تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
دیروز پرستار قبلی ارشک آمد دیدنش و کلی از مهدکودکی که توش کار می کنه تعریف کرد ٬ از آنجایی که ارشک بچه خیلی اجتماعی است بدم نمی آد یک روز تصمیمم رو بگیرم و ببرمش مهد ٬ مطمئنم اونجا بهش بیشتر از توی خونه خوش می گذره ٬

با اینکه من کلی تلاش می کنم تا باهاش بازی کنم و گردش بیرونش هم قطع نمی شه ولی احساس می کنم وقتی با یک بچه دیگه بازی می کنه بیشتر خوشش می آد ٬

خوب البته منم توی خونه کارهایی دارم که باید انجام بدم و فول تایم نمی تونم در اختیارش باشم ٬ اینه که شاید همت کردم و بردمش ٬

شب بیداری هاش دیگه داره خیلی اذیتم می کنه ٬ اگر قرار باشه شب تا صبح اذیت کنه و من هم صبح بیدار شم و برم سر کار زود تلف می شم ٬ نمی دونم دیگه چی کار کنم ٬ دیشب از ساعت ۳:۴۰ تا ۵:۲۰ بیدار بود و من تا ۴:۴۰ پیشش نشستم ولی تا میومدم بیرون صدام می کرد. از ۴:۴۰ دیگه نرفتم پیشش و اونم آنقدر صدا کرد ولی نه با گریه ٬ چون اگه گریه کنه دلم طاقت نمی آره نرم ٬ ساکت شد ولی بعد بلند شد چراغ رو روشن کرد و بعد صدای بازیش می آمد ٬

خلاصه که شیر می خواست انگار که شرطی شده برای خواب باید شیر بخوره و من هم دیگه شیر نداشتم و بالاخره من کوتاه آمدم و آوردمش پیش خودم تا خوابید.

کاشکی یک معجزه می شد و ارشک شب ها بهتر می خوابید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 9:23  توسط مامان ارشک | 
پسرکم خیلی شیطان شده و دقیقاْ کارهایی رو که می گویم نکن با لبخند بر لب آنقدر تکرار می کند تا عصبانیم کند ٬

پسرکم همش تکرار می کند "باز کن" و آنقدر بامزه می گوید که من هر دفعه از ته دل می خندم ٬

پسرکم می گوید سرم درد ٬ دستم ٬ رفت تو ٬ ....

پسرکم با همه جمله هایی که به انگلیسی و فارسی در مورد خداحافظی از تلویزیون می شنود بای بای می کند و می گوید رفت ٬

به علت ارتفاع زیاد وسایل خانه ما پسرکم تازه یاد گرفته از میز شیشه ای بالا برود و با لبخند پیروزی بر لب وسطش بنشیند ٬

پسرکم دمپایی می پوشد و توری حیاط خلوت را باز می کند و بعد از کمی راه رفتن می رود سروقت برنج ها و دستش را فرو می کند داخلشان و آنقدر ادامه می دهد تا داد من در بیاید ٬

پسرکم هیچ علاقه ای به اسباب بازی هایی که در راستای اینشتن شدن برایش خریده ایم ندارد و فقط زحمت خودم را برای جمع کردنشان اضافه کرده ام ٬ بیشتر علاقه دارد با ملاقه و آبمیوه گیری و دربازکن بازی کند ٬

پسرکم بالاخره ۱۰ کیلو شد و هر چه به دکترش اصرار کردم چیزی تجویز کند تا پرخور شود قبول نکرد ٬

گاهی وقتها خسته می شوم و داد می زنم ٬

گاهی وقتها از دیدن این موهبت الهی که در آشپزخانه و هال راه می رود و با هر آهنگی می رقصد و آواز می خواند و تمام کابینتها را می جورد خدا را شکر می کنم ٬

شکر می کنم که هست ٬ شکر می کنم که سالم است با اینکه لاغر است ٬ شکر می کنم که با لبخند از خواب بیدار می شود و شکر می کنم که مادرش من هستم.

ارشك و يكي از خاله هاش

ارشك و يكي از خاله هاش

 

ارشك ذوق زده

ارشك ذوق زده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 9:58  توسط مامان ارشک | 
خواهر من ٬ دوست من ٬ عزیز من ٬

شما که باور داری  همه مخارج زندگی باید به عهده مرد خونه باشه ٬ به چه علت می ری زن یکی می شی که درآمدش از تو کمتره ٬

حالا زنش شدی ٬ پس خواسته هات رو اندازه درآمد شوهرت کن و پولهاتو تو بانک جمع کن ٬

حالا اگه دلت سفر خارج و خونه بزرگ و ماشین مدل بالا خواست لطفاْ تشریف ببر بانک از حساب تپل مپلت برداشت کن و استفاده اش رو ببر عزیزم ٬

چه فایده ای داره که حساب بانکیت پر باشه و دلت با شنیدن سفرنامه های بقیه قیلی ویلی بره آخه ٬

حالا اون شوهر بیچاره ات چه کنه که هر چی بدوه باز هم درآمد تو همیشه بیشتره ٬

نکن عزیز من ٬ نکن جان من ٬ نکن ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:24  توسط مامان ارشک | 
ما معمولاْ هفته ای یکی دو شب مهمان داریم که قطعاْ یک شب آن شب دوشنبه است که فردایش من شاغل هستم و شازده پسر ما در هفته یک شب بی خواب می شود و آن یک شب هم بدون شک شب دوشنبه است که بنده فردایش شاغل هستم ٬ دیشب البته خوابید تا ۵:۳۰ و بعد شیر خواست ٬ هنوز چشمهایم گرم نشده بود که دیدم چراغ اتاقش روشن است ٬ متاسفانه دستش به کلید می رسد و به محض بی خوابی اول چراغ را روشن می کند ٬

ساعت ۶ بود ٬ دوباره شیر و البته نخوابیدن ٬ آوردمش پیش خودمان تا لااقل آقای همسر تا آمدن مامانش راحت تر باشد و چشمهایش که بسته شد سپردمش به آقای همسر و در را بستم و رفتم دستشویی ٬ صدای باز شدن در و قدمهای کوچکش آمد ٬ ترسیدم از تاریکی بترسد و پیدایم نکند ولی لحظاتی بعد داشت در می زد ٬ وقتی در را باز کردم با چشمهای گرد بدون خواب و لبخندی به پهنای تمام صورت نگاهم می کرد ٬ آقای همسر بیدار هم نشده بود ٬

تحویلش دادم و تا ساعت ۷:۳۰ که در آغوش آقای همسر فشرده می شد تا بخوابد ۴-۵ بار برگشتم تا بخوابانمش که نشد و بالاخره پدر و پسر را تنها گذاشتم تا با هم خوش باشند ٬ هنوز به میزم نرسیده بودم که خبر دادند صبحانه نمی خورد. خدا به خیر بگذراند.

من جداْ در امر تغذیه پسرم به مشکل برخورده ام و می ترسم که نتوانم اصلاح شوم. کمکم کنید.

پی نوشت: اون خانوم شرقی چند مطلب قبل تایلندی یا فیلیپینی یا ژاپنی یا چینی و خلاصه چشم بادامی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 8:19  توسط مامان ارشک | 
۱- اين روزها حال خوشی ندارم ، از برنامه يکنواخت بيدار شدن ، صبحانه دادن با زور و هر از گاهی بی زور ، بازی ، ميوه به زور و گاهی بی زور ، نهار ، خواب ، عصرانه به زور و بی زور ، بازی ، شام ، دعوا برای خواب ، بيدار شدن از خواب و شيردادن به تعداد هزار بار ، بيدار شدن و دوباره از اول.

۲- دوستی ديگر امشب می رود شايد برای هميشه و رفتن او هم روی اعصابم راه می رود ، ديگر دوستان که چه عرض کنم آشنايانمان در ايران را می توان با انگشتان دو دست شمرد ، يعنی اين خراب شده اينقدر برای زندگی بد است.

۳- جوان ۱۷ ساله آشنايی خودکشی کرده ، چرا؟ به شوخی به دوست دخترش می گويد "از دستت عصبانيم آخرش مجبورم می کنی خودکشی کنم" و دخترک هم می گويد "ای بابا تو مال اين حرفا نيستی" ، پسرک هم خواسته ثابت کند مال اين حرفها هست و قرص برنج خورده تا کمی خودش را لوس کند ولی خانواده دير پيدايش کرده اند. از همه بيشتر دختر بينوا شوک زده است. با اينهمه زحمت بچه بزرگ کن و شوخی شوخی پر.

۴- نمی دانم چرا جرات اينکه اين پسرک را به مهد ببرم ندارم ، از تنبلی است يا مهرمادری نمی دانم ، فقط می دانم که خسته شده ام ، کاش کمکی داشتم.

۵- تيم ملی چرا دارد اينهمه گند بازی می کند ، حالم را به هم زدند از بس که توپ را از دست دادند ، خداييش عرب ها خيلی بهتر بازی می کنند.

۶- آقای همسر ۴-۳ روزی است که شبانه روز سر کار است و اين موضوع عصبيم کرده ، نه اينکه زن بی ظرفيتی باشم و ملاحظه کارش را نکنم ولی من هم ظرفيتی دارم.

۷- رفتيم برای شازده لگو بخريم ، فروشنده گفت مارک مگا بلاکس به همان اندازه خوب است و فلان است و بهمان است و ارزان تر است و من هم خر شدم ولی قطعه ها همه شل هستند و هر چه می سازی با فوت از هم می پاشد ، از همه مهمتر اينکه شازده اصلاً به آنها علاقه ندارد و فکر می کند مثل مکعب بازی هر چه من ساخته ام را بايد بريزد و قطعه ها هم که شل. چرا ما مادرها فکر می کنيم بچه هايمان بايد نابغه باشند. خانوم شين جان چند وقتی است که از روانشناسی کودک نمی نويسيد و من پس رفت کرده ام.

همه اينها کافی نبود که چرا دير مطلب نوشتم؟ دلتان سوخت؟ ممنون ولی خيالتان راحت باشد من بيدی نيستم که با اين بادها بلرزم همين که اينجا می نويسم خوب می شوم.

پی نوشت: هر چه می نويسم بلکه اين تيم ملی گل بزند خبری نيست ، خدا کند حداقل مساوی کنيم.

پی نوشت۲: زبان من را بايد طلا بگيرند ، چون فعلاً مساوی کرديم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1:27  توسط مامان ارشک | 
تو پرواز بزگشت از تایلند تو ردیف ما یک خانواده ۳ نفری بودن که خانوم شرقی بود و آقا اروپایی و بچه شون هم به گمونم ۱.۵ تا ۲ سال داشت ٬ تو این ۶ ساعت پرواز این مادر فلک زده ۶ دقیقه متمادی روی صندلی ننشست ٬ یا بلند شد رفت بچه رو عوض کرد ٬ یا براش آبجوش گرفت شیر درست کرد ٬ یا غذاش رو گرم کرد و موقع غذا خوردن هم داشت به بچه غذا می داد و خلاصه ۱۰۰ بار رفت پیش مهماندار و ۱۰۰ بار هم ساک سنگین بچه رو از اون بالا آورد پایین و دوباره گذاشت بالا ٬ آقای پدر خان هم از جاشون تکون نخوردن فقط بگم بچه رو که خواب بود نیم ساعتی بغل کرد.

حالا من هی به این آقای همسر گفتم برو آبجوش بگیر ٬ برو غذاشو گرم کن ٬ برو دستشو بشور ٬ ساکشو بده فلان چیزو بردارم و خدارو شکر بچه ما پی پی نکرد وگرنه حتماْ با هم می رفتیم که عوضش کنیم ٬ خوب من کمک لازم داشتم دیگه ....

هی آقای همسر گفت ببین چه زن خوبیه ٬ ببین اصلاْ یک بار هم به شوهرش نگفت بیا کمک ٬ ببین این شرقی ها چه خوبن و ......

خانومه اخم هم نکرد ٬آقاهه لبخند تشکر هم بهش نزد ٬ انگار که همه اینا وظیفه اش بوده ٬ ما کجاییم ٬ اونا کجان ٬ زنهای اروپایی و آمریکایی کجان.....

پی نوشت: خیلی هم بد نیست اداره ها ساعت ۹ شروع به کار کنن ها من امروز یک ربع تو راه بودم همش از این ور شهر به اون ور شهر.

پی نوشت ۲: زهرای عزیز نمی تونم برات کامنت بزارم و آدرس ایمیل هم در صفحه ات نبود عزیزم ٬ بابت تبریک ممنون و موفق باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 7:58  توسط مامان ارشک | 
نمی دانم وقتی بزرگ شدی چیزی از این شبهایی که من را تا مرز دیوانگی می کشانی یادت خواهد ماند ٬

نمی دانم وقتی بزرگ شدی هچ وقت مثل بچه مثبت های توی سریال های ما به من می گویی مامان می خوام دستت را ببوسم ٬

نمی دانم وقتی بزرگ شدی به من خواهی گفت "من که نمی خواستم به این دنیا بیایم." یا اینکه با هم روابط دوستانه ای خواهیم داشت ٬

نمی دانم وقتی بزرگ شدی باور خواهی کرد که من دوست داشتم ۴ تا بچه داشته باشم ولی با به دنیا آمدن تو می گویم ۲ تا بچه بس است ٬

نمی دانم وقتی بزرگ شدی باور می کنی که به خاطر شیر دادن به تو چه دردها که نکشیدم ٬

نمی دانم از این دوران چه چیزهایی در یادت خواهد ماند ولی

دلم می خواهد ناله ها و اشک های دیشبم را فراموش کنی ٬ اشک هایی که ناشی از درد شیرخوردن تو بود ٬

دلم می خواهد فریادی را که دیشب بر سرت کشیدم تا بخوابی را فراموش کنی ٬

دلم می خوهد مادر بهتری برایت باشم ولی .....

شما هم وقتی فرزندتان ساعت ۱۲ شب بیدار می شود و تا ساعت ۳:۳۰ برای شیر گریه می کند و بالاخره با درد فراوان شیر می خورد و می خوابد و ساعت ۴:۱۵ دوباره بیدار می شود و گریه می کند ٬ بر سرش فریاد می کشید ؟

من مادر بدی هستم و قدر نعمتی را که دارم نمی دانم ٬ خداوند مرا بر سر عقل آورد.

آمین

پی نوشت: در مورد مهمانی خدمت دوستای گلم بگم که من عکس ننداختم آخه ٬ یعنی اصلاْ دوست ندارم این کار رو ٬ جایی هم که برم اگه صاحبخونه عکس بندازه دیگه غذا از گلوم پایین نمی ره ٬ به همین دلیل اولاْ که فعلاْ به صداقت بنده اعتماد کنید و دوماْ حتماْ مهمونی بعدی عکس میندازم تا یک وقت خدای نکرده شما فکر نکنید که من کم کدبانو هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 8:10  توسط مامان ارشک | 
بنده تقريباً ۱ سال و ۶ ماه می شد که مهمونی درست و حسابی نداده بودم يعنی از ۲ ماه مونده به بدنيا آمدن ارشک که استراحت مطلق شدم تا همين پنجشنبه گذشته که دخترخاله جان رو پاگشا کردم.

آمدم بگم که بسی از خودمان راضی هستيم که با يک بچه نوپای شيطان همه بايد مواظب انگشتان مبارکشان می بودند که مبادا خورده شود ، نگران بودم ديگه نتونم از خودم هنر نشون بدم که خوشبختانه رفع شد.

بابت تبريک های همه دوستان ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 20:3  توسط مامان ارشک | 
امروز ۶سال از يكي شدنمان مي گذرد و دلم مي خواهد بداني كه از لحظه لحظه با تو بودنم بسيار مسرورم ٬ شايد اگر مي دانستم اينهمه با تو خوشبخت مي شوم براي بله گفتن آنهمه اذيتت نمي كردم.

باورت مي شود كه ۱۳ سال از آشناييمان مي گذرد ٬ از آن روزي كه جو گير دانشگاه رفتن شده بوديم و فكر مي كرديم شاخ غول را شكسته ايم و بايد در تمام كارهاي فرهنگي كشور شركت كنيم و قرعه اطلاع رساني كنفرانس به شما به نام من خورد و به قول خودت از پله هاي زيرزمين دانشكده كه پايين مي آمدي با شهرام به هم مي گفتيد كه آيا من براي حرف زدن به سمتتان مي آيم يا مي خواهم از كنارتان رد شوم و اينكه هنوز كه هنوز است مي گويي اين من بودم كه اولين بار با تو حرف زدم ٬

و الان بعد از ۱۳ سال آشنايي و ۶ سال همسري با غرور مي گويم از اينكه آنروز با تو حرف زدم خوشحالم و آرزو مي كنم بتوانيم تا هميشه همينگونه بمانيم كه هستيم.

دلم مي خواهد تجربه هايم را با همه قسمت كنم كه راز خوشبختي ما

احترام به خواسته ها و تصميم هاي طرف مقابل است ٬ حتي اگر مطابق خواست ما نباشد ٬

آزاد گذاشتن طرف مقابل است كه با زنجير نمي توان عشق ساخت ٬

و اينكه كوتاه آمدن و گفتن ببخشيد حتي اگر به نظر خودتان مقصر نيستيد ٬ چيزي از ارزش شما نمي كاهد.

و كاش ياد بگيريم از تجربيات ديگران استفاده كنيم كه البته كار سختي است.

پي نوشت: جالب اينكه امروز سالگرد ازدواج مامان و باباي من هم هست كه اگر مامانم زنده بود ۴۰ سالگي ازدواجشان را جشن مي گرفتيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 20:55  توسط مامان ارشک | 
تازگی به این نتیجه رسیده ام که من خیلی لوس تشریف دارم یا حداقل تشریف داشتم ٬ وقتی ارشک تازه به دنیا آمده بود من حسابی گیج بودم و همش دنبال دلیلی برای افسردگی می گشتم و پررنگترینش هم نبودن مامانم در کنارم بود ٬

با اینکه ارشک بچه تقریباْ آرومی بود ولی به محض اینکه با هم تنها می شدیم دست و پامو گم می کردم و میزدم زیر گریه ٬ بچه ها هم که خیلی زود حالت های روحی مادرو درک می کنن درنتیجه ارشک هم آشفته می شد ولی به محض اینکه باباش می آمد خونه تو بغل اون آروم می شد.

همه چیز رو هم به این نسبت می دادم که اگر مامانم بود اینجوری می شد ٬ اگر مامانم بود اونجوری می شد ٬

بعد از من اطرافم تعدادی دوستان بچه دار شدن که ماماناشون هم پیششون بودن ولی اصلاْ اون انتظاراتی که تو ذهن من بود برآورده نشد ٬ خیلی هاشون حتی با اینکه از من خیلی کم سن تر بودن با اعتماد به نفس خیلی خوبی از همون شب اول با همسرشون تنها موندن و خیلی خوب از پس همه کارها برآمدن ٬

جالبه که انگار تو این زمینه عقده ای شدم و تو هر اتفاقی یک چیزی پیدا می کنم که به نبودن مامانم مربوط می شه.

خل شدم یا شاید با اینکه از ترحم متنفرم دلم می خواد همه برام دل بسوزونن ٬ پس چه طوری است که من اینهمه تو این ماجرا قوی به نظر آمدم !!؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 8:57  توسط مامان ارشک | 
زمان بازگشت همسر بنده به منزل هیچ وقت معلوم نیست و از زمانی هم که من بچه داری یاد گرفتم دیرتر هم شده ٬ البته پدر جان اینجانب چون نزدیک است همیشه وقتی که من تنهام میاد پیش من ولی دیروز چون کار داشت عصر زود رفت ٬ من و ارشک هم کلی بازی کردیم و غذا پختیم و لباس شستیم و تلویزیون نگاه کردیم و .....

وقتی داشتم شامش رو می دادم خیلی مظلوم شده بود و آروم شامش رو می خورد و گهگاهی هم به در نگاه می کرد و می گفت بابا ٬ گویا دلش خیلی تنگ شده بود بچه ام ٬ با اینکه دیروز روز خوب و بی دردسری بود ساعت ۱۰ دیگه داشتم کلافه می شدم و همش منتظر آقای همسر بودم که لااقل نیم ساعتی تا وقت خواب ارشک باهاش بازی کنه.

دیشب کلی برای همه مادرهایی که به تنهایی بار بزرگ کردن فرزندانشون رو به دوش می کشن دعا کردم و آرزو کردم که هیچ مادر تنهایی حداقل نیاز مالی به دیگران پیدا نکنه.

آرزو می کنم همه مادرهای تنها همیشه قوی بموننن و جالبه که تو هم سنهای خودم اونایی که با مادر تنها بزرگ شدن هیچ کمبودی احساس نمی کنن ولی اینکه مادرشون تو این همه سال چه کشیده فقط خدا داند و بقیه مادرهای تنها.

کاشکی اگر دور و برمون مادری بود که قصد کرد دیگه تنها نمونه سنگ جلوی پاش نندازیم و تا جایی که می تونیم کمکش کنیم ٬ شاید این فرهنگ ناپدری و نامادری بد از بین بره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:2  توسط مامان ارشک |