی مگه می مونه همش می خواد زمین باشه و این راه رفتن هم شده مصیبت جدید ، خیلی تعادل کامل داره با سرعت هم میدوه و همش می گم دیگه خورد به دیوار ، به میز ....

غذا خوردن هم که میگه خودم بخورم و بریزم و بپاشم و خلاصه روزی چند دست لباس عوض می کنیم.

با همه این سختی ها دلم برای محل کارم تنگ می شه ، نمی دونم تا کی می تونم کم برم سر کار ولی امیدوارم تا عید بشه ، تا ببینیم روزگار برامون چه در چنته داره...

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 12:49  توسط مامان ارشک | 
این روزها آنقدر آشفته ام که خاطرات سفر فراموشم شده ٬ پسرک خیلی سریع در حال رشد است ٬ از وقتی از سفر برگشته ایم راه افتاده و دیگر به ندرت چهاردست و پا راه می رود ٬ وزنش کماکان کم است ولی از نظر قدی زیادی بلند شده و همین باعث می شود لاغرتر به نظر آید.

عینک ٬ عکس ٬ ماما ٬ بابا ٬ آب ٬ آتش ٬ نی نی ٬ رفت ٬ شیر ٬ ... را می گوید و به ماشین و ماست می گوید ما.

رقصش روز به روز تکمیل تر می شود و از تکان سر و دست و چرخاندن مچ ها به حرکات پا رسیده است.

بغل کردن را خوب یاد گرفته ولی با تلاش فراوان من بوسیدن را یاد نمی گیرد.

وقتی کار خطرناکی می کند و با نه من مواجه می شود با پررویی تمام به من نگاه می کند و می خندد و به کارش ادامه می دهد.

قبل از سفر شیر شبش را ترک کرده بود و گاهی که خیلی بیقرار بود یک وعده شیر می خورد ٬ در سفر آموخت که بگوید شیر و حالا نصفه شبها که بیدار می شود می گوید: ماما ماما شیر شیر ٬ فقط یک شب توانستم مقاومت کنم که آن هم ۱.۵ ساعت نق زد ٬ حالا شما بگویید ۴ تا دندان نصفه نیمه اش خراب شود بهتر است یا اینکه شبی ۲ ساعت گریه کند و آن دو پر گوشتش هم بریزد.

استخر هتل در جزیره سامویی

معبد چوبی در پاتایا که در حال ساخت بود و به عنوان اثر تاریخی معرفی می شد.

پسرک در حال شنا در پارک آبی پاتایا ناگهان خوابید.

این تایلندی های بی دین که به قول آقای همسر حتماْ به جهنم می روند چون نماز نمی خوانند تمام مدت به فکر شادی و نشاط بودند ٬ عصر شنبه در بانکوک فستیوال کارتون خیابانی برقرار بود و همه بچه مدرسه ای ها با پوشیدن لباس و گریم صورت به شکل شخصیت های کارتونی مورد علاقه شان در آمده بودند و آوازهای آنان را اجرا می کردند و امتیاز می گرفتند ٬ واقعاْ که چه بدآموزی هایی برای فرزندانشان دارند.

ارشک کلی لذت برد و رقصید و بغل همه عکس گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:44  توسط مامان ارشک |