تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
دومین روز خانه دار شدنم است ٫ دیروز مهمان داشتم و امروز با شازده حال کردیم ٫ چند روز دیگر دوام بیاورم را نمی دانم ولی فعلاْ اوضاع آنقدر وسوسه کننده هست که قید کارکردن را بزنم.

تمام تلاشی را که این یک سال برای مستقل خوابیدن ارشک انجام داده بودم در این ۲ هفته برباد رفت ٫ حالا شب ها ساعتی بیدار می شود و گریه می کند.

جای همگی خالی بسیار خوش گذشت و فقط تاسف بر جای ماند که همه در حال پیشرفت هستند به غیر از ما ایرانیان پرادعا.

به خاطر وجود ارشک همه جا اولین نفر وارد شدیم و بهترین جا نشستیم الا در آخرین پرواز که همسفرانان هموطنانمان بودند.

در خانه و این ساعت اصلاً نوشتنم نمی آید و نمی دانم چرا بعضی صفحات باز نمی شوند.

پی نوشت: استقلالی ها تبریک صمیمانه مرا بپذیرید. مواظب باشید مثل پارسال اسامی را دیر نفرستید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 15:3  توسط مامان ارشک | 
سلام سلام سلام

ما برگشتیم و دل من برای شما همگی تنگ شده حسابی.

خیلی خوش گذشت و جای همتون خالی ٬ ۲ هفته رفتیم تایلند و طولانی بودنش کلی حال داد ٬ همه خوبیم و به ارشک از همه بیشتر خوش گذشت با این دختر تایلندی ها ٬ به زور از بغلشون می آمد پایین.

آنقدر آرومم و خوش که سعی می کنم اتفاق های بد رو با آرامش بگذرونم ٬

اول از همه پرستار ارشک وقتی دیروز بهش زنگ زدم که امروز بیاد گفت نمیام....

به همین راحتی ...

هنوز تصمیمی در مورد شازده گرفته نشده و احتمالاْ چند روزی دوباره مرخصی می گیرم تا تصمیم نهایی گرفته شود.

دوم درگیری جدی خانم و آقای نزدیک ما و وضعیت وخیم دو تا دسته گلشون که اون هم شدیداْ دلشوره دائم بهم می ده.

برام دعا کنین تا بهترین تصمیم رو برای شازده بگیرم.

پی نوشت: من برای آقای همسر و داداشش و خواهرش و دوستاش دعا می کنم که امروز استقلال جونشون ببره تا بلکه این تیم از آخرین گندی که می تونه بزنه رهایی پیدا کنه و اونا خوشحال شن ٬ ببینین من چقدر خوبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:43  توسط مامان ارشک | 
دلم می خواست اینجا مال خود خود خودم باشد ٬

دلم می خواست احساس خالص خودم را اینجا نشام دهم ٬

دلم می خواست بی رودربایستی با کسی همه آنچه در دل دارم اینجا بگویم ٬

بی هیچ خجالتی ٬ بی هیچ محافظه کاری ٬ خالص خالص ٬ 

از پسرکم ٬ از خودم ٬ از زندگیمان ٬

شاید باید اسم های مستعار استفاده می کردم و مثل نونوش عکس ها را نصفه نیمه اینجا می گذاشتم ٬

به هر حال دنیا کوچکتر از آنی بود که من می اندیشیدم.

آشنایان !

خوش آمدید به بخش دیگری از صفحه زندگی من ٬ خداوکیلی اگر به نوشته هایم علاقه ای ندارید و فقط محض کنجکاوی در زندگی ما به اینجا می آیید ٬ شخصیت نشان دهید و دیگر نشانی این صفحه را تایپ نکنید و اگر کمترین میلی به دوباره خواندن خاطرات زندگی ما دارید ٬ باز هم خداوکیلی درباره شان رودررو با من صحبت نکنید و اگر نظری دارید همینجا اظهار لطف بفرمایید.

پی نوشت۱: ۲ هفته آینده سفر خواهیم بود ٬ آرزو می کنم همگی در سلامت کامل و شاد باشید تا ما برگردیم.

پی نوشت۲: جالبه ولی از حالا دلم براتون تنگ شده ٬ من بی احساس دلم برای شمایی که شاید حتی اسمتان را هم ندانم تنگ شده ٬ اعتیاد معنای دیگری دارد؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 8:0  توسط مامان ارشک | 
همیشه وقتی مادرهایی رو می بینم که از بچه هاشون توقع همه جور توجه و رسیدگی رو دارن ٬ نمی تونم تصمیم بگیرم که کار درستی می کنن یا نه ٬ بعضی وقتا جدا مادرا اصلاْ بچه ها و شرایطشون رو در نظر نمی گیرن و فقط معتقدن که بچه ها وظیفه دارن در خدمتشون باشن.

احترام به بزرگترا مخصوصاْ مادر خیلی واجبه و من از دیدن بچه هایی که همه جوره مراقب پدرا و مخصوصاْ مادراشون هستن لذت می برم و چیزی که همیشه منو آزار می ده رفتار نه چندان خوبم با مامانم بود دقیقاْ ۲ روز قبل از حادثه ای که براش اتفاق افتاد و اینکه فرصت آشتی درست و حسابی باهاش پیدا نکردم و این غصه برای همیشه تو دلم موند.

ارشک دیشب فقط یک بار بیدار شد ٬ ساعت ۴ موقع شیرخوردن آنچنان گازی از من گرفت که فریادم بلند شد ٬ ساعت ۵ از شدت درد بیدار شدم ٬ حدس زدم روی غدد شیری رو گاز گرفته که اینقدر درد دارم ٬ از شدت درد نمی تونستم حتی نفس بکشم و این ماجرا تا ساعت ۶ ادامه داشت تا مسکن اثر کنه ٬ حالا تو این ۱ ساعت همش به خودم میگفتم یادم باشه اینو برای ارشک تعریف کنم تا ببینه چه بلاهایی سر من آورده.

از خودم می پرسیدم حق دارم سرش منت بگزارم یا نه ٬ حق دارم بعداْ ازش توقع داشته باشم یا نه ٬ حق دارم بگم به حرف من گوش بده یا نه.

من از همه عذر می خوام ولی من متاسفانه از کلمه پ.د.ر.س.گ خیلی استفاده می کنم ٬ از درد به خودم می پیچم و به آقای همسر می گم : پ.د.ر.س.گ نمی دونم چه جوری گاز گرفته که اینطوری شدم. خواب آلود جواب می ده: دستت درد نکنه ٬ ممنونم ٬ می خوای زنگ بزنم اورژانس.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 9:16  توسط مامان ارشک | 
به گمانم پسرکم بیمار شده ٬ دقیقاْ ۵ روز مانده به سفرمان ٬ استرس سفر و پرواز طولانی یکطرف ٬ ترس از جدی بودن مریضی ارشک یکطرف ٬ هنوز چمدان نبسته ام ٬ من وسواسی که همه چیز را هزار بار چک می کنم ۵ روز مانده به سفر هنوز چمدان نبسته ام ٬

به گمانم تب داشت دیشب ٬ شکمش ۲ بار بدبو کار کرده بود اضافه بر عادتش ٬ می خواست بخوابد ولی مدام از این پهلو به آن پهلو می شد ٬ گفتم یک امشب مثل کتابها تنهایش بگذارم بلکه تنها بخوابد ٬ مدتی آواز خواند و بازی کرد و به عادت همیشه لبه تختش ایستاد و شروع به غرغر کرد ٬ گفتم مثل کتابها اهمیت ندهم بلکه تنها بخوابد ٬ غرغر تبدیل به نق نق شد و بعد سرفه و بعد صدای بالاآوردن و پریدن من و پدرم به درون اتاق و تا ساعت ۱:۳۰ شستشوی لحاف و دور تختی و ملافه و لباس.

فرض همیشگی من ریقو بودن پسرم است ٬ بنابراین تا جایی که می توانم سعی می کنم به او چیز بخورانم ٬ گمانم که دیروز زیاده روی کردم.

۱۲ خوابید و ۳:۴۰ بیدار شد ٬ ۴ خوابید و ۵ بیدار شد ٬ نفهمیدم چش بود ٬ تب نداشت ولی تا ۶:۱۰ بیدار بود و اینجانب ۶:۵۵ بیدار شدم.

حالا می فهمم که چرا مادران ما بعد از ۲ تا بچه خیلی شکسته می شدند ٬ سعی می کنم به قیافه خودم در آینه نگاه نکنم ٬ یعنی من دوباره به شکل و شمایل قبلی ام برمی گردم. (شما که نمی دانید من چه شکلی بودم پس فرض کنید که زیبا بودم.)

بعضی وقتها آنقدر خسته ام که به همه اتفاقاتی که برایم می افتد ٬ چه بد و چه خوب ٬ می خندم ٬ امروز از آن روزهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 8:22  توسط مامان ارشک | 
گاهی وقت ها آنقدر احساس تنهایی می کنم که شیرین کاری های پسرکم هم دلم را شاد نمی کند ٬ مخصوصاْ بعد از مهمانیهای گاه و بیگاه فامیل پدری که پر است از شلوغی و حرف و خبرهای جدید.

غرض ناشکری نیست یا طلب غم برای دیگران ٬ ولی گاهی حاضرم ۲۰ سال از عمرم را بدهم و الان مادرم را کنارم داشتم ٬ بعد به ارشک فکر می کنم که در ۲۰ سالی که می توانستم کنارش باشم تنهاست ٬ بعد پشیمان می شوم ٬ بعد کاشکی و اگر می گویم ٬ بعد آه می کشم ٬

روزهایی که مامانم بیمارستان بود ٬ آن ۱۳ روز لعنتی که فامیل فراوانمان لحظه ای تنهایمان نگذاشتند ٬ با هر زنگی و هر آمدنی آرزو می کردم کاش این یکی به جای مامانم زمین خورده بود.

من فرزند خوبی برای مامانم نبودم ٬ مثل اکثر فرزندان آنطور که باید قدرش را ندانستم و افسوس که پشیمانی سودی ندارد.

البته اقرار می کنم که رفتن مامانم نقطه عطفی بود بر بزرگ شدنم ولی گاهی که دلم می گیرد آرزوی ۱۰ سال پیش را می کنم که فارغ از هر غمی روزگار می گذراندم.

پی نوشت: دیشب از سر دلتنگی گریه می کردم و ارشک فقط مرا نگاه می کرد و اصلاْ نزدیکم نمی شد ٬ طفلکم شاید فکر می کرد که علت گریه ام اوست ٬ بعد از مدتی که با لبخند به طرفش رفتم طوری خندید و به آغوشم آمد که دنیا دوباره رنگین شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 8:28  توسط مامان ارشک | 
کاش این مادران فداکار امروزی که یک تنه در چند جبهه زندگی می جنگند ٬ بهشت را با پدران خوابالوی زبان باز شریک می شدند تا هر چند دقیقه نشنوند که بهشت رو که الکی نمی دن به شما ٬ باید زحمت بکشید.

شازده دیشب از ساعت ۲:۳۰ تا ۵:۳۰ بیدار بودن ٬ نه اینکه فکر کنید یکسره ها ٬ به فواصلی که بنده تشریف بیارم تو تخت خودمون و جا به جا شم و چشمام گرم شه ٬ کاری هم نداشت فقط می گفت تو بشین کنار تخت من.

البته آقای همسر هم کمک کردن ولی همون نصفه شبی فرمودن که من امروز عصر نخوابیدم هااااا.

اونوقت بنده که می خواستم از خونه بیام بیرون صداش کردم تا حواسش باشه در رو برای پرستار باز کنه٬

: چند خوابید ؟

- ۵:۳۰

: خسته نباشی گلم ٬ بمیرم برات.

- من رفتم.

:

شما باشین چی می گین با این زبون چرب و نرمش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 8:0  توسط مامان ارشک |