![]() |
![]() |
|
|
پسرکم تب داشت ٬ تمام هفته پیش ٬ ۳۹ تا ۳۹.۵ با وجود استامینوفن و بروفن ۲ ساعته ٬ تمام مدت مثل جوجه تو بغل من بود و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ٬
بالاخره ۴شنبه یک عدد آمپول پنی سیلین نوش جان فرمود ٬ ۵ شنبه تب کمتر شد ولی قطع نشد ٬ دکتر آزمایش خون وادرار نوشته بود ٬ ۵شنبه عصر رفتیم آزمایشگاه ٬ آنقدر که برای جی.ش کردن گریه کرد برای خون گرفتن گریه نکرد ٬ می گفت اینجا کثیف است ٬ بریم خونه جیش کنیم ٬ می آوردیمش بیرون قسمت توا.لت که بزرگتر بود جیغ می زد که بریم تو دستشویی ٬ من اینجا جیش نمی کنم ٬ تو یک فضای کوچکتر از ۱ مترمربع عرق از همه جام در آمد تا شازده جیش کرد ٬ نشستیم تا نتیجه رو بگیریم ٬ گفتن یک ربع ٬ وقتی می تونن جواب آزمایش رو یک ربعه حاضر کنن چرا مردمو ۳ روز معطل می کنن ٬ نتیجه اعصاب خردکن ٬ عفونت وجود نداشت ولی در ادر.ار قند بود ٬ یعنی مشکوک به دیابت ٬ فقر آهن در خون ٬ یعنی مشکوک به کم خونی ٬ اعصاب ندارم ٬ آزمایشها باید تکرار شن ٬ بی رمقم ٬ توان ندارم ٬ همیشه فکر می کردم قوی هستم ولی الان بعد از یک هفته داغون شدم ٬ اگر از اطرافیان من بپرسین بچه داریم چطوره ٬ همه متفق القول می گن اعصاب بچه و خودمو خرد کردم بسکه تو این ۲ سال ساعت به ساعت انواع و اقسام چیزهایی که مفیدن و ویتامین دارن رو دادم به ارشک ٬ اونوقت نتیجه اش شده این. از خودم ناامید شدم ٬ یعنی بچه ام سالم می شه؟ پی نوشت: با اینکه هزینه های زیادی کردیم ولی چیزهای ارزشمندی هم بدست آوردیم ٬ همه با هم یکی شدیم ٬ متحد شدیم ٬ ال.ه اکب.ر ٬ یا حس.ین ٬ نص.ر من ال.ه و فت.ح قر.یب دیگه مال ماست ٬ هیچ وقت دیگه ٬ هیچ کجای دیگه نمی تونن بگن ال.ه اک.بر. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 10:48 توسط مامان ارشک |
|
|
گیریم که درست نشد ٬
گیریم که کوتاه نیومدن ٬ گیریم که دیگه هیچ کدوممون ر.ای ندادیم ٬ گیریم که هر کدوممون که می تونستیم علی رغم میل باطنیمون از اینجا رفتیم ٬ هدفشون همین چیزا نیست؟ کلاْ که برنده برنده اونان ٬ پس یکی بگه ما باید چی کار کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 10:55 توسط مامان ارشک |
|
|
من موندم یعنی قوم نوح و عاد و ثمود بیشتر از الان ظلم کردن که خدا بلا نازل کرد و الان نشسته و فقط نظاره می کنه ٬
موندم که اگه جواب مثبت است دیگه اونا چی کارا کردن. این آهن.گا رو برای همدردی می خونن یا برای خو.ن کردن دل ما ٬ آهن.گ گو.گو.ش که معرکه بود ٬ شاعرش هم یک خانومی بود به نام رها که فامیلش یادم نیست ٬ آفرین به تو. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:34 توسط مامان ارشک |
|
|
بغض می کنم و شماره تلفن وکیل رو از رئیسم می گیرم ٬ با خنده می پرسه "تصمیم گرفتین بالاخره" و شماره رو می ده ٬ از نظر خودش خبر خوب هم می ده و می گه "تازگی ها ۱.۵ سال فقط طول می کشه" ٬ اشکام می ریزن پایین و با حرص شماره رو می چپونم توی کیفم تا آقای همسر خودش تماس بگیره ٬
یعنی می تونن اینایی که دیشب نشون دادن پیدا کنن ٬ اینا مردم بودن ٬ عصبانی بودن ٬ معلوم نبود قبلش چی کشیدن که مشت و لگد می زدن ٬ همش دارم دعاشون می کنم ٬ دارن مردم رو وادار به آدم فرو.شی می کنن ٬ پلی.س هم می گه اگر دیدین ماشینی تو خیابون و جاده بد رانندگی می کنه زنگ بزنین و بگین ٬ یعنی چی؟ دلشوره دارم ٬ بغض دارم ٬ من غلط کردم بچه دار شدم ٬ ناراحتم ٬ ناامیدم ٬ هر شب پای تلویز.یون گریه می کنم ٬ خسته شدم ٬ توان بیرون رفتنو ندارم ٬ تحمل کت.ک رو ندارم ٬ شرمنده خودمم که دیشب ال.ه اکب.ر هم نگفتم ٬ اهل کوفه هم اما.م حس.ین رو همینطوری تنها گذاشتن دیگه ٬ با همین ترس ها و دلهره ها ٬ سر در گم شدم ٬ تو خونه دلم می خواد بیرون باشم و هم.وطنام فکر نکنن که تنهاشون گذاشتم ٬ تو خیابون همش صورت ارشک و پدرم جلوی چشمام رژه می رن ٬ چند بار دعا کردم ارشک به دنیا نیومده بود و با خیال راحت می رفتم ٬ هج.ده تی.ر ما خونمون همونورا بود ٬ آنقدر التماس کردم تا یک شب مامانم اجازه داد بریم بیرون و البته با خودش ٬ تمام مدت مچ دست منو آنقدر محکم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم ٬ بعد هم تا اولین آدما دویدن دنبالمون و ما فرا.ر کردیم دیگه اجازه نداد برگردیم و آمدیم خونه ٬ حالا هم از اون بالا نگران منه و من از این پایین نگران دوستام ٬ آشنایی بی گناه در ایستگاه اتوبوس تو گان.دی از پشت تی.ر خورده و شانس آورده زند.ه است ولی ۲ تا پاش فلج شده ٬ خیلی جوونه ٬ خیلی معصومه ٬ کنارش یک بچ.ه ۱۲ ساله مرده ٬ باورتون می شه که اینجا وط.ن ما باشه ٬ راهش این نیست ٬ با این وضعیت به جایی نمی رسیم ٬ بسکه این چند روزه با اطرافیان بحث کردم خسته شدم ٬ چرا همه فکر می کنن یک شبه باید ره صد ساله رفت ٬ بعضی ها می گن راهی که من می گم رو خا.تمی رفت و دیدیم که جواب نداد ٬ راهش این نیست ٬ باید با آرامش کارها را پیش برد ٬ جواب خو.ن مردم رو کی میده؟ خیلی پراکنده شد ٬ ببخشید ٬ حالم هیچ خوب نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9:29 توسط مامان ارشک |
|
|
از آنجایی که آقای همسر تصمیم گرفته بود بره و از آنجایی که نمی تونستم چندین ساعت ازش بی خبر بمونم ٬ ارشک رو سپردیم به پدر بنده و رفتیم ٬
ماشین رو چهارراه امی.رآباد پارک کردیم تا بقیه راه رو پیاده بریم ولی فقط تونستیم تا در بیمارستان قل.ب بریم ٬ یعنی چیزی حدود ۲۰۰ قدم پایین تر از چهارراه ٬ ما آنقدر شجاع نبودیم که جلو بریم ٬ اینجور جاها رو باید تنها رفت ٬ ما ۵ نفر بودیم و موقع دویدن هی باید می گشتی تا مطمئن بشی همه در رفتن ٬ گا.ز اش.ک آو.ر ٬ آت.ش وسط خیابون ٬ ماشین های در حال بو.ق زدن ٬ ماس.ک ٬ فری.اد "آمدن" ٬ تف.نگ نشونه رفته به طرف مردم ٬ فرار کردن ٬ مج.روح دیدن ٬ کش.ته شنیدن ٬ شانش آوردیم که برای فرا.ر رفتیم اونور خیابون ٬ یک سری که فقط کا.ور پلن.گی تنشون بود نمی دونم از کجا دور زده بودن و آمده بودن پشت مردم ٬ ما شجاع نبودیم ٬ پسرکمان در خانه چشم به راه بود ٬ پدرم از زمان رفتن ما تپش قلب گرفته بود ٬ برادرم وقتی زنگ زدیم تا نگران نباشند کلی فریاد کشید ٬ کمی ش.عار دادیم و انرژی فرستادیم و برگشتیم. آنچه امروز شنیدم خیلی دردناک است ٬ چه مردم چه اونا ٬ چه طوری می تونن یک انسان رو بزنن حتی اگه دش.من باشه ٬ حتی اگه مس.لح باشه ٬ خدایا خودت به فریادمان برس. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 9:55 توسط مامان ارشک |
|
|
تا در میان جمعیت نباشین درک نمی کنین که چی می گم ٬
وقتی جایی می شنوین که همه اقشار مردم حضور دارن شاید باورتون نشه ٬ باید ببینین تا باور کنین ٬ پیر و جوون ٬ چادری و بدحجاب ٬ بچه ٬ آخو.ند ٬ مغازه دار ٬ دانشجو ٬ کارمند ٬ دکتر ٬ ... همه بودن ٬ می تونستی بودن تو متن مردم رو تجربه کنی ٬ اوضاع کاملاْ با فیلمایی که نشون می دن و همه یک شکل هستن فرق می کرد ٬ بعضی ماشین های عبوری از دیدن این همه شور و سکوت گریه می کردن ٬ برای ما گریه می کردن ٬ نگرانمون بودن ٬ می گفتن تو رو خدا مواظب خودتون باشین ٬ پلیس بود ولی همه لبخند می زدن ٬ اورژانس به وفور بود و آنها هم می خندیدن ٬ وقتی مو.سوی به ما رسید باید بودین و می دیدین که جمعیت چه کرد ٬ که من چه کردم ٬ که او چه کرد ٬ وقتی شروع به شعا.ر دادن کردیم خیابون می لرزید ٬ مردم که این همه ساعت سکوت کرده بودن ٬ فریاد ال.ه اکب.ر سر دادن ٬ می.ر حس.ین رو صدا کردن و بعد دوباره سکوت کردن ٬ می ترسم از روزی که کوتاه بیاد ٬ این جمعیت و این شور حیف است که سرخورده بشن ٬ باید بترسن از این همه احساسات ٬ شانس من مادر شوهر عزیز رفته سفر و هی باید دست به دامن آقای همسر بشم تا ارشک رو نگه داره ٬ شاید امروز نتونم برم ٬ شما که می رین جای منو خالی کنین ٬ بهتون توصیه می کنم تجربه شو از دست ندین و حداقل یک بار برین ٬ چیزی می بینین که دیگه ممکنه تکرار نشه. پسرکم منو ببخش ولی این روزها نمی تونم چیز دیگری بنویسم ٬ ببخش مرا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:17 توسط مامان ارشک |
|
|
در این تب و تاب و شلوغی ها و به یمن تغییر تصمیم گرفتم که با تمام شدن تبلیغا.ت من هم ارشک رو از شیر بگیرم ٬
شنیده بودم چیزی هست به نام صبر زرد که عصاره گیاه سوسن است و آنچنان تلخ که بچه طفلی با یک بار لب زدن دیگر هوس شیر نمی کند ٬ خریدیم و با آب مخلوط کردیم و احساس کردیم حنا است ٬ مالیدم و قبل از آزمایش روی ارشک گفتم یک کمی ازش بچشم ٬ آنچنان تلخی عمیقی داشت که با آب و نان هم نرفت ٬ خلاصه دلم نیومد بدم به بچه و از آنجایی که مدتی بود هر شب بهش می گفتم که شیر کم کم داره خراب می شه و اون بعد از خوردن می گفت " نه مامانی هنوز خراب نشده ٬ خوبه" ٬ گفتم از همین ترفند استفاده کنم ٬ این شد که ۲ عدد چسب زخم چسباندم و رفتم به کارزار ٬ بغل.ش کردم و گفتم مامانی شیر دیگه خراب شده ٬ گفت "نشده ٬ خوبه ٬ ببینم" ٬ نشونش دادم ٬ آنچنان غمی صورت کوچولوش رو فرا گرفت که دلم می خواست بمیرم ٬ گفت "اون یکی رو بده" ٬ اونم نشونش دادم ٬ بغض کرد ٬ چشماش پر از غم شد ٬ گفت پس بریم تو تخ.ت مامان بخوابیم ٬ گفتم باشه ٬ صبح تا بیدار شد پرسید "شیرت خوب شد؟" گفتم نه و نشونش دادم ٬ گفت "وای وای مامانی چی شده " گفتم خراب شده ٬ شب دوم گفت "تو بغل.ت بخوابم" ٬ شب سوم بهانه گرفت و باز نشونش دادم و پیش ما خوابید ٬ شب چهارم تو تخ.ت خودش خوابید و بدین ترتیب من موفق شدم پس از ۲ سال و ۱ ماه و ۱۵ روز پسرکم رو از شیر بگیرم ٬ بدون جیغ و داد و درد و خونریزی. آنچنان احساس غرور می کنم که منتظر مهمونی بعدیم تا هر کی می پرسه بهش بگم بببلللللههه از شیر گرفتمش ٬ اگر جیش و پی پی رو هم به سلامتی بگه ٬ دیگه خیلی خوب می شه. پی نوشت: دلشوره ام از بین نمی ره ٬ انگاری توی دلم یک حفره به وجود آمده ٬ کانا.لها همه قطعه ٬ اخبا.ر خودمون فکر می کنه با یک مشت ببخشید یابو طرفه ٬ می گه زنگ بزنید نظر بدین ٬ بعد من نمی دونم چرا اونایی که زنگ می زنن و حرف می زنن چطوری همشون خوش صدا و سخنگو هستن و حتی یک تپق هم نمی زنن. هر شب با آقای همسر بحث می کنیم که طرف می خواد چی کار کنه ٬ من می گم می اندازه گردن ۲-۳ نفرو و به حرفمون گوش می ده ٬ دلم روشنه ٬ اون می گه نه قدرتش رو به رخ می کشه و گوش نمی ده ٬ آخرش می گه برای این ناراحتی که مطمئن شدی خری ٬ والا اوضاع قبلاْ هم همینطوری بود ٬ تو سرتو کرده بودی تو برف و فکر می کردی اوضاع داره بهتر می شه. نمی دونم چی جواب بدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 9:4 توسط مامان ارشک |
|
|
دیشب به جای مادر همه کتک خوردگان گریستم ٬ دیشب به جای مادر همه کتک زنندگان گریستم ٬
من شرمنده خودم شدم که جرات پیوستن به آنها را نداشتم ٬ من شرمنده همسرم شدم که جلوی رفتنش را گرفتم ٬ من شرمنده کودکم شدم که او را اینجا به این دنیا آورده ام ٬ من شرمنده پدرم شدم که به خاطر من پای صندو.ق آمد ٬ خدایا کجایی؟ می بینی؟ آرزو می کنم روز قیامت به گونه ای که به آن اعتقاد دارند باشد و ببینم که تک تکشان چگونه به ما التماس می کنند و حلالیت می طلبند ٬ مو.سو.ی عزیز بهتر نبود در همان بیا.نیه اول از مردم درخواست می کردی که آرام باشند ٬ پاسخ این خونهای ریخته شده را چه کسی خواهد داد ٬ آیا اخبار باز.داشت خا.تمی و اطرافیانش حقیقت دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:44 توسط مامان ارشک |
|
|
یعنی واقعاْ ما نصف اونا هستیم ٬ یعنی جداْ حوز.ه ای مثل اونی که ما توش را.ی دادیم فقط همون یکی بود ٬ من از هر کس سوال کردم همه سب.ز بودن ٬ پس چی شد ٬
شنیدم که ر.فسنجا.نی شب قبلش جلسه ۳ ساعته ای با آ.قا داشته و نتیجه رو کارساز اعلام کرده ٬ یعنی پشت پرده بریدن و دوختن ٬.... من که باورم نمی شه ٬ امروز به محض باز کردن چشم و روشن کردن تلویزیون و دیدن نتایج بحث دوباره من و آقای همسر برای رفتن و ماندن شروع شد ٬ خدا به خیر کند. برای خودم و پسرم و اطرافیانم و مردم کشورم که گول خوردند متاسفم و امیدوارم رئی.س جم.هور این ۴ سال بیشتر به فکر مردم باشن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 خرداد1388ساعت 8:54 توسط مامان ارشک |
|
|
در این هیاهوی انتخا.با.ت سهم شازده گشتن در خیابانهای پر ترافیک و ذوق کردن از دیدن بادکنک های سب.ز است ٬ یک خانه نزدیک خروجی قیطریه یک بادکنک بزرگ به آسمان فرستاده که پسرکم خیلی دوستش دارد ٬ آنچنان با ذوق می گوید "وای مامانی ببین بادکنکه چقدر قشنگه" ٬ که دلم می خواهد جدی جدی بخور.رمش ٬
و بگویم از شیطنت ها ٬ پسرک آنقدر شیطان شده که قابل کنترل نیست ٬ مدام در حال کشمکش هستیم ٬ احساس می کنم تربیتش خراب شده ٬ وقت نمی کنم دی وی دی های تربیت فرزندان را ببینم ٬ وقت نمی کنم کتابهای تربیت کودک را بخوانم ٬ زود از کوره در می روم و بدین ترتیب به این نتیجه رسیده ام که من صلاحیت تربیت فرزند صالح را ندارم ٬ دیروز همراه آقای همسر و بدون من رفته اند دکتر ٬ آنچنان بلایی بر سر پدرش آورده که بنده خدا وقتی رسید خانه نفس نداشت ٬ از پله های مطب با گفتن ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ پریده پایین و آقای همسر بین زمین و هوا با یک دست گرفته اش و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید پله بعدی را هم پریده ٬ در داروخانه آنقدر جیغ کشیده و دست و پا زده تا آقای همسر مجبور شده بگذاردش زمین ٬ از داروخانه پریده بیرون ٬ در پیاده رو دویده ٬ به یک پله رسیده ٬ از روی آن ۲ پایی پریده ٬ افتاده زمین ٬ چندین غلت خورده روی زمین ٬ بلند شده ٬ غش غش خندیده و دوباره شروع به دویدن کرده ٬ همه این اتفاقات در حالی افتاده که آقای همسر پشت سرش می دویده و لحظه زمین خوردن چندین عابر هم به سویش دویده اند ٬ صحنه ها برایتان آشنا نیست ٬ حتماْ تا به حال این صحنه ها را دیده اید و در دل گفته اید چه بچه بدی ٬ چه پدر و مادری که نتونستن بچه شون رو تربیت کنن ٬ نگویید تو رو خدا ٬ چون من هم می گفتم و حالا به سرم آمده. بعضی وقتها در مقابلش نمی دانم چه کنم ٬ تقریباْ همیشه در حال جیغ و قلدری است ٬ دوستانم می گویند از بس که این بچه با ادب بوده شما پرتوقع شده اید ولی به نظر من بی ادب شده. در مهدکودک آنچنان جا افتاده که دوستانش از آمدنش خوشحال می شوند و جیغ می کشند ٬ ظهرها دیگر نمی خوابد و وقتی می رسد خانه در حال غش کردن است و من از ترس شب نخوابیدن مجبورم آنقدر بازی کنم تا ساعت به ۸:۳۰ برسد ٬ می ترسم از آن روزی که سردسته شلوغی های مهدکودک شناخته شود. آرزو می کنم شنبه صبح خوشحال باشیم. شنیدم بهتره صبح را.ی بدیم و برای این کار بریم مدرسه ها نه پا.یگاه ها. و باز هم شنیدم که می خوان بعدش را.ی مدرسه ها رو باطل کنن. پس ما چه کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:31 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|