![]() |
![]() |
|
|
می ریم سفر و انشاله وقتی برگشتیم می بینمتون ٬ البته اگر کسی اینجا منتظر من باشه.
پیشاپیش سال نو مبارک. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 12:37 توسط مامان ارشک |
|
|
گاهی وقت ها برام سوال پیش می آد که وقتی کسی رو دوست دارم باید ته ته دلم چه احساسی داشته باشم.
یعنی باید وقتی می بینمش دلم یه جورایی مالش بره؟ من زیاد اهل بیان احساساتم نیستم و بیشتر سعی می کنم با رفتارم دوست داشتنم رو نشون بدم ولی اهل دلتنگی برای کسی هم نیستم ٬ ممکنه از تنهایی حوصله ام سر بره یا اینکه نسبت به تنها موندن اطرافیانم احساس مسولیت کنم و هی زنگ بزنم که ببینم در غیاب من اوضاع روبه راه هست یا نه ٬ ولی اینکه بگم وای دلم برات یه ذره شده و این حرفا نه. اما.... در مورد گل پسر جدی وقتی می بینمش دلم یه جورایی مالش می ره ٬ مخصوصاْ وقتی بهش می گم مامانی لی لی حوضک بخون و اونم با لثه های بی دندونش به پهنای صورتش می خنده و انگشت اشاره دست راستش رو میزاره کف دست چپ کوچولوش. از زیاد دوست داشتن و وابسته بودن به کسی خوشم نمی آد ٬ جلوی چشم آدمو می گیره ٬ خدا رحم کنه به من و عشق به این روجک. پی نوشت : کل اصلاح طلبان البته محافظه کاری که تایید صلاحیت شدن ۱۰۰ نفر بوده ٬ یعنی در بهترین حالت که همشون رای بیارن می شن ۳/۱ مجلس و از آنجایی که قرار است رای شماری تهران تا آخر انجام بشه بعد اعلام بشه مردم که نمی فهمن پیشرفت رای ها چطوری بوده ٬ بعد از یک هفته ۳۰ نفرو اعلام می کنن که اینا رای آوردن ٬ فاتحه . در حوزه انتخاباتی که بنده تشریف بردم ٬ همه مثل یک انگل اجتماع به من نگاه می کردن ٬ نصف آدما لیست آبادگران دستشون بود و بقیه می پرسیدن از بین اینهمه باید ۳۰ نفرو انتخاب کنیم و هر کس اسمش قشنگتر بود می نوشتن ٬ فاتحه دوم. و فاتحه سوم برای اون همه زحمتی که فقط طی ۲ سال به باد رفت ٬ باورتون می شه در عرض ۲ سال اینهمه به عقب برگشتیم ٬ به نظر من خیلی سال گذشته....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 8:34 توسط مامان ارشک |
|
|
لعنت به این ترازوهایی که هر ماه باید ارشک رو بخوابونم روش تا ببینیم چند گرم به وزنش اضافه شده.
لعنت به من که از صبح استرس کم اضافه شدن وزن ارشک رو دارم. لعنت به هر کسی که وقتی ما رو می بینه اول از همه می گه : وا پسرکت لاغر شده ها.... ارشک خان ۳۰۰ گرم کمبود وزن دارین ٬ نه اینکه فکر کنی فقط ۳۰۰ گرم مهمه ها ٬ یعنی شما این ماه فقط ۱۰۰ گرم وزن اضافه کردید شازده. حالا هی من به شما غذا بدم هی شما تف کن. حالا می فهمم مامانم ۲۳ سال چی کشید از بس که من لاغر بودم ٬ آدمی نبود که بیاد خونه ما و به مامانم نگه این بچه رو یک کم تقویت کن ٬ خیلی لاغره ها...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:23 توسط مامان ارشک |
|
|
این چند روز مشغول خونه تکونی بودیم و طبق معمول همیشه کلی کاغذ و مجله رو از یک جا در آوردیم و تصمیم گرفتیم بندازیمشون دور و بعد دوباره پشیمون شدیم و گردگیریشون کردیم و یک جای جدید براشون پیدا کردیم.
یک دفترچه پیدا کردم که فقط چند برگش رو نوشته بودم ٬ آخریش مال فردای شب خواستگاری (بله برون) ما بود. از خوندن هر خطش نسبت به آنجایی که الان هستم قدردان تر شدم و خوشحال که اون خطوط رو نوشتم ٬ شاید چند سال دیگه نسبت به اینجا هم همین احساس رو پیدا کنم. اون روزا آقای همسر درسش رو تموم نکرده بود و سربازی هم نرفته بود و ما فکر نمی کردیم حتی بتونیم پول پیش خونه رو جور کنیم. همش نگران برگهای سبز بودیم. اون موقع هرگز فکر نمی کردیم ۶ سال بعد موقعیت الان رو داشته باشیم ٬ بماند که اتفاق های پیش بینی نشده و ناگوار باعث شد مسیر زندگی ما کاملاْ عوض بشه ولی خدا هم خیلی کمکمون کرد. خوندن اون خطوط باعث شد از اینکه دوران به اون خوبی رو گذروندم خوشحال باشم و کاش که خدا اجازه می داد مامانم کمی بیشتر با ما می موند. دلم می خواست بود و می دید اونهایی که اول از مال و منال آقای داماد پرسیده بودن و لبخند تحویل داده بودند ٬ الان برای کارهاشون از همون آقای داماد مشورت می خوان و آقای داماد تبدیل شده به بهترین آقای داماد فامیل. دلم میخواست بود و می دید که دامادش پای جای پای اون گذاشته و برای کمک به دیگران هرگز نه نمیگه و به غرهای گاه و بیگاه من هم توجهی نمی کنه. ------------------------ پی نوشت : شازده این چند روز آقایی فرمودند و کلی ساعت داخل صندلیشون نشستن و تنهایی بازی کردن و مزاحم کار مامانشون نشدن ٬ جا دارد همینجا ازشون تشکر و قدردانی کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:0 توسط مامان ارشک |
|
|
دیشب بیشتر از همیشه به وجودت نیاز داشتم ٬ نبودی.
دیشب که شام ارشک دیر شده بود و و قتی رسیدیم خانه خواب بود ٬ دیشب که از خواب بیدارش کردم تا شام بخورد ٬ دیشب که از عصر گرسنه بودم و وقت نشد چیزی بخورم و موقع شام ارشک در حال غش بودم. راستی یادت که هست من در مقابل گرسنگی و گرما بی طاقت می شوم ٬ حتماْ یادت هست. دیشب که پسرک بازیگوش شده بود و لقمه های غذا را از دهانش بیرون می ریخت و نصفش را به سر و گوش و لباسش می مالید و بقیه را دوباره با دست می خورد. دیشب که دندان هایم را محکم به هم می فشردم تا اشکهایم جلوی آقای همسر نیاید و افاقه نکرد. درست مثل ۵ دقیقه آخر مراسم ختم تو که همه در حال خداحافظی بودند و دندان هایم دیگر تحمل فشار را نیاوردند. دیشب که با هر لقمه ای که از دهان ارشک بیرون می آمد اشک های من نیز سرازیر بودند. دیشب که پسرک بدخواب شده بود و در تخت ۴۵ دقیقه غلت زد و ایستاد و سعی کرد چراغ خواب بالای تختش را روی سرش بیاندازد. دیشب که من با عصبانیت مجبورش می کردم صاف بخوابد و طفلک فکر می کرد بازی است و می خندید. دیشب که از خود واقعیم ترسیدم. ترسیدم بلایی به سر کودکم بیاورم. نمی دانم چه رخ داده بود در سرم. میدانم که وحشی شده بودم و خنده های پسرک آتش درونم را تندتر می کرد. وقتی بالاخره با عصبانیت در آغوشش کشیدم در ۱ ثانیه خوابید. پسرکم آغوش می خواست و من نفهمیدم. نفس هایم با بغض و اشک بالا می آمد. نفهمیدم اینهمه اشک کجا بود که یکباره سربرآورد. چقدر دیشب دلم می خواست به جای آقای همسر که بیاید پیش من گریان و بگوید برو پیش مشاور بگو من دیوانه ام ٬ تو می آمدی پیشم و از سختی های بچه داری می گفتی و دلداریم می دادی و آغوشی و مطمئن می کردی من لرزان را که برای پسرکم مادر بدی نیستم. راستی اصلاْ حواست به من هست؟ در آن جای کوفتی که تو هستی اصلاْ خبری از ما به شما می رسد؟ چه سخت است که باید امیدوار باشیم که خبری باشد آنجا. باورت می شود که من این حرف ها را می زنم. راستی اصلاْ دیشب مرا دیدی ؟ دلت سوخت ؟ از خدا خواستی کمکم کند؟ خودم باید به خودم کمک کنم؟ راست می گویی. پی نوشت : مسافر ماهانه ام ۲ روز دیر کرده و اعصابم ضعیف شده ٬ شاید هم می ترسم ......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 8:29 توسط مامان ارشک |
|
|
معمولاْ (میگم معمولاْ چون اغلب مامان هایی که پسر دارن اینو میگن ٬ دیگه نمی دونم معمول هست یا نیست) پسرها همه کاراشون رو دیرتر از دخترها شروع می کنند. از راه افتادن و حرف زدن بگیر تا مستقل شدن در آینده و ........
دختر عمه شازده ارشک ما یک آتش پاره ای است که دومی نداره ٬ دقیق نمی دونم کی راه رفتن و حرف زدن رو شروع کرد ولی یادمه که هنوز ۱ سالش نشده بود که کامل راه می رفت و کامل حرف می زد و در این زمینه این شازده پسر آبرو برای من و باباش و مادر بزرگش که ارشک رولهء روله* اش است نگذاشته. یک دوستی هم من دارم که وقتی ۴ ماهش بود فهمید باردار است با وجودی که قرص هم می خورد. خلاصه تا این دختر خانم به دنیا بیاد پدر و مادر و اطرافیان ۱۰۰ بار مردن و زنده شدن. وقتی هم به دنیا آمد تا پایان ۱ سالگی فقط لطف می کرد و می نشست ٬ حرف که دیگه اصلاْ خبری نبود و همه می گفتن این بچه سالم نیست. ۲ سالش تموم شد تازه راه افتاد ولی حرف بی حرف. من عذر می خوام از همه مادر شوهرا و خواهر شوهرا و مادرزنا و خواهرزنای خوب ٬ ولی فامیل شوهر و حتی مامان خودش شروع کردن به امامزاده رفتن و تخم کبوتر به بچه دادن و .... . این دوست من هم از بس که صبح تا شب با دخترش حرف می زد بلکه دختر خانم کلمه ای حرف بزنه ٬ فک درد گرفته بود. خلاصه کنم هیچ کاری اثر نکرد تا وقتی که دختر خانم خودش اراده کرد و حرف زد. الان این خانوم کوچولو ۴ سالش تموم شده ٬ مگه کسی می تونه بیشتر از ۱ ساعت ازش نگهداری کنه بسکه حرف می زنه و سوال می کنه و می دوه. نتیجه گیری اخلاقی : هیچ ۲ تا بچه ای چه دختر چه پسر مثل هم نیستن. سوال: چرا همه مادر و پدرها فکر می کنن بچه شون قراره تخم دوزرده کنه و مخترعی ٬ مکتشفی چیزی بشه؟ ------------------------------ پی نوشت : وقتی آقای همسر رولهء مادر شوهر بنده باشن ٬ دیگه ببینین اولین نوه پسری که شازده ارشک باشن و رولهء روله باشن دیگه چی میشن. --------------------------- * : روله به زبان لری یعنی عزیز دل رو ۱۰۰ برابر کن ٬ یعنی گل سرسبد بچه ها ٬ یعنی دیگه هر کاری تو می کنی عشق مامان است ٬ یعنی تو بزن تا من برقصم ٬ یعنی دیگه .............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 12:19 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- گل پسر دیشب خیلی واضح گفت آب. چون مشغول شام خوردن بود با آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که می فهمه چی داره می گه.
۲- گل پسر دیشب خوب خوابید ٬ یعنی نه اینکه تا صبح بخوابه ها ٬ یعنی وقتی بیدار شد و شیر خورد خوابید. ۳- گل پسر دیروز عصر چندین بار از حالت نشسته با کله خورد زمین ٬ به قول آقای همسر کله اش داره روز به روز محکمتر می شه. اگر بابام آنجا بود که ما دوتا رو کشته بود. ۴- گل پسر انگاری که نمی خواد دندون در بیاره ٬ دیگه کم کم دارم نگران می شم. مادر آقای همسر دندوناش همه شیری هستن یعنی ایشون هی بزرگ شدن هی دندوناشون نیفتاده ٬ بردنش دکتر متوجه شدن داخل لثه دندونی نیست که بخواد بعدش بیاد بیرون. نکنه ارشک ارث برده باشه و اصلاْ دندون درنیاره. ۵- گل پسر زانوهاش قرمزتر شده ٬ من یواشکی آقای همسر براش زانوبند می بندم. دوست ندارم زانوهای بچه ام زشت شه خوب. خدا کنه زودتر روی پاهاش بلند شه تا زانوهاش کمتر آسیب ببینه. ۶- گل پسر تازگی ها برای مامانش خیلی دلبری می کنه و همش دلش می خواد بغل مامانش باشه. همینطوری آدمو اسیر می کنن دیگه. البته من معتقدم بچه باید مستقل باشه و زیاد وابسته مامان یا باباش نباشه و بتونه بدون اونها هم خوب زندگی کنه. کاش بتونم خوب یادش بدم. ۷- تا ما اسم پسرمون رو گذاشتیم ارشک همه جا پر شد از سررسید ارشک ٬ نرم افزار مدیریت ارشک ٬ شرکت ارشک سیستم ٬ چاپ و صحافی ارشک ٬ ....... (یک نفر ارشک رو جستجو کرده بود و آمده بود اینجا و علاوه بر اینجا اینها رو هم پیدا کرده بود )٬ نمی کنن اسم بچه هاشون رو بزارن ارشک لااقل. من اسم هیراد رو هم خیلی دوست داشتم ولی دقیقاْ همون روزی که ما داشتیم می رفتیم بیمارستان ٬ سر چهارراه پاسداران یک بیلبورد بزرگ زده بودن " آموزشگاه زبان انگلیسی هیراد" ٬ ما هم پشیمون شدیم. به نظر من اسم بچه می تونه تو زندگیش تاثیر بگذاره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 8:54 توسط مامان ارشک |
|
|
از خودم راضی نیستم ٬ تو این ۲ روز تعطیلی علاوه بر اینکه خونه تکونی کردم و کلی خسته بودم ٬ ارشک هم یک شب ۳ ساعت بیدار بود و ناآرومی می کرد و آخرش مجبور شدیم دوتایی رو زمین اتاقش بخوابیم و دیشب هم دوباره ۱ ساعت بیدار بود و بعد از ۱ ساعت تحویل آقای همسر دادمش.
ولی من باز هم نتونستم آرامش خودمو حفظ کنم. خیلی ناراحتم. با اینکه در طول روز و وقتایی که با همیم کلی با هم بازی می کنیم و تمام سعی خودمو می کنم تا مادر کافی باشم براش و از عکس العمل هاش فکر می کنم تا حدود زیادی موفق شدم ٬ ولی اصلاْ نمی تونم بی خوابی های طولانی مدت شب را با آرامش بگذرونم. وقتایی که بیدار می شه و فقط شیر می خوره و می خوابه ٬ حتی وقتایی که بیدار می شه و فقط دلش می خواد منو ببینه و می خوابه اصلاْ ناراحت نمی شم. ولی وقتی هر ۵ دقیقه منو به اتاقش می کشونه و نق می زنه ٬ با اینکه می دونم حتماْ یک مشکلی داره که من نمی فهمم باز هم حفظ آرامش برام سخته. برام دعا کنید و اگر راه حلی به ذهنتون می رسه بهم بگین لطفاْ. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 8:12 توسط مامان ارشک |
|
|
دیروز برای اولین بار وقتی رسیدم خونه و ارشک رو بغل کردم ٬ آنچنان تمام صورت منو غرق بوسه کرد که از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم.
همیشه وقتی در رو باز می کنم دستاش رو تند تند تکون می ده یعنی منو بغل کن ولی بعد از ۵ دقیقه ترجیح می ده بره سراغ اسباب بازی هاش ٬ این بار اول بود که بدون اینکه من بگم اینهمه منو بوسید. زانوهای گل پسرم همین ۲ روزه قرمز شده ٬ دکترش میگه زانوبند نبند پاهاش لاغر می شه و پوست زانو هم باید کم کم کلفت تر بشه. نمی دونم به حرفش گوش کنم یا نه. پوستش رو می بینم که قرمز شده دلم می گیره. شما چی میگین؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 8:23 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- ارشک ۲ روزه که چهار دست و پا راه میره و سعی می کنه روی پاهاش بایسته ولی هنوز نمی دونه باید از دستاش استفاده کنه ٬ بچه ام از کله اش برای بلند شدن استفاده می کنه و وقتی می بینه نمی تونه بایسته می شینه. ۲- تازگی ها فهمیده که می تونه با ما مخالفت کنه ٬ وقتی می خوام بهش قطره مولتی ویتامین بدم اول دستاش رو تکون میده ٬ وقتی دستاش رو می گیرم تند تند سرش رو تکون می ده که نتونم بهش بدم. ۳- موقع غذا خوردن به محض اینکه دیگه دلش نمی خواد بخوره آنقدر محکم میزنه زیر قاشق که گاهی قاشق چند متری در هوا پرواز می کنه. ۴- آب خیلی دوست داره و همین دیشب آنقدر برای آب گریه کرد و لقمه های غذاش رو تو دهنش نگه داشت تا مجبور شدم یک لیوان پر آب بهش بدم. ۵- یاد گرفته خودش رو لوس کنه و اگر چیزی رو که میخواد بدست نیاره شروع می کنه به داد زدن. (البته اون چیز معمولاْ بغل شدن است) ۶- وقتی راه می افته به طرف جاهای خطرناک از بس که من صداش کردم و بهش گفتم نرو و اون گوش نداده ٬ وقتی صداش نمی کنم ٬ وسط راه هی می ایسته ٬ هی برمی گرده منو نگاه می کنه و لبخند می زنه ٬ و دوباره حرکت می کنه. وقتی هم که داره می رسه من سریع می رم سراغش و اونم غش غش می خنده و سرعتش رو زیاد می کنه و اغلب قبل از من دستش می رسه به چیزی که می خواست. ۷- فکر می کنم از واژه "ماماماما" به جای کمک استفاده می کنه ٬ هنوز مطمئن نیستم که منظورش من باشم ولی "بابا" رو که چند وقت پیش بیشتر می گفت حالا دیگه نمی گه. گمون کنم چون چند وقته باباش شبها دیر می آد و باهاش کمتر تمرین حرف زدن می کنه یادش رفته. ۸- شبها همچنان خیلی زیاد بیدار می شه ٬ امروز صبح تصمیم گرفتم از تکنیک های کتاب راز استفاده کنم ببینم اثر می کنه. البته هنوز تمومش نکردم ٬ زیاد برام جذاب نیست. ۹- غذا هم که همچنان خوب نمی خوره. ۱۰- دوست ندارم عید بشه چون تصمیم دارم بعد از عید تا ساعت ۳:۳۰ شرکت بمونم و زیاد خوشحال نیستم ٬ شاید هم اگه حقوقم رو زیاد کم نکرده باشن مثل الان تا ظهر بمونم.(باورتون می شه من از مرداد حقوق نگرفتم ٬ تازه از اردیبهشت تا مرداد هم علی الحساب یک مقداری دادن.) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 8:32 توسط مامان ارشک |
|
|
امروز ارشک ۱۰ ماهه شد ٬ سرعت رشد سنش ناباورانه زیاد است.
اوایل فکر می کردم سختی بچه دار شدن فقط ۲ سال است ولی حالا می بینم تا آخر عمر یک رشته نامرئی درست از داخل قفسه سینه ات بهش وصله و تو رو هر جا که بره با خودش می کشونه ٬ خیلی سخته باور کنم بچه ای که اینقدر براش زحمت می کشم ٬ از بوی تنش مست می شم ٬ همه کارهاش رو خودم انجام می دم از غذا خوردن تا راه رفتن و ........... رو باید به زودی بدون کمک فقط نگاه کنم و شاهد تلاشش برای موفقیت و پیشرفت خودش باشم و اگه شکست خورد فقط باهاش همدردی کنم نه اینکه بهش راه حل ارائه بدم. سخته که وقتی بزرگ شد بتونی از خودت دورش کنی و بفرستیش دنبال سرنوشت. مامان آقای همسر میگه جون و عمر و همه چیزت رو به پای بچه ات نریز ٬ یا اگه می ریزی به این امید نباش که جبران کنه ٬ چون اونا هرگز آنقدر تحویلت نمی گیرن که توقع تو برآورده بشه ٬ لااقل اگه براشون همه چیزت رو فدا نکرده باشی کمتر افسوس می خوری........ خاله ام معتقد است در صورتی که بچه را به خاطر وجود خودش می خوای باید بچه دار شی نه اینکه ازش توقع جبران داشته باشی. ولی سخته. هلاکویی میگه ماها بچه هامون رو هم برای پزدادن می خوایم نه برای خودشون. باید طرز فکرمون رو عوض کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 8:16 توسط مامان ارشک |
|
|
- این آقای ارشک پسر بزرگمه.
: چه خوب ٬ پسر کوچیکت کو پس.... - اتابک به نظرت خوبه؟ : از کجا معلوم دومی پسر باشه؟ - خوب یه پسر دیگه که باید داشته باشیم که ارشک بشه داداش بزرگه ٬ برادر خیلی خوبه. : دختر چی ؟ دوست نداری دختر داشته باشی؟ - خوب چرا دختر هم که دوست دارم. : خوب اونم که نمی شه تنها باشه ٬ پس باید منتظر ۳ تا بچه دیگه باشیم دیگه؟ - حالا سه تاش رو نمیدونم ٬ می تونی دو تا دیگه بیاری ٬ یک دختر برای دل خودت و یک پسر. ولی یه پسر دیگه که حتماْ باید بیاری.... پی نوشت-۱ : نیست خیلی خوش میگذره به من الان ٬ از رو نمی رم. پی نوشت-۲ : مادر شوهر می میگه تو این دوره زمونه فقط یک بچه ٬ مثل این زن عقب مونده ها زودی یه بچه دیگه نیاری. خبر نداره ما در چه عوالمی سیر می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 9:53 توسط مامان ارشک |
|
|
اینجانب مامان خانوم شازده ارشک برای خرید سیسمونی نی نی گولویی که انشاله قبل از تعطیلات عید به دنیا بیاد و عده زیادی را از نگرانی نبودن امکانات در تعطیلات برهاند ٬ دعوت به همکاری و اظهار نظر شدم ٬ این یعنی اینکه بنده در میان مامان های تازه فامیل از همه بهتر بچه داری رو یاد گرفتم.
بدینوسیله خواستم از خودم تشکر فراوانی کرده باشم و بادی به غبغب انداخته باشم. پی نوشت-۱ : قرار است آقای همسر از شازده پسرش به مدت چندین ساعت به تنهایی مراقبت کند. پی نوشت-۲ : خودم هم دوست دارم برم بلکه برای شازده پسر خرید عید کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 10:42 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|