![]() |
![]() |
|
|
آقای همسر بالاخره نتونست طاقت بیاره و پریشب گل پسرو بغل کرد و بوسید ٬ دیروز صبح که خواستم شیر صبحگاهی اش رو بدم بینی اش فرفر می کرد ٬ ظهر که رفتم خونه دیدم بله کوچولو آب ریزش داره و چشماشم شهلا شده ٬ خدا رو شکر تب نداشت ٬
طبق معمول بازی کردیم و شیر خورد و کنار هم خوابیدیم ٬ فقط یک ربع خوابید و انگار که نمی تونست خوب نفس بکشه بیدار شد و شروع کرد به غر زدن ٬ دوباره خوابوندمش که تلفن زنگ زد ٬ از اونجاییکه رو تخت خودمون بودیم باید پیشش می موندم ٬ تلفن هم ضروری بود ٬ خلاصه که خواب از سر آقا پرید و شروع کرد به غرزدن ٬ هر کاریش می کردم نمی خوابید ٬ بغلش کردم و شروع کردم تو خونه راه بردنش ولی انگار اصلاْ تو بغل من آروم نمی شد ٬ منم که حساس ٬ زدم زیر گریه و لالایی های دلسوز با همون شعرهای من در آوردی خودم می خوندم ٬ ساکت شده بود و منو نگاه می کرد ٬ خوشبختانه زنعمو و دختر عمو و خاله سودابه اش با بچه هاشون سرزده آمدن که ارشک رو ببینن ٬ شازده تا اونا رو دید از ذوق زیاد نمی دونست چی کار کنه و بغل کدومشون بره ٬ کلی بازی کرد و خوش گذروند. بردمش دکتر و گفت یک سرماخوردگی ساده است بدون عفونت و شربت داد. شب بیچاره آقای همسر رو فرستادیم بیرون و ارشک رو پیش خودم خوابوندم ٬ همش نق می زد و بیتاب بود و خلاصه اصلاْ نخوابیدم. همه اینا رو نوشتم تا اینو بگم.... من باید امروز می موندم خونه؟ من باید می موندم تا از پسر مریضم پرستاری کنم؟ حالش زیاد بد نبود و فقط نق زیاد میزد ٬ صبح چند بار بلند شدم و باز خوابیدم ولی بالاخره آمدم سرکار. خیلی وقتا احساس می کنم اصلاْ منو دوست نداره ٬ احساس می کنم تو بغل من آرامش نداره ٬ احساس می کنم با پدرش راحت تره ٬ البته به خاطر آرامشی که آقای همسر داره شاید این موضوع طبیعی باشه ٬ ولی ناراحت می شم وقتی تو بغل من راحت نیست. وقتایی که میرم خونه و پرستارش میخواد بره و گاهی ارشک گریه می کنه دنبالش ٬ دلم می گیره ٬ هیچ وقت پشت سر من گریه نمی کنه ٬ البته وقتایی که من میرم خوابه.... شاید اشتباه می کنم ٬ شاید توقعم زیاده ٬ شاید چون می آم سر کار زیاد به من وابسته نیست که البته از این موضوع خوشحالم ٬ از بچه های مستقل خوشم می آد ٬ پس فردا زنش هم بهش نمی گه تو بچه ننه ای ٬ شاید دارم اراجیف می گم ٬ شاید اون روزی که تصمیم گرفتم کارم رو ادامه بدم باید فکر این روزها رو هم می کردم ٬ شاید باید اخلاق گندمو اصلاح کنم ٬ ولی مگه بعد از ۳۰ سال میشه ؟ خانم شین میگه میشه ٬ پس باید سعی کنم ٬ گلوم درد می کنه و خدا نکنه که من مریض شم ٬ دیگه همه چی به هم میریزه .... چقدر پراکنده نوشتم عوضش حالم بهتر شد. پی نوشت : عموی من فوت کرده و دیروز زنعموم که آمده بود میگفت : چند روز پیش که روز عشق بود من هر چی فکر کردم دیدم در حال حاضر بیشترین عشق رو نسبت به ارشک دارم و باید برای اون کادو بخرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 9:0 توسط مامان ارشک |
|
|
افغانیهایی که به هر روشی تا حالا وارد ایران شدن و تونستن کارت تردد بگیرن باید تا پانزدهم اسفند برای گرفتن کارتهای جدید ثبت نام کنن اون هم از نوع اینترنتی اش.
آقای همسر به خاطر کارش زیاد باهاشون در ارتباط است ٬ اونا هم ازش خواسته بودن ثبت نامشون رو انجام بده ٬ بنده با اطلاعات متوسط و با خط پرسرعت و با فهم کامل فارسی و داشتن آدرس و کدپستی ۱۰ رقمی و کد ملی در ایران ۴ روز طول کشید تا تونستم ثبت نامشون کنم ٬ من نمیدونم اون افغانی بیچاره که بچه هاش شناسنامه ندارن ٬ اینترنت از کجا بیاره ٬ یا اون بدبختی که معلوم نیست کجا زندگی می کنه و تلفن که هیچ ٬ آب و برق هم دزدکی داره ٬ کد پستی ۱۰ رقمی از کجا بیاره. ایرانی ها هم که بلدن از آب کره بگیرن ٬ تو کافی نت ها فتوکپی کارت ملی یک ایرانی را می گیرن و ثبت نام رو انجام میدن ٬ در حالیکه توی فرم ها چند تا آدرس مختلف باید بدی ٬ لابد همه رو یک آدرس میدن دیگه ٬ اون افغانی بیچاره هم که نمی فهمه ٬ هی منتظر می مونه ٬ هی کارتش نمی آد. بعدش هم تو تجریش می گیرنش و می فرستنش ولایت. آنوقت کی کارهای ساختمانی انجام بده ٬ ایرانی های تنبل و پولکی. البته برنخوره به هموطن های عزیز ولی واقعیت اینه که افغانی ها با جون و دل برای نون حلال کار می کنن ولی ایرانی ها همش از کار فرار می کنن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 8:15 توسط مامان ارشک |
|
|
تا حالا همش میگفتم چرا ارشک راه نمی افته ٬ چند روزی است که گل پسر من شروع کرده به حرکت اونم از نوع تندش ٬ نمیشه چشم ازش برداشت ٬ غافل میشم یا داره از تلویزیون میره بالا یا زیر میز است.
علاقه عجیبی هم به جمع آوری مو و آشغالهای ریز داره و همه رو هم میزاره دهنش. دیگه وقتی توی آشپزخونه هستم نمیتونم تنهاش بزارم و بچه ام طفلی وقتی بابام نباشه که باهاش بازی کنه مجبوره بشینه توی صندلیش ٬ البته اونجا هم بهش خوش میگذره ٬ چون مامان دلقکش همه جور ادایی براش در می آره تا شازده غش غش بخنده. دو شب هم هست که آقا فقط یک بار در طول شب بیدار مشه ٬ باور کردنی نیست ولی گوش شیطون کر که بشنوه و چشم شیطون هم کور که اینجا رو بخونه ٬ فعلاْ اتفاق افتاده. آقای همسر هم سرمای شدیدی خورده بود و دو روز گذشته در رختخواب استراحت فرمودند و انشاله که تمهیدات اینجانب در عدم ارسال ویروس ها به بنده و شازده پسرم مفید واقع شده باشند. من که عاشق باران هستم و از دیدن برف سیر نمی شم هم خسته شدم ٬ بسه دیگه ٬ خوب پسر من هم دلش می خواد با کالسکه اش بیاد بیرون هوای تازه بخوره دیگه ٬ بهار جان بیا دیگه زودتر دیگه.... چقدر دلم تعطیلات نوروز میخواد ولی بدون سفر که بشینی خونه تو بیکاری هی لم بدی رو مبل و هی فیلم ببینی و هی مهمون نیاد خونه ات... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 بهمن1386ساعت 8:41 توسط مامان ارشک |
|
|
امروز نمی خواستم بنویسم ولی گلمریم جون چیزی نوشته که نظرم عوض شد.
من معتقدم آدما باید اول خودشون رو دوست داشته باشن ٬ باید ببینن چه کاری روحیه خودشون رو بالا میبره ٬ چون در اون صورت می تونن برای بقیه هم مفیدتر باشن ٬ مامان من چون شاغل بود همیشه احساس کمبود می کردم که چرا من می آم خونه مامانم نیست و من باید خودم غذا گرم کنم و تنها باشم تا مامانم بیاد ٬ تا وقتی بزرگتر شدم و از اینکه مامانم بیرون از خونه مفیده و به خاطر روابط عمومی خوبش کلی دوست داره و تا مشکلی پیش می آد زودی به یکی از اونها زنگ می زنه و مشکلات کلی آدم رو با تجربیات زیادش حل می کنه ٬ بهش افتخار می کردم و همین الان هم تلاش می کنم مثل اون باشم. قبلاْ تصمیمم این بود که بعد از بچه دار شدن حتماْ خونه بمونم تا بچه ام مثل من نشه ولی وقتی بچه دار شدم با توجه به روحیات خودم فقط ۲۰ روز خونه موندم و برگشتم سر کار و تمام تلاشم رو هم کردم تا بچه ام از چیزهایی که منو ناراحت می کرد دور باشه. هرکس باید ببینه چی برای خودش بهتره ٬ یک مادر تمام وقت عصبی و کم حوصله بهتره یا یک مادر نیمه وقت پرانرژی و شاد ٬ هیچ کس در شرایط دیگری نیست تا بتونه براش تصمیم بگیره یا حتی نصیحت کنه ٬ تنها کمک (البته اگر طرف مقابل مایل باشه) همفکری است ٬ من هم کتاب می خونم ٬ من هم دوست دارم بچه ام بهتر از من باشه ٬ ولی هیچ کس نمی تونه بگه حتماْ همه باید آنچه روانشناسان کودک میگن رو انجام بده ٬ اگه اینطوری بود که همه آدما مثل هم میشدن. مهمترین چیز اینه که آدما از کاری که می کنن راضی باشن ٬ عذاب وجدان چیزی رو عوض نمی کنه و فقط انرژی منفی می ده ٬ باید سعی کرد در حال زندگی کرد ٬ غصه اینو خوردن که من مثل مامانای دیگه به بچه ام نمی رسم ٬ کمکی نمی کنه. خوبه من هم بگم بچه هایی که مادرای شاغل دارن مستقل ترن و بهترن و کارآمدترن. مطمئناْ هرکس برای توجیه کاری که می کنه دلایلی داره مهم نیست که اون دلایل دیگران رو قانع کنه ٬ مهم اینه که خودمون مطمئن باشیم داریم بهترین کار رو در شرایط خودمون انجام می دیم. من عاشق تنهایی هستم و هرکس از اطرافیانم ازم راجع به بچه دار شدن می پرسه اول از همه میگم دیگه نمی تونی تنها باشی. ارشک هنوز کوچکتر از اونی است که با باباش تنها جایی بره البته باباش هم خیلی مایل نیست. ولی بابای خودم که خدا ۱۰۰ سال سالم برام نگهش داره قول داده وقتی ارشک جیشش رو گفت صبح تا شب ارشک رو ببره خونه خودش پی نوشت ۱ : الان دوباره نوشته ام رو خوندم زیاد ربطی به نوشته گلمریم نداشت ٬ انگار من خیلی درددل داشتم که نوشته اون جرقه زد تو انبار کاه. پی نوشت ۲ : فکر نکنین من یک مادر نیمه وقت پرانرژی و شاد تمام و کمال هستم ها. پی نوشت ۳ : من باور دارم هیچ کس نمی تونه و حق نداره در مورد کس دیگری قضاوت کنه و تصمیم بگیره و راه حل ارائه بده ٬ فقط و فقط خود شخص باید با توجه به شرایطش تصمیم بگیره. خدا هم همینو گفته دیگه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 11:31 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- امروز روز تولد مامانم است ٬ آخرین چیزی رو که براش کادو خریدم خودم برداشتم و آنقدر ازش استفاده کردم که کهنه شده ٬ دلم می خواد بدونی هر جا باشی دوستت دارم و روز تولدت به یادت هستم.
آرزو می کنم چیزهایی که در مورد زندگی بعد از مرگ خوندم حقیقی باشه و من بعد از مرگم اولین کسی رو که می بینم تو باشی و تو راهنمام باشی. کاشکی مرگ نبود ٬ ولی اونوقت قدر همدیگرو میدونستیم ٬ همین الان قدر همو میدونیم... ۲- کم سنتر که بودم تو زمستونا شبها که می خوابیدم با خودم میگفتم یعنی میشه صبح که بیدار میشم برف آمده باشه و همه جا سفید باشه ٬ نشد که نشد. حالا که برف باعث ترافیک میشه و من دوست ندارم دیر یرسم خونه همش شب می خوابم ٬ صبح که بیدار میشم کلی برف آمده ٬ فکر کنم آنقدر همه برای خدا درخواست و دعا میفرستن ٬ سرش خیلی شلوغه و تا بیاد همه رو اجابت زمان میبره ٬ یعنی من ۱۰ سال دیگه به آرزوهای الانم میرسم ٬ بد هم نیست..... ۳- یعنی من هم ولنتاین کادو میگیرم یا دیگه از ما گذشته.. ۴- پسرک من داره سعی میکنه چهار دست و پا حرکت کنه ولی فعلاْ به صورت ۸ در میاد و بعد یک کمی زانوهاش رو میزاره زمین و بعدش ولو میشه و ترجیح میده با کله و پا راه بره. ۵- دلم می خواد کلاس یوگام رو ادامه بدم ولی دلم نمیخواد بیشتر از این از پسرکم دور باشم ٬ چی کار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 8:29 توسط مامان ارشک |
|
|
یکی از اقوام ما روز ۲۲ بهمن سال ۵۷ به دنیا آمده ٬ خانم دردش میگیره و همه لباس می پوشن که برن بیمارستان و نی نی به دنیا بیاد ٬ از خونه که میان بیرون ٬ متوجه میشن که سر و صدای گلوله بیشتر از همیشه است ٬ منزلشون هم حوالی پیروزی بوده که گویا خیلی شلوغ بوده ٬ خلاصه برمیگردن خونه و همسایه ها رو خبر می کنن و بالاخره نی نی با کمک همسایه ها به دنیا می آد.
از اینکه تو اون روز چند تا بچه و چند تا مادر از این همسایه های ماهر نداشتن و جونشون رو از دست دادن آمار دقیقی در دست نیست ٬ انشاله که تعدادشون کم باشه. البته این یکی از اونهایی که تو شبهای موشک باران به دنیا آمدن بهتر است ٬ لااقل از آسمون چیزی نمی افتاد توی سرشون. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 8:2 توسط مامان ارشک |
|
|
خاله جانم میگفت بچه ها آنقدر در حین بزرگ شدنشان به اطرافیان و پدر و به خصوص مادر لذت می بخشند که مسخره می آید بگوییم دینی به گردنشان به خصوص مادرشان دارند.
فکرم را مشغول کرد و دیدم الحق که راست می گوید ٬ آنقدر که مادر لذت میبرد از این موجود کوچولو کسی نمی برد و تازه وقتی بچه بزرگ می شود هی می زند توی سرش که من برایت ال کردم و بل کردم و حالا تو باید جبران کنی ٬ نمیگم احترام بزرگترها واجب نیست ولی مگه بچه ها خودشون الکی به این دنیا آمدن و مجبور شدیم بزرگشون کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 9:42 توسط مامان ارشک |
|
|
من نوشته های ساروی کیجا رو خیلی دوست دارم ٬ از نحوه نوشتنش خوشم میاد ٬ امروز که آمدم براش کامنت بزارم دیدم ۱۰۰ تا کامنت داره و خوندمشون و دیدم چه خبره ٬ جنگ و خونریزی و توهین.
یک بینامی هر چی دلش خواسته گفته بود و به همه توهین کرده بود. ساروی کیجا یا بلفی یا خیلی های دیگه که ایشون خاله زنک خطابشان کرده که همه مشخصاتشون رو تو وبلاگشون گفتن و هیچ پنهان کاری نکردن. ماها اصلاْ یاد نگرفتیم آزادی چیه و احترام به حقوق دیگران یعنی چی ٬ هرکس آزاد است هر چیزی دلش میخواد تو صفحه شخصی خودش بنویسه اگه شماخوشتون نمیاد خوب نخونین ٬ مگه مجبورتون میکنن. اون وقت تا جایی بحث میشه همه از اینکه ما تو کشورمون آزادی نداریم مینالن ٬ خوب ظرفیتش رو نداریم دیگه. موضوع اینه که آدم های سطحی فقط نوشته رو میخونن و میگن وای چه غرغرو ٬ ولی درک نمی کنن که شاید یکی دوست داشته باشه مبالغه کنه ٬ شاید دوست داشته باشه همه چی رو وارونه بنویسه ٬ دروغ بنویسه ٬ داستان بنویسه. اونایی هم که بوس و بغل و گل تو کامنت می فرستن ٬ نه اینکه نخونده کامنت نوشتن ٬ بلکه یعنی ای صاحب وبلاگ بدان و آگاه باش که ما آمدیم و خواندیم و نظر خاصی نداشتیم و حالمان خوب است. من خودم این صفحه رو طبق گفته های خانم شین که با گذشت زمان کارهای فرزندمون رو فراموش میکنیم و با توجه به اینکه همه عکسها دیجیتالی شده و همه چاپ نمیشن مثل عکسهای بچگی خودمون که پشتشون نوشته بود مثلاْ ۸ ماهگی اصفهان ٬ تصمیم گرفتم خاطرات پسرم رو بنویسم ٬ بعدش دیدم خوب بد هم نیست که احساسات خودم رو هم بعضی روزا بنویسم ٬ مگه اینجا صفحه شخصی من نیست ٬ ولی همین من صبح ها اول از همه چک می کنم که چند نفر اینجا رو دیدن و کی برام کامنت گذاشته ٬ نمیدونم چرا نظر آدمهایی که هیچ وقت ندیدمشون و فقط از طریق نوشته هاشون می شناسمشون برام مهم شده. این خوب نیست ٬ من برای دل خودم مینویسم و دیگران هم ٬ پس نظر دیگران برامون مهم نباشه. آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 9:57 توسط مامان ارشک |
|
|
با همه دلتنگی های دیروز
من از داشتن تو کوچولوی قشنگ و دوست داشتنی ام به خود میبالم و هر ثانیه خدا را شکرگزارم. از بوییدن عطر تنت سیر نمی شوم ٬ عاشق بوی دهان و گرمای نفست هستم حتی اگر صد سال هم جایی نروم ناراحت نیستم گلم (البته به غیر از کارم ...) از اینکه وقتی منو میبینی دست و پا میزنی تا بغلت کنم با پدرجونت مسابقه میدیم ٬ اینکه برای من بیشتر شوق داری یا اون. از رفتار نجیبت ممنونم مامانی ٬ از اینکه هر جا میریم آبروداری میکنی ٬ بغل همه میری و باهاشون گرم میگیری و میخندی ممنونم ٬ دلم میخواد بدونی خیلی دوست دارم ٬ میدونی آخه مامانت هم یک کمی خل است ٬ اگه یک شب کم بیدار شی و شیر بخوری میگه چرا کم خورد ٬ اگه زیاد بیدار شی و شیر بخوای میگه چرا زیاد بیدار شد. یه وقتا هم کارهایی میکنی که دل آدم میره ٬ ارشک موقع خواب پستونک میخوره و قبل از خواب نیم ساعتی بازی میکنه و تازگیها موقع خواب من پستونک رو هی میزارم دهنش اونم هی در میاره و من دوباره میگیرم که بزارم دهنش و اون هم فکر میکنه بازی است و میخنده ٬ مثلاْ دیروز عصر که طبق معمول خواب عصر رو کنار هم بودیم ٬ زود بیدار شد من هم خودمو زدم به خواب که بلکه دوباره بخوابه هی نق زد من هم با چشم بسته پستونک رو کردم تو دهنش ٬ بعد از چند ثانیه دیدم یه چیزی افتاد تو دستم لمسش کردم دیدم پستونک است ٬ دوباره گذاشتم دهنش ٬ دوباره دیدم انداختش تو دستم یعنی که بیا بازی ٬ تا چشمام رو باز کردم به پهنای صورتش خندید ٬ من هم خندیدم و دوباره چشمامو بستم ٬ دیدم ایندفعه داره میچرخه و دنبال جای پستونکش است و با زحمت داره میره به طرفش ٬ دادم دستش ولش کرد تا خورد به تخته بالای تخت ٬ دوباره با زحمت برش داشت و گویا از صدای برخوردش با چوب خوشش آمد ٬ هی برش داشت هی پرتش کرد هی تق ٬ دوباره از اول ..... خوب چی میتونی بهش بگی وقتی تا تو چشماتو باز میکنی غش غش میخنده و دست و پا میزنه..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 9:9 توسط مامان ارشک |
|
|
این روزها دلم زیاد تنگ میشود ٬ مثل تو
دلم میخواهد صبح ها دوباره با هم از خانه بیرون برویم و تو مرا به محل کار برسانی و توی راه کلی بخندیم. دلم می خواهد ساعت ۴:۱۰ زنگ بزنی که دارم میام دنبالت بمون. دلم میخواهد دوتایی حوصله خانه رفتن نداشته باشیم و بریم اون سینما کوچولوی سر ایران زمین. دلم کلاس یوگا می خواهد. دلم الکی چرخیدن در مرکز خرید میخواهد. دلم ساعت ۵ رسیدن به خانه و با هم خوابیدن تا ۹ شب می خواهد. دلم شهروند می خواهد. دلم فیلم دیدن تا صبح جمعه می خواهد. دلم شمال می خواهد. دلم قدم زدن در خیابان یخزده می خواهد. و در کنار همه اینها میدانم که کودکمان به بودن در کنار ما نیاز دارد ٬ شاید فردا بشود همه این کارها را کرد ٬ شاید فردا .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 8:19 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- امروز خواستم ۲۰ دقیقه بیشتر بخوابم ٬ ۶:۵۵ بلند شدم و ارشک طفلی رو از خواب ناز بیدار کردم تا شیر بخوره ٬ بعد از شیر دوباره خوابید و من هم گذاشتمش توی تختش و آمدم بیام بیرون که از صدای پام روی موکت تکون خورد ٬ آمدم ببینم خواب است یا نه که دیدم دو تا چشم گرد گرد داره منو نگاه میکنه و بعدش هم نیشش باز شد ٬ معلوم بود که دیگه خبری از خواب نیست. خوب بعدش هم یک کم بوس و بغل و بازی و ... دیگه داشت دیرم میشد ٬ آقای همسر رو بیدار کردم و زدم بیرون ٬ خیلی دیرم شده و ساعت ۷:۳۰ است.
۲- از دیدن برف یکه خوردم ٬ قرار نبود ٬ بود؟ دیگه معلوم نیست کی میرسم ٬ ترافیک و اتوبانهای یخزده و مردم عجول ٬ این اقای قالیباف هم که تعریفش رو کردیم خرابکاری کرد ٬ تو اتوبان بابایی از بس یخ بود نمیشد بیشتر از ۴۰ تا آمد. خلاصه که ۸:۱۵ رسیدم شرکت و طبق گفته آقای همسر که من کلیددار و آبدارچی و .... هستم ٬ دیدم بعله همکاران پشت در ایستادن و رئیس هم که ماموریت و حتماْ زنگ زده دیده هیچ کس نیومده و فکر کرده که اون نیست و شرکت تعطیل. ۳- از ماشین که پیاده شدم تا در شرکت خیلی مواظب بودم که مبادا ماشینا به بارونی کرمی که پوشیده بودم گل بپاشن ٬ با احتیاط از توی پیاده رو آمدم تا آخرین جایی که باید از خیابون رد میشدم ٬ ماشینی داشت رد میشد و بنده خدا آنقدر یواش میرفت که نه راننده و نه من فکر نمیکردیم چیزی بپاشه که ناگهان چرخها درون گودالی افتادن که من جاش رو بلد بودم و همیشه مواظب ٬ ولی امروز یادم رفته بود. افتادن همانا و گل آلود شدن سر تا پای بارونی کرم بنده همانا....... ۴- حتماْ امروز روز خوبی خواهد بود ٬ چون با احتساب اتفاقات افتاده در ساعات اولیه روز بنده تقاص کارهای بدم رو پس دادم و حتماْ از این به بعدش خوب خواهد شد ٬ انشاله... ۵- من و پسرکم آشتی کردیم و دیروز کلی بهمون خوش گذشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 9:31 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- سر خیابون ما یه مدرسه قدیمی بود که چند سالی بسته بود ٬ حدود ۴ تا ۵ ماه پیش دیدیم دارن خرابش میکنن تا دوباره بسازن ٬ به قدری سریع این عملیات انجام شد که حیرت انگیز بود ٬ الان فکر کنم دارن نقاشی میکنند. پس ما هم میتونیم کارهای سریع انجام بدیم ٬ حالا علت اینهمه تاخیر در همه کارها رو دیگه نمیدونم.....
۲- دیشب من سر پسر ۹ ماهه ام داد زدم. اینو دوم نوشتم چون از خودم خجالت میکشم و شرمنده ام ٬ چون زیاد بیدار شد من عصبانی شدم. خیلی ناراحتم ٬ اصلاْ تو بغلم آروم نمی موند ٬ تو چشماش که نگاه کردم ترس رو دیدم ٬ من احمقم ٬ من بیهوده دارم تلاش میکنم بهتر باشم ٬ بیخود اینهمه کتاب میخونم ٬ تا نتونم این اخلاق گهمو اصلاح کنم ٬ تا نتونم خودمو کنترل کنم... دفعه بعدی که بلند شد شیر بخوره اصلاْ بهم توجه نکرد ٬ توی بغلم هم نمی موند ٬ گذاشتمش تو تختش اونم خوابید ٬ نه نگاهی نه خنده ای ....حقمه ... ۳- تمام خوشگذرونی ها و خنده ها و با هم بودن ها و بازی ها و بغل های پنج شنبه و جمعه رو به باد دادم.... ۴- من اصلاح خواهم شد ٬ من اصلاح خواهم شد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 8:48 توسط مامان ارشک |
|
|
من غلط کردم گفتم بعد از خت..ه ارشک رفتیم خونه خاله سودابه اش ٬ روزی نیست که یکی دنبال خت..ه نگرده و سر از اینجا در نیاره ٬ احساس خوبی نمی کنم وقتی میبینم اینجوری آمدن اینجا....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 8:18 توسط مامان ارشک |
|
|
گفت کسانی که در مدت زمان خوابشان به قسمت خواب عمیق فرو نمیروند ٬ در بیداری نمیتوانند از همه سلولهای مغزشان استفاده کنند در نتیجه در زمان تصمیم گیری اشتباه میکنند و از تصمیم گیری غلط عصبانی می شوند و ......
من همینطوری شدم از بس که شبها نمیخوابم. دیشب که آقای شازده ساعت ۹:۳۰ خوابیده ولی ساعت ۲:۴۵ صبح بیدار شده به خنده و بازی ٬ نه اینکه فکر کنین یکسره خوابیده ها ٬ تا ۱۰:۴۵ که من خوابیدم بیدار شده نق زده دوباره خوابیده. حالا مگه میخوابه ٬ هی فکر کردم باید در اینگونه مواقع چه کنم ٬ بوسش کردم ٬ نازش کردم ٬ آروم زدم پشتش و لالایی خوندم ٬ بدجنس هی حالت خواب به خودش میگرفت تا من می آمدم تو تخت و جابه جا میشدم و چشمام رو می بستم ٬ صدا میداد. هی رفتم ٬ هی آمدم ٬ هی گفتم خودش میخوابه ٬ هی یواشکی سر زدم تا ساعت شد ۳:۵۵. دیگه آمپرم رفت بالا و رفتم و محکم بغلش کردم که بلکه تو بغلم بخوابه و در این حین هر چی فحش بلد بودم به خودم دادم که آقای همسر لطف فرمودن و از خواب ناز بیدار شدن و تشریف آوردن که میخوای بدش به من و برو بخواب. از آنجاییکه تجربه نشان داده وقتی آقای همسر میره که ارشک رو بخوابونه ٬ آنقدر با هم میخندن که بعد از مدتی پستش رو تحویل میده (البته با منم همش هرهر میخنده ولی من قاطی خنده میخوابونمش) ٬ گفتم نه. بالاخره خوابوندمش و گذاشتمش تو تختش ٬ ساعت ۴:۴۰ بود ٬ آمدم جابه جا شدم که ماشین جمع آوري زباله آمد و نمیدونم این کارگرای شهرداری به هم چی گفتن که دوباره صداش درآمد. آقای همسر دیگه سنگ تموم گذاشتن و رفتن سراغش ٬ دیگه خواب از سرم پریده بود و همش حساب میکردم که اگه الان ۵ باشه تا ۶:۴۵ که من باید بیدار شم چقدر مونده که خوابم برد ٬ ساعت که زنگ زد دیدم اقاي همسر نیست ولی صدایی هم نمیاد. طفلی از من حسابی ترسیده که نکنه یه بلایی سر خودم یا ارشک بیارم ٬ تو اتاق ارشک رو زمین سرد خوابیده بود ٬ بیدارش کردم که بره تو تخت و کلی تشکر از لطفش....... و این برنامه تقریباْ دو شب در ميون من است به غير از قسمت آقاي همسرش ٬ نه اينكه فكر كنين كه شبهاي ديگه مي خوابه ها ٬ نه شبهاي ديگه شير ميخوره ميخوابه ولي تا حالا يكسره نخوابيده.... از سر كار هم كه ميام خونه كار خونه و بازي با ارشك و غذاي ارشك و مهموني رفتن و مهموني دادن تقريباً يك شب درميون برنامه من است. حالا دلتون برام سوخت ٬ دعا كنيد پسركم شبها بخوابه. آمين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 8:52 توسط مامان ارشک |
|
|
گل پسر من امروز ۹ ماهه شد :
۱- از دست دستی خیلی خوشش می آد. ۲- زبونش چند روزی است که مثل پیمپا همش بیرونه. ۳- هنوز هیچ خبری از سینه خیز و چهار دست و پا رفتن نیست ٬ البته گاهی که خیلی تشویق بشه و موبایل یا کنترل تلویزیون جلوش باشه خودش رو میرسونه ولی در کل تنبل است. ۴- تا دلتون بخواد قل میخوره و اصلاْ نمیشه تنهاش گذاشت. ۵- از دندون هم هیچ خبری نیست. ۶- فقط وقتایی که بخواد خودشو لوس کنه که بغلش کنم ماما ماما میگه. ۷- برای باباش خودش رو میکشه ولی برای مامان طفلیش نه. ۸- وقتی روی تختش تنهاست ٬ دمرو میشه و دستش رو از لای نرده ها می آره بیرون و سعی میکنه چیزهایی رو که روی زمین است از اون بالا بگیره. ۹- دوست داره وقتی غذا میخوره با یک چیزی بازی کنه و هی اونو بندازه زمین ٬ هی من براش بیارم. ۱۰- وقتی از چیزی ناراحت میشه جیغهای بلند میکشه. ۱۱- وقت خواب باید نیم ساعتی قل بخوره و هرهر بخنده و تو تختش با هم کشتی بگیریم و بعد یکدفعه تصمیم بگیره بخوابه و چشماشو ببنده ٬ از این حالتش خوشم می آد که وقتی میخواد بخوابه مثل آدم بزرگا چشماشو میبنده تا خوابش ببره و گاهی زیر چشمی نگاه میکنه که من هستم یا نه. ۱۲- وقتی دستاش رو از جلو میگیریم خیلی خوشش می آد که میتونه راه بره و غش غش میخنده. ۱۳- اینم ۲ تا عکس از ارشک و ماشینش و در حال آب بازی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 بهمن1386ساعت 8:38 توسط مامان ارشک |
|
|
دیروز که از شرکت رفتم بیرون نرسیده به ماشین خانمی با یک بچه حدود ۳ ساله کناری ایستاده بود ٬ از اونجایی که من تازگیها هر بچه ای رو تو خیابون میبینم با دقت نگاهش میکنم ٬ دیدم بچه یک کلاه بافتنی بامزه سرش است که از یک طرف بندی داشت که آویزون بود ولی معلوم بود که به طرف دیگه دکمه میخوره و من تو دلم گفتم چه کلاه خوبی گلوی بچه گرم میمونه بگم مامان آقای همسر برای ارشک هم ببافه و یک پالتو تنش بود ٬ در همین حین از کنار خانمه رد شدم و شنیدم که یک موتوری هم داشت از خانمه راجع به بسته بودن جایی میپرسید ولی خانمه روش رو کرده بود طرف دیوار.
من چند قدمی دور شده بودم که شنیدم خانمه صدام میکنه.... - ببخشید خانم من : بله در این حین خانمه آمده نزدیک ٬ یعنی خیلی نزدیک ٬صورتش با صورت من ۱۰ تا ۱۵ سانت فاصله داشت. - خانم من از قصد آمدم با شما صحبت کردم ٬ این موتوری داره سواستفاده میکنه ٬ دید من با یک خانم دیگه حرف زدم حالا میخواد از من سواستفاده کنه. من : - میشه یک کم به من کمک کنین برای این بچه مواد غذایی بخرم؟ من : - من که با این پولا نمیتونم خونه و ماشین بخرم.. یک کم بهش پول دادم و اون هم بدون نگاه کردن به پول گذاشتش توی جیبش. در همین حین موتوری هم دور زده بود و داشت از یک نفر دیگه سوال میکرد و ما رو هم نگاه میکرد. من : برو تو این میدون تره بار تا بره. - چشم و همینطور که میرفت نگاهش کردم ٬ چکمه های جیرش چشممو گرفت ٬ البته خیلی گرون به نظر نمیومد ولی نو بود ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 8:47 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- دیشب گل پسر ما مرحمت فرمودند و از ساعت ۱۲:۳۰ شب تا ۶:۳۰ صبح یکسره خوابیدند و ما بدینوسیله از ایشان کمال تشکر را داریم.
۲- البته به خاطر بداخلاقی غیرمعمولشان در ۲ منبری که دیروز رفتیم کمی ناراحتیم که صد البته با فداکاری دیشبشان از دل ما پاک شد. ۳- وقتی مامان آدم ۱.۵ ساعت دیر میاد خونه ٬ حتماْ کاری داشته و جایی گیر کرده و خودش کلی اعصابش خرد شده ٬ وقتی شما گل پسر هم ایشان را تحویل نمیگیرین و بغل ایشان نمیرین و حتی وقتی به زور شما را بغل میکنن می خواهی فرار کنی و به زور هم به چشمای مامانت نگاه نمیکنی ٫ حق داره مامان آدم ناراحت بشه یا نه ٬ خودت بگو .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 8:25 توسط مامان ارشک |
|
|
امروز صبح وقتی بیدار شدم که برم سر کار ارشک بیدار شد ٬ بهش شیر دادم و گذاشتمش تو تختش تا دوباره بخوابه ٬ یواشکی بهش سر میزدم تا خوابش ببره دیدم برای اولین بار داره خودش میخوابه ٬ یکدفعه منو دید و سرش رو آورد بالا و منو نگاه کرد ٬ منم یک لبخندی زدم و یک نوازشی و آمدم بیرون ٬ ناگهان دیدم صداش درآمد و ماما ٬ ماما ٬ ....
چشمام گرد شد ٬ حالا نمیدونم میدونست داره چی میگه یا نه... و بدین صورت پسرم برای اولین بار منو ماما صدا زد..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 11:32 توسط مامان ارشک |
|
|
دیروز با دوستی صحبت میکردم که ۱۰ روزه پسرش به دنیا آمده ٬ مامانش رفته بود خونه خودشون و اونم شروع کرده بود به گریه و بچه هم از صبح تا عصر که من زنگ زدم داشته گریه میکرده ٬ صدای دوستم در نمیومد ٬ کلی دلداریش دادم و هر چی بلد بودم بهش گفتم و ناراحت از اینکه نمیتونم برم پیشش خداحافظی کردیم.
یاد خودم افتادم و ارشک ٬ من همش ناراحت بودم که مامانم نیست و من تنهام ولی در واقع آنقدر همه فامیل برای من و ارشک و در واقع به خاطر همه خوبیهای مامانم دور و بر من بودن که من اصلاْ تنها نبودم. ارشک جان تو خاله واقعی نداری ولی بدون که یک خاله سودابه داری که وقتی بزرگ شدی باید دستاش رو ببوسی ٬ اولین کسی که تو گوشت اذون گفت و تربت بهت داد ٬ اولین کسی که بردت حمام ٬ اولین کسی که تر و خشکت کرد ٬ اولین کسی که به یاد مامان بیحال و مریضت بود ٬ اولین کسی که از نافت که من میترسیدم بهش نگاه کنم مراقبت کرد ٬ کسی که مامانت رو طبق سنت برد حموم روز ۱۰ و آنقدر مشت و مالش داد تا همه خستگی زایمان از تنش در آمد ٬ کسی که همه رسم و رسومات رو برای تو و مامانت انجام داد تا یک وقت من احساس کمبود نکنم ٬ کسی که بردت تا ختنه ات کنن و تمام زندگیش رو با جیش مبارکت صفا دادی و خم به ابرو نیاورد ٬ کسی که هر روز اون سربالایی رو از خونه خودشون تا خونه باباییت با اون وضع پاهاش میومد تا بهت سربزنه ٬ کسی که در ۴۰ روزگی بردت حموم و با کمک مامانش غسلت داد ٬ کسی که من هر وقت میخواستم استراحت کنم با خیال راحت میرفتم اونجا و ........ بماند که خاله حمیده ات هم کلی زحمت کشید ٬ وقتی آمد دیدنت و دید که ما* تنهاییم و یک هفته موند نمیدونی چقدر خوشحال شدم و این موندنها هر از گاهی تا آخر ۴ ماهگیت ادامه داشت. خلاصه که مادری وقتی بزرگ شدی باید از خیلیها تشکر کنی ٬ که اونها هم همه به خاطر عشقی که به مادر یزرگت داشتن من و تو رو هم دوست دارن ٬ مادربزرگی که هرگز ندیدیش ولی عشقش همیشه محافظ تو خواهد بود. کاشکی من بتونم فقط یک کمی شبیه اون باشم تا این عشق همیشه پایدار بمونه و محافظ تو و بچه های تو باشه. * ما : یعنی من و ارشک و پدر من که جداْ تا حالا نگذاشته من و ارشک یک لحظه تنها باشیم ٬ مخصوصاْ ماه های اول که من صبح چشمام باز نشده اول زنگ میزدم که بابا بدو بیا..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 9:2 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|