![]() |
![]() |
|
|
شنیده ام وقتی بچه ها بزرگ می شوند مادرها به دخترانشان و پدرها به پسرانشان حسودی می کنند ٬ مادری را دیده ام که خودش را با دختر بزرگش مقایسه می کند و پدری را می شناسم که به پسرش حسودی می کند ٬
واقعیت مطلب را بعد از دختردار شدنم درک خواهم کرد ٬ ولی حتی شنیدن این موضوع هم مرا به فکر وا میدارد ٬ پدر من هم رابطه خوبی با برادرم ندارد ٬ تا وقتی مامانم زنده بود همه رابطه ها خوب بود و عالی ٬ البته آن موقع هم رابطه صمیمانه ای نداشتند ولی با هم خوب بودند ولی بعد از رفتن مامان و بعد هم جدا شدن من گویا سازگاریشان با هم کم شده ٬ برادرم ۱۰ سال پیش بعد از ۱ سال زندگی ناموفق از همسرش جدا شد و تا همین الان زیر بار ازدواج نمی رود و پدرم هم مدام در گوشش زمزمه می کند ٬ گاهی احساس می کنم پدرم را نمی شناسم ٬ گاهی دلم برایش می سوزد ٬ گاهی وقتی با پدران هم سنش مقایسه اش می کنم خوشحال می شوم ٬ گاهی از اینکه اینهمه سعی می کند جای خالی مامان را برای من پر کن به خود می بالم ٬ گاهی از دستش عصبانی می شوم ٬ گاهی حرفهایش به نظرم مسخره می آید ٬ گاهی از اینکه اینهمه خجالتی است لجم می گیرد ٬ .... درست است که برادرم هم هرگز سعی نکرد و نمی کند که رابطه بهتری با پدر داشته باشد ٬ ولی گاهی که هر کدامشان گله آن دیگری را به من می کند نمی دانم چه پاسخ بدهم ٬ هرگز نفهمیدم چرا وقتی قرار است کسی از افراد یک خانواده بمیرد ٬ خداوند آنکه ستون خانه است را انتخاب می کند ٬ چندین خانواده را می شناسم که با این انتخاب زندگی شان زیر و رو شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 6:59 توسط مامان ارشک |
|
|
یکی دو هفته اخیر خیلی کم طاقت و بی حوصله شده ام ٬
از برنامه یکنواخت بیدار شو ٬ بیدار کن ٬ صبحانه بده با زور ٬ پمپرز عوض کن ٬ میوه بده بدون زور ٬ بازی کن ٬ لباس عوض کن ٬ لباس بشور ٬ خانه مرتب کن ٬ نهار بده با زور ٬ نهار بخور ٬ ظرف بشور ٬ بخوابان ٬ خانه مرتب کن ٬ بخواب ٬ بیدار شو ٬ بیدار کن ٬ پمپرز عوض کن ٬ عصرانه بده گاهی با زور گاهی بدون زور ٬ بازی کن ٬ شام بپز ٬ حمام کن ٬ منتظر همسر بمان ٬ شام بده با زور ٬ شام بخور ٬ لباس عوض کن ٬ پمپمرز عوض کن ٬ بخوابان ٬ با همسر حرف بزن ٬ گاهی فیلم ببین ٬ بخواب و صبح دوباره از اول. آقای همسر معتقد است من به خاطر تنبلی شازده را به مهدکودک نمی برم ٬ خودم دلیل اصلی اش را نمی دانم ٬ سرما و شیر خوردن و عدم اعتراض رئیس از کارکردن هفته ای ۲ روز ٬ لذت بردن از همه لحظات بزرگ شدن بچه ام ٬ تنبلی خودم و ..... دلایل گوناگون من هستند ٬ با اینکه ارشک وقتی کودکی کنارش باشد ساعتها سراغ مرا نمی گیرد ولی من به او وابسته ام ٬ ولی آیا من از همه لحظات بودن با کودکم لذت می برم ٬ آیا از اینکه اینهمه به من وابسته است خوشحالم ٬ پس چرا تازگی ها اینقدر زود عصبانی می شوم ٬ چرا احساس می کنم با من لج می کند ٬ سردرگم شده ام ٬ روزهایی که سرکار هستم انگار بهترین روزهای هفته ام شده ٬ البته راستش را بخواهید مطمئن نیستم ٬ می بینید چقدر ضد و نقیض می گویم. باید فکری به حال خود کنم ٬ نه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 8:22 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- پسرک می گوید مامان شیر ٬ شیر ٬ می گویم مامان رو یک بوس بکن تا شیر بدم ٬ میگوید نه ٬ نه ٬ نه ٬ نه و از خیر شیر می گذرد تا مرا نبوسید.
۲- از پسرک می پرسم مامان رو چقدر دوست داری؟ ٬ می گوید هیچی ٬ با چنان آهنگ و عشوه ای هم می گوید که بهتر است فکر کنم منظورش خیلی است. ۳- آقای همسر گاهی ارشک را به تختش می برد تا قصه ای برایش بگوید ٬ پسرک شروع می کند مامان مامان و وقتی من وارد می شوم ٬ دست آقای همسر را می گیرد و می گوید پاشو برو. ۴- سرایدار ساختمان برایمان نان بربری تازه آورده ٬ می گویم دستتون درد نکنه و می خواهم نان را بگیرم که پسرک بدو بدو نان را می گیرد و می گوید دستت درد نکنه. ۵- به پسرک می گویم دو دو ٬ می گوید دوستت دارم ٬ می گویم من عاشقتم ٬ می گوید عاشقتم و غش غش می خندد. ۶- هفته پیش که از سر کار رسیدم خانه مادر آقای همسر پرسید کدوم نی نی این بچه رو زده؟ گفتم بچه دوستم. می گوید برایم تعریف کرده که یکی منو زد ٬ ازش پرسیدم مامان زده گفت نه ٬ پرسیم بابا زده گفت نه ٬ نی نی زده. ۷- پسرک به جای صندلی روی قسمت کم عرض عقب ماشینش می نشیند و به حرف من گوش نمی دهد ، ماشینش تا شب در حیاط خلوت می ماند تا آقای همسر می آید و واسطه می شود و به محض آمدن ماشین داخل خانه ، حرکت قبلی تکرار می شود ، هن هن کنان ماشین را به طرف حیاط خلوت می کشم و می گویم با ماشین خداحافظی کن ، با بی خیالی خداحافظی می کند و می گوید ماشین رفت و اصلاً انگار نه انگار که ماشینی داشته. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 23:30 توسط مامان ارشک |
|
|
یک کمی دیر شده ولی
خوشحالم که .اوباما انتخاب شد ٬ نه به خاطر احتمال بهتر شدن شرایط ایران که او هم کلیات سیاست .آمریکا را قبول دارد ٬ بلکه برای اینکه آنجا آنقدر آزادی هست که وقتی شهروند آمریکایی باشی دیگر مهم نیست که از کجا آمده ای و پدر و مادرت که هستند و کجایند و خواهر و برادر و دخترعمو و نوه عمه خاله همسایه ات چه کسی است ٬ کسی رد صلا.حیتت نمی کند ٬ نمی پرسند آیا پول داری یا نه ٬ خوب حقشان است بهتر زندگی کنند وقتی بهتر را انتخاب می کنند. ما چه ٬ آیا مردم ما موقع .انت.خاب.ات می دانند چه می کنند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 8:1 توسط مامان ارشک |
|
|
دوست داری همیشه همه کارها رو به راه باشه ٬ برای همین وقتی می بینی کاری انجام نشده زودی انجامش می دی ٬
دوست داری خونه کوچولوت همیشه مرتب باشه ٬ برای همین وقتی می بینی لباساش رو بی دقت می ندازه رو مبل ها زودی جمعشون می کنی ٬ دوست داری همیشه سرحال باشه ٬ برای همین وقتی می رسه خونه و می بینی که خسته اس بهش می گی برو بخواب ٬ دوست داری همیشه ۳ تایی بیرون برین ٬ برای همین وقتی خسته اس ترجیح می دی تو هم خونه بمونی ٬ دوست داری ارشک همیشه موقع آشپزی زیر پات ننشسته باشه ٬ برای همین وقتی چند بار می گی و طرفت گوش نمی ده بچه رو بغل می کنی و آشپزی می کنی ٬ دوست داری بچه شبها ساعت ۱۰ بخوابه ٬ برای همین ظرفها می مونه برای بعد از خواب پسرک موقعی که تو خسته ای ولی می شوریشون بعد می خوابی ٬ دوست داری همیشه غذایی رو درست کنی که دوست داره ٬ برای همین بیشتر وقتا ازش سوال می کنی ٬ ولی گاهی اون خسته اس و ترجیح می ده زود و تنها غذا بخوره و بخوابه ٬ دوست داری ارشک بیشتر باهاش باشه ٬ بیشتر بازی کنن ٬ بیشتر به هم نزدیک بشن ٬ ولی کار زیاد همیشه مانع می شه ٬ دوست داری پسرک با پدرش بخوابه بلکه این پروسه شیر دادن کمرنگ بشه ٬ برای همین هر شب امتحانش می کنی ٬ ولی برای پسرک تنها بودن با پدرش در اتاق تاریکش یعنی تنبیه و تنبیه یعنی فریادهای مامان مامان ٬ وقتی زیادی مسولیت پذیر باشی ٬ وقتی زیاد طرفت رو درک کنی ٬ وقتی هی خوبیهاش رو به خودت بگی و برای کم کاری هاش بهانه بتراشی ٬ وقتی زیاد ازش چیزی نخوای ٬ وقتی همیشه سعی کنی خوب و مهربون باشی ٬ مثل خر روت بار می زاره و تا اونجایی که می کشی بار رو اضافه می کنه. اون وقت از خودت سوال می کنی که بهتر نبود کمتر درکش می کردم ٬ بهتر نبود کمی هم نیمه خالی لیوان رو می دیدم ٬ بهتر نبود زیاد می خواستم و صدتا بهتر نبود دیگه...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 آبان1387ساعت 7:6 توسط مامان ارشک |
|
|
نمی دانم همه واکسن هایی که به پسرک زدیم اینهمه دردناک بود یا این واکسن ۱.۵ سالگی بدترینش بود ٬ شاید هم پسرک ما لوس شده ٬ شاید هم چون راه نمی رفت دردش را کمتر حس می کرد ٬
خلاصه که طفلکم نمی توانست پایش را تکان دهد ٬ از خواب بعدازظهر که بیدار شد روی مبلش لمیده بود تا شب که بخوابد و یا می گفت "شیر ٬ شیر" یا "مامان ٬ درد" ٬ با هر حرکتی جیغش بلند می شد و اشک هایش سرازیر ٬ از فردا صبح شروع کرد به راه رفتن ولی لنگان لنگان و با سرعت بسیار کم ٬ گویا هنوز درد دارد طفلکم. احساس کردم مادرانی که بچه هایشان درد می کشند و نمی توانند برایشان کاری انجام دهند شبانه روز چه می کشند. آرزو می کنم همه بیماران و دردمندان به خصوص بچه های کوچک سلامت کاملشون رو پیدا کنند. پی نوشت: دوستم هر روز تماس می گیرد و عذرخواهی می کند از آنچه زیاد هم تقصیر او نیست و من دیدم که چقدر آرام با کودکش حرف می زد ٬ خلق و خوی بچه ها متفاوت است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:28 توسط مامان ارشک |
|
|
در راستای پیدا کردن همبازی برای ارشک ٬ دوستم را با بچه اش که حدود ۱ ماه از ارشک کوچکتر است دعوت کردم و خوشحال و خندان از صبح اسم پسرش را به ارشک یاد دادم و دوتایی کلی ذوق کردیم که همبازی می آید.
ورود به خانه همراه شد با گریه پسرک مهمان و برگشت مادرش به راهرو که برگردیم خانه و چشمهای گرد شده ارشک که نیامده کجا رفتند ٬ گریه که آرام شد ارشک رفت جلو تا عروسکش را بدهد به دوستش که ناگهان مهمان شروع به کشیدن جیغ های عصبی کرد که من نگرانش شدم ٬ باز ارشک رفت جلو تا با عروسک ساکتش کند که ناگهان پسرک پرید گردن و یقه و لباس ارشک را گرفت و بکش بکشی شروع شد که بیا و ببین و تا من برسم و پسرک گریانم را نجات دهم گردن طفلم مجروح شد ٬ حالا پسرک مدام همان جیغ ها را می کشد و ارشک انگار به این جیغ ها حساس شده شروع به گریه می کند ٬ پسرکم در خانه خودش جرات نمی کند از بغل من پایین بیاید ٬ نیم ساعت بعد ارشک دوباره سعی می کند دل پسرک را به دست آورد که جریان یقه گیری تکرار می شود ٬ از ترس مجروح شدن بیشترش می ترسیدم زمین بگذارمش ٬ نمی دانستم به پسرکم چه بگویم ٬ بگویم از خودش دفاع کند ٬ بگویم تو هم بزنش ٬ بگویم بمان بغل من ٬ بگویم فرار کن ٬ هزار علامت سوال داشتم ٬ جالب بود که پسرک مهمان فقط آنچه در دست ارشک بود می خواست و فقط وقتی من کنارشان بودم جیغ نمی زد ٬ انگار حس کرده بود که من مدافع ارشک هستم و جرات پرخاش نداشت ٬ خلاصه که چند ساعتی به جنگ گذشت و پسرکم بازی که نکرد هیچ جیغ هم یاد گرفت و دوستم هم اصرار که پس فردا شما بیایید خانه ما ٬ گفتم قربانت بروم بگذار جراحت گردن بچه ام خوب بشود شاید یادم رفت و آمدم. تازگی ها دارم به این نتیجه می رسم که بچه ها عشق و محبت بین پدر و مادر را احساس می کنند و از این موضوع آرامش می گیرند ٬ کاش یاد بگیریم حداقل جلوی بچه ها ادای عشق و محبت را در آوریم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آبان1387ساعت 7:34 توسط مامان ارشک |
|
|
پسرکم خیلی اجتماعی است و فقط ۱۵ دقیقه اول غریبی می کند مگر اینکه کلاْ از کسی خوشش نیاید که معمولاْ در مورد خانم ها مصداق پیدا نمی کند ٬ پسر است دیگر و به هر حال این خوب است ٬
پسرکم بچه ها را خیلی دوست دارد ولی نمی دانم چرا فقط بچه های مهدکودک رفته بلدند خوب بازی کنند ٬ بقیه اطرافیان ما مدام به مادرانشان چسبیده اند ٬ باید به فکر همبازی برای فرزندم باشم ٬ از اینکه بچه ها را دوست دارد خوشحالم و این خوب است ٬ گلمریم جان کجایی مادر ؟ کمرنگ شده ای و غرق در کار و تجارت عزیزم ٬ پسرت را بیاور با بچه ام بازی کند لااقل ٬ پسرکم خیلی هم لوس شده ٬ وقتی نه می شنود سرش را به یک طرف کج می کند و چشم هایش را تنگ می کند و لبخند بزرگی می زند و اگر نه ادامه داشته باشد جیغ می کشد که اگر طرفش من نباشم ۹۵٪ مواقع به مرادش می رسد و این هیچ خوب نیست ٬ پسرکم خیلی توجه را دوست دارد ٬ وقتی در جمعی صورت های جدید می بیند مدام اطرافشان می چرخد و لبخند می زند تا تحویلش بگیرند ٬ در جمع فامیلی اشکالی ندارد ولی این کار را در عروسی یا پارک هم می کند و این هم خوب نیست ٬ پسرکم فقط با مامانش می خوابد ٬ آقای همسر وقتی قصد اذیت دارد بغلش میکند و می گوید " به مامان شب بخیر بگو بریم بخوابیم " پسرکم بغض می کند و گریه سر می دهد و این هم هیچ خوب نیست ٬ پسرکم وقتی جایی را دوست دارد دلش می خواهد بماند و با من و پدرش خداحافظی می کند ٬ از استقلالش خوشم می آید و این خوب است ٬ نتیجه گیری : ۳ تا خوب و ۳ تا ناخوب پس پسرک من به اندازه ناخوب هایش خوبی دارد ٬ پس این خوب است دیگر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 8:17 توسط مامان ارشک |
|
|
بچه دوم دوستم یک ماه از ارشک بزرگتر است یعنی ۱۹ ماهه و بچه اولش ۵ ساله ٬ کارمند دولت است و سر کار می رود ٬ از مجیدیه تا مهرآباد و هر دو بچه مهد می روند از ۷ تا ۳:۳۰ و برمی گردند خانه از مهرآباد تا مجیدیه.
دوستم از دست بچه هایش گریه می کرد ٬ بچه دوم از وقتی می رسند خانه دلش می خواهد بغل مادرش باشد تا آخر شب و بچه اول از وقتی می رسند خانه دلش می خواهد با مادرش بازی کند تا آخر شب و پدر بسیار گرفتار است. دوستم خیلی حساس است و همیشه فکر می کند بچه هایش بیمارند و مدام در مطب دکترهاست و مدام در حال اصرار به بچه ها برای غذا خوردن و مدام نالان ار وزن کم آنها. دوستم مسافرت نمی رود مبادا بچه ها مریض شوند که به گفته خودش همیشه مریضند. دوستم وسط هفته مهمانی نمی رود چون به کارهایش نمی رسد. دوستم از دعوای همیشگی بچه هایش نالان است و مدام به بچه اول می گوید تو بزرگی و باید بیشتر رعایت خواهر کوچکترت را بکنی. دوستم از پریروز که با من حرف زده مرا افسرده کرده ٬ دچار یاس شده ام ٬ آیا کار برای من لازم است ٬ آیا اگر بخواهم بچه دوم بیاورم باید دیگر کار نکنم ٬ آیا من هم مثل دوستم حساس هستم ٬ آیا اگر سر کار نروم تبدیل به فسیل یک جاروبرقی یا تی خواهم شد ٬ آیا فرزندانم از اینکه در خانه مانده ام ناراضی خواهند بود ٬ آیا اگر سر کار بروم و بچه ام را ببرم مهد همیشه مریض خواهد بود ٬ آیا در خانه ماندن و رسیدگی به بچه ها کار زنان قدیمی است..... صبح ها که ارشک بیدار می شود و لبخند می زند و قبل از بیرون آمدن از تخت ورزش می کند و وقتی به آغوش من می آید محکم خودش را به من می فشرد از بویش مست می شوم و همه سوال هایم پاسخ داده می شود ٬ ولی عصرها که موقع آمدن کارمندها به خانه می شود دلم می گیرد و از خودم می پرسم آیا چند سال دیگر از اینکه در خانه مانده ام پشیمان نخواهم شد. گاهی فکر می کنم وقتی بچه ها به سن مدرسه برسند می شود کار کرد ولی من خودم تا ۱۵-۱۶ سالگی از اینکه وقتی می رسم خانه کسی در به رویم نمی گشاید و غذایم را خودم گرم می کنم دلگیر بودم. و حالا تکرار گذشته ها در قالب مادرم.... ببخشید که طولانی است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:43 توسط مامان ارشک |
|
|
پسرک من انگار بوسیدن را دوست ندارد و تمام تلاشهای من و پدرش بی فایده است ٬ عروسکها و عکس خودش را حتی روی مونیتور دوربین می بوسد آنهم با چه صدایی ٬ ولی وقتی می گویی مرا ببوس ٬ طفره می رود ٬ وقتی بخواهد خیلی خودش را برای من لوس کند دهانش را کمی باز می کند و روی لپ من می چسباند ٬همین ٬ نه گاز نه بوسه.
پسرک من در مقابل آموزش جبهه می گیرد ٬ عزیزی گفت باید شمردن بلد باشد در این سن ٬ من و پدرش و پدرم هم کمر همت بستیم و چه زود یاد گرفت تا ۵ بشمرد ولی فقط در تنهاییش می شمرد وقتی سوال می کنیم فقط لبخند می زند. پسرک من یاد گرفته پرخاش کند و وقتی چیزی را میخواهد که ندارد گریه می کند و خودش را پیچ و تاب می دهد ٬ به صورتی که اگر بغل باشد کنترلش مشکل است و این عصبانیت را متاسفانه از من آموخته. پسرک من با همه وسایل خانه بازی می کند و وقتی بازیش تمام شد همه وسایل را برمی گرداند سر جایشان ٬ این یعنی ما هیچ چیز را گم نمی کنیم و این خودش موهبتی است. پی نوشت: دردانه عزیز خواسته بنویسیم اگر شنل نامریی داشتیم چه می کردیم ٬ از دیروز هر چه می اندیشم که چه خواهم کرد پاسخ خوبی نمی یابم ٬ انگار که دلم نمی خواهد جایی باشم که مرا نبینند ٬ وقتی هری پاتر می خواندم پیش خودم فکر می کردم که چه ها خواهم کرد اگر مثل او بودم ولی حالا ..... شاید دوست ندارم نظرم در مورد اطرافیانم تغییر کند و شاید آرزوهایم محدود شده و شاید .... پسرک من رنگها را کمی می شناسد ولی جدا کردن همرنگ ها را فقط به اندازه یکی تاب می آورد. پسرک من کلاْ تصمیم گرفته که هرگز ننشیند و بیش از یک دقیقه با چیزی سرگرم نباشد. دکتر هلاکویی می گوید بچه هایی که تمرکز روی چیزی ندارند و زود می شود حواسشان را پرت کرد ٬ از آنهایی می شوند که در همه امور کمی واردند ولی هرگز در یک هنر تخصص پیدا نمی کنند. دکتر هلاکویی می گوید بچه هایی که به قول ما راحت ترند و به تغییر در برنامه روزانه شان عکس العمل نشان نمی دهند ٬ مثلاْ غذای سرد و گرم یا ساعت غذا و خواب یا ...... زیاد اذیتشان نمی کند انسانهایی می شوند که در آینده با همه ناملایمات کنار می آیند و در پی تغییر موقعیت برنمی آیند ٬ به زبان ساده تر مبتکر و مکتشف نمی شوند. با این حساب پسرک من یک انسان معمولی خواهد شد و چه خوب که خواهد توانست با ناملایمات این زندگی کنار بیاید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 8:22 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|