تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker شازده ارشک
از سه شنبه مریضم ٬ تا به حال به این بدی سرما نخوردم ٬ تبم پایین نمی آد ٬ از بس مسکن خوردم دیگه بهم اثر نمی کنه ٬ ساعت ۱۰ شب است و ارشک تازه خوابیده ٬

از آنجاییکه مریضی از آقای همسر شروع شده ٬ همه اطرافیان آقای همسر گرفتن ٬ آقای همسر رفته برای برادر و زن برادرش که بدجوری افتادن تو خونه دارو ببره ٬ خونه حسابی کثیف است ٬ ریخته ها رو جمع می کنم ٬ هال رو با جاروی دستی جارو می کنم ٬ تی می کشم ٬ ظرف ها ٬ آشپزخانه ٬ وسطش هی پلوپز سر میره ٬ ساعت ۱۱:۱۵ است و آقای همسر هنوز نیومده ٬ گرسنمه ولی نا ندارم برای خودم غذا گرم کنم.

آقای همسر می آد و شام می خوریم ٬ می خوام بخوابم ٬ ساعت ۱۲ است ٬ ارشک بیدار شده ٬ پیشش می مونم تا بخوابه ٬ ساعت ۱۲:۲۰ است.

می خوابم ٬ با گریه ارشک بیدار می شم ٬ ساعت ۲ است ٬ آقای همسر سعی داره بخوابونتش نمی تونه ٬ بلند می شم و بغلش می کنم ٬ آروم می شه می خوابونمش روی تختش ٬ می شینم کنارش تا خوابش عمیقتر شه ٬ می آم سر جام ٬ ارشک گریه می کنه ٬ می رم پیشش ٬ چراغ خوابو روشن میکنم ٬ بلند میشه به بازی ٬ چراغ خوابو خاموش می کنم ٬ می خوابه ٬ می آم سر جام ٬ گریه می کنه ٬ با عصبانیت و محکم می خوابونمش و پتو رو می کشم روش ٬ می خوابه ٬ ساعت ۲:۵۰ است.

با صدای گریه اش بیدار می شم ٬ آقای همسر میره سراغش ٬ مغزم اصلاْ جواب نمی ده ٬ ساعت زنگ می زنه ۶:۳۰ است ٬ باید برم سر کار ٬ سرم درد می کنه ٬ از تخت می آم بیرون ٬ ارشک بیدار شده ٬ شیر می خوره و می خوابه ٬ از خونه می آم بیرون.

حتماْ باید ببرمش دکتر ٬ حتماْ.

پی نوشت : آقای همسر این چند روز مریضی حسابی سنگ تموم گذاشت ٬ کاش بتونم جبران کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 8:39  توسط مامان ارشک | 
نمی دونم چرا به حس مادرانه ام اعتماد نکردم و اینهمه خوبی رو تو وجود فرزندم ندیدم و دلم خواست که بد خوابی دلبندمو اصلاح کنم.

نمی دونم چرا به حرف دوستان دیده و ندیده گوش نکردم و مدتی صبر نکردم تا اوضاع خود به خود بهتر شه.

نمی دونم چرا دلم خواست پسرکم شب تا صبح یکسره بخوابه ٬ منکه اگر هم اون بیدار نشه میرم و بهش سر می زنم.

نمی دونم چرا خواستم مقاله هایی که تو اینترنت پیدا کردم رو عملی کنم.

نمی دونم چرا دیگران وقتی تو و فرزندت رو می بینن ٬ به جای خوبیها همش نواقص رو می بینن ٬

راه میره؟ فقط چهار دست و پا!!!! مگه یک سالش نشده ؟؟

حرف میزنه؟ واااا فقط بعضی کلمات ٬ اونم نامفهوم!!!! مگه یک سالش نشده ؟؟

دندون در آورده؟ اااا فقط یکی اونم نصفه!!!! مگه یک سالش نشده ؟؟

شب تا صبح نمی خوابه؟ ای بابا دیگه یک سالشه باید تا صبح بخوابه....

و من که با اینهمه اعتماد به نفس و لبخندهای معنی دار و جواب های گه گاه تندی که بهشون میدم در مقابل این آخری نتونستم مقاومت کنم وبر آن شدم که ارشک را اصلاح کنم.

تو اولین مقاله نوشته بود از ۶ ماهگی تا ۱۲ ماهگی وقتی کودکتان در شب بیدار شد ٬ ابتدا ۵ دقیقه بهش فرصت بدین تا حسابی گریه کنه و بعد برین پیشش ولی بغلش نکنید و فقط کنارش بشینین و نوازشش کنین ٬ اونم فقط ۵ دقیقه ٬ بعد ببوسینش و خوب بخوابین بگین و تشریف ببرید تو تخت خودتون و هر چی بچه ونگ زد اهمیت ندین تا خودش بخوابه. پریشب این کارو کردم و ارشک در طول مدت نوازش خوابید ولی از ترس اینکه نخوابه و مجبور شم مدت طولانی پیشش نیام دیشب مقاله دوم رو عملی کردم.

این یکی میگه برین پیش بچه ٬ بغلش کنید ٬ ببوسینش و برش گردونید توی تختش و بیاین بیرون اگر خوابید که هیچ اگر گریه کرد تا ۳ دقیقه بهش اهمیت ندین ٬ بعد دوباره برین پیشش و عمل بغل و بوس و لالا رو تکرار کنید و بیاین بیرون و این بار ۶ دقیقه بچه گریه کنه و این کار رو آنقدر ۳ دقیقه ۳ دقیقه ادامه بدین تا بچه دیگه اشک نداشته باشه بریزه و خوابش ببره.

من فقط ۴ دقیقه تونستم تحمل کنم ٬ گلوی بچه ام خش برداشت ٬ وقتی رفتم تو و دیدم ایستاده و داره در اتاق ما رو نگاه می کنه می خواستم خودمو بکشم ٬ بچه دیگه تو بغل من هم آروم نمی شد.

نتیجه این شد که طفل من که بعد از شیر خوردن می خوابید ٬ دیشب تا چشم باز می کرد و منو نمی دید گریه می کرد.

من اینجا رسماْ اعلام می کنم که غلط کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 8:31  توسط مامان ارشک | 
نمیشه بازی های پرسپولیس رو بندازن بعد از استقلال ٬ من یک اشتباهی کردم کری خوندم برای آقای همسر و آقای برادر همسر و آقایان دوستای همسر که تیمتون اله و بله و جیمبله ٬ بعد از ۲ ساعت سوسک شدم ٬ حالا خداییش بگم هیچ کدوم به روم نیاوردن.

همش تقصیر این استیلی است ٬ شنیدم که شیث ٬ افشین قطبی رو تو رختکن زده و نیکبخت هم پشتش در آمده ٬ وای وای از اینهمه شخصیت همشون ٬ کعبی طفلی رو هم که زدن خرد و خاکشیرش کردن. دلشون آمده اون طفلی کوچولو رو ٬ بنده خدا.......

من همش آقای همسرو مسخره می کردم که لیاقتتون همون فیروز کریمی است که همه بهش بخندن ٬ نگو کل فوتبالیست های ما باید زور بالای سرشون باشه.

متاسف شدم.

نکنه این استقلال چشم در آمده تو جام حذفی قهرمان شه ٬ دیگه کی می خواد کری های آقای همسرو جمع کنه....

باید تحقیق کنم کی بوده تیم سایپا رو جادو کرده بوده بلکه بتونم استقلال و سپاهان و صبا باتری رو جادو کنم و ما قهرمان شیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:17  توسط مامان ارشک | 
۱- این بار به خیر گذشت.

۲- گل پسر غذاش رو بهتر می خوره و جلوش نمی شه یک لقمه نون خورد ٬ آنچنان آب دهنش رو قورت میده و میاد طرفت که تو گلوت گیر می کنه.

۳- گل پسر شب ها خیلی بد می خوابه ٬ خیییلییی. تقریباْ هر شب حدود ۲ بیدار می شه و ۱ ساعتی گریه می کنه ٬ تا بغلش می کنم می خوابه ولی به محض تماس با تشک بیدار می شه و دوباره گریه می کنه. دیشب بغلش نکردم و فقط کنارش نشستم و نوازشش کردم ٬ می آمد دستش رو تکیه می داد به دست من و سرش رو از روی تخت فرو می کرد تو بغلم ٬ دلم آب شده بود برای بغل کردنش ولی یک کم بغلش کردم و دوباره گذاشتمش روی تخت ٬ نمی دونم این راه درسته یا نه ولی خیلی عذابم می ده.

۴- گل پسر کم کم داره سعی می کنه راه بره.

۵- نمی دونم سرعت رشد دندون چقدر است ولی الان فقط همون دندونی که ۱۴ فروردین بیرون زد به اندازه ای شده که وقتی میخنده پیداست.

۶- گل پسر حسابی مامانی شده و بعضی وقتا بغل باباش هم نمیره و آنچنان محکم منو بغل می کنه که دلم ضعف می ره.

۷- گل پسر یاد گرفته خودشو با اسباب بازیهاش سرگرم کنه و حدود ۱۰ دقیقه میشه تنهاش گذاشت.

۸- گل پسر عاشق کتاب است و وقتی پیشش می شینی اول از بین اسباب بازیها یک کتاب در می آره و میده دستت که یعنی بخون.

۹- گل پسر خیلی ددری است و اگه یکی نزدیک در باشه حتماْ میره بغلش.

۱۰- گل پسر آشپزخانه را خیلی دوست داره ولی جاهایی که میتونه دست بزنه کم است و کلاْ همون چیزی رو می خواد که عقب تر است.

۱۱- گل پسر جیغ کشیدن رو یاد گرفته و وقتی چیزی رو نمیخواد جیغ می کشه و میگه نه و سرش رو به علامت منفی تکون می ده.

۱۲- گل پسر عمه کوچیکه شو خیلی دوست داره ٬ وقتی می بینتش آنچنان لبخندی به پهنای صورتش می زنه که بیا و ببین.

۱۳- گل پسر داییش رو هم خییییلییییی دوست داره و با همدیگه آنقدر می خندن که من نگران جفتشون می شم.

۱۴- و در آخر اینکه گل پسر خیییییللییییی شیرین و دلربا شده ٬ مخصوصاْ برای مامان سوسکه اش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 8:53  توسط مامان ارشک | 
آشفته تر از آنی هستم که به چیزی غیر از رسیدن عقربه های ساعت به ۲ بعد از ظهر و گرفتن جواب فکر کنم.

وقتی همه تلاشت رو می کنی تا چیزی رو نداشته باشی و خدا به زور بهت میدتش ٬ راه درست کدام است؟!؟!؟!؟

آقای همسر در این خرتوخری ذهن و احساس و عقل و ... من تشریف بردن با دوستاشون شمال ٬

آیا همه بارها باید بر روی دوش یک نفر باشد؟

آیا هر چه کمرت را خم تر کنی بار بیشتری بر رویت می نهند؟

آیا در سال جدید من می توانم اعصابم را کنترلتر کنم؟

آیا ارشک گناهی دارد که مادر بداخلاقی چون من دارد؟

آیا گاو حیوان مفیدی است؟

آیا جواب مثبت است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 10:10  توسط مامان ارشک | 
یکی از نزدیکان به تازگی صاحب یک دختر کوچولوی ناز شده ٬ ولی مامان بچه حسابی افسرده است. از آنجاییکه اصلاْ بچه دلش نمی خواسته و به حرف بقیه گوش داده الان حالش اصلاْ خوب نیست.

یاد روزهای اول زندگی ارشک افتادم ٬ من هم حالم خیلی بد بود و همش می گفتم من چه طوری ارشک رو بزرگ کنم و با توجه به اینکه مامانم هم نبود که پشتم بهش گرم باشه تا چند ماه همراه ارشک گریه می کردم و اون دوران طلایی رو از دست دادم.

یکی از چیزهایی که خیلی منو ناراحت می کرد این بود که آقای همسر دقیقاْ مثل روزهای قبل ٬ صبح از خواب بیدار می شد ٬ دوش می گرفت ٬ صبحانه می خورد و می رفت سر کار ٬ عصر هم که می آمد خونه با ارشک بازی می کرد و شب ها هم می رفت خونه خودمون که راحت بخوابه (من خونه بابام بودم). یعنی همه فعالیتهاش رو مثل قبل ادامه می داد.

ولی من باید می موندم خونه و فقط بلد بودم به ارشک شیر بدم وقتی گریه می کرد نمی دونستم چی کار کنم ٬ دست و پام می لرزید و اصلاْ روز و شب  برام فرقی نداشت.

این کلاسهای آمادگی بچه داری قبل از زایمان خیلی خوبه ٬ حیف که ما خیلی از دنیا عقبیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 8:29  توسط مامان ارشک | 
با اینکه اعلام کردن امسال خشکسالی در پیش داریم و باید با دیدن ابرها و نم نم بارون و بوی خاک احساس خوبی بهم دست بده ولی امروز بدجوری از دنده چپ بیدار شدم البته اگه بشه گفت من دیشب خوابیدم ٬ دیشب منزل پدر جان مهمون بودیم و ارشک ساعت ۹.۵ خوابید ولی وقتی ساعت ۱ داشتیم می آمدیم خونه بیدار شد و با دیدن مهمونا ذوق کرد و بد خواب شد و تا ساعت ۲.۵ دیگه بله ٬ من هم بدخواب بودم و تا صبح خواب و بیدار.

قبل از ارشک هر ماه نگران بودم ٬ بعد از ارشک هر ماه نگران هستم. زن بودن سخت است....

پی نوشت: بچه آدم دندون در می آره خیلی درد داره ها ٬ هر چی بهش می گم گاز نگیر نمی فهمه و گریه می کنه ٬ فکر می کنه نمی خوام بهش شیر بدم. چاره ای هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 8:19  توسط مامان ارشک | 
پیشرفت دیگران همیشه خوشحالم کرده ولی نمی دونم چرا بعضی ها تا می شنون فلانی خونه جدید خریده بدون اینکه خونه قبلی اش رو فروخته باشه ٬ با یک حالتی میگن خدا بیشتر بهشون بده ما که بخیل نیستیم ولی آخه از کجا ٬ حتماْ باباش خریده براشون ٬ شاید هم پدر زنش پول داده ٬ تو این گرونی ٬ جاش هم که زیاد خوب نیست ٬ ترافیکه......

آخرین بار وقتی داشتن طرف رو مسخره می کردن که آدرس خونه شون رو از طرف فلان جا به همه میگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم شماها ک.نتون سوخته این حرفا رو میزنین.

به همه برخورده ٬ حرف بدی زدم؟!؟!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 7:56  توسط مامان ارشک | 
بالاخره من هم برگشتم سر کار ٬ البته دیروز هم حاضر بودم ولی روحیه خوبی برای نوشتن نداشتم. نمی دونم چرا امسال بعد از تحویل سال اصلاْ احساس نوشدن بهم دست نداد ٬ شاید به خاطر اون مجری های مسخره شبکه ۳ بود ٬ شاید هم چون دور و برمون خیلی شلوغ بود و همه حرف می زدند ٬ شاید هم چون توپ در نکردند و دهل و سرنا نزدند ٬ بی سلیقه ها چند سالی است که این برنامه رو حذف کردند ٬ به جاش رهبر هم بعدش سخنرانی نکرد یا اینکه ما ندیدیم ٬ بچه تر که بودم توقع داشتم بعد از تحویل سال شروع کنن به برنامه های ویژه پخش کردن ولی هر کانالی می زدی رهبر داشت سخنرانی می کرد......

امسال اولین عید پسر کوچولوی ما بود ٬ بیشتر از همه کسانی که تو سفر با ما بودن بهش خوش گذشت ٬ تو ۵ ماهگی دریا رو دیده بود ولی عکس العمل خاصی نشون نداده بود ٬ این بار اما با دیدن دریا و کوه و جنگل آنچنان ذوقی می کرد که همه رو به هیجان می آورد.

وقتی تو نمک آبرود گذاشتمش روی برگهای خشک ٬ با احساس برگ ها رو لمس می کرد و تکه های کوچک چوب رو بر می داشت و با دقت نگاه می کرد ٬ تو تله کابین هم کلی ذوق کرد و کلاْ بچه خوش سفری بود ٬ شاید دفعه بعد هم بردیمش سفر .

توی خونه هم که می پرید بغل هر کسی که نزدیک در بود و احتمال داشت ببرتش بیرون و آنقدر دد دد می کرد که نصفه شب هم دل همه می سوخت و می بردنش بیرون.

جناب شازده بالاخره در روز ۱۴ فروردین یک دندان در آوردند ٬ البته هنوز کامل نیست ولی بچه ام یک هفته بود که نه غذا می خورد ٬ نه می خوابید ٬ خلاصه که کلی با هم درگیر بودیم.

بقیه اش باشه برای فردا که خسته نشین. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 8:15  توسط مامان ارشک |