تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
تازگی ها خوابیدن ارشک سوژه جدیدی پر از دردسر شده که فکر کنم کم کم داره عصبیم می کنه ٬

عادت بدش اینه که با شیر خوردن می خوابه و شنیدم اینجور بچه ها موقع از شیر گرفته شدن بیشتر آسیب روحی می بینن ٬

ظهر ها شیرش را می خورد و شروع می کند به شیطنت ٬ دیروز مجبور شدم محکم بگیرمش تا فرار نکند ٬ بچه ام طفلی ۲ دقیقه ای گریه کرد و خوابید ٬

اما فریاد و فغان از شبها ٬اگر خیلی دیر شده باشد که با اولین شیر می خوابد ٬ ولی اگر ساعت ۱۰ باشد باز همان برنامه شیطنت ادامه دارد تا کار می کشد به خاموش کردن همه چراغها و خوابیدن خودمان و جیغ و فریاد پسرک و دوباره شیر خوردن و بالاخره خوابیدن ٬ وقتی هم که از اتاقش بیرون می آیم چراغ را روشن می کند و بازیگوشی می کند تا ما بخوابیم و دوباره کار به گریه بکشد ٬

هر روز که می گذرد انگار که دردسرهای جدید با خودش به ارمغان می آورد ٬ تا چند ماه پیش مشکل خوردن داشتیم و حالا مشکل خوابیدن و مطمئنم که چند ماه دیگر مشکلات دیگری خواهیم داشت.

اونوقت من با این اعصاب می خوام بچه دوم هم بیارم البته نه به این زودی ها هول نشین.

می شه چند راه حل خوب برای خوابوندن بچه به من بگین لطفاْ.

پی نوشت : من نمی دونم دهان مردم را چگونه می توان بست ٬ بچه من هنوز ۲ ساله نشده هی می پرسند کی دومی را می آری و من که با پررویی می گم به زودی جواب می دن نه بابا زوده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 8:12  توسط مامان ارشک | 
خواهرشوهر شدن همانا و مسولیت خرید هدیه برای عروس خانوم همان ٬

از آنجاییکه عروس ما خوش شانس می باشد که عروس ما شده ٬ همراه آقای همسر رفتیم کریمخان تا به مناسبت عید قربان ٬ عید غدیر ٬ شب یلدا و تولد ایشون یک سرویس ۴ تکه بخریم و هم خودمان را از هر هفته خرید راحت کنیم ٬ هم عروس خانوم یک هدیه حسابی بگیرد ٬

به علت طرح زوج و فرد ماشین را آرژانتین پارک نموده و بنده که خواستم ضبط را داخل داشبورد قرار دهم با کیف پول آقای همسر روبرو شدم ٬

- کیف پولتو بیار ها ٬ تو ماشین جاش امن نیست.

: چیز مفید دیگران توش نیست.

- نه ٬ بیارش ٬ بیارش.

: نمی خوام ٬ لازمش ندارم.

- ااااااا بده من بذارم تو کیفم.

رسیدیم کریمخان و با دیدن مدل ها و قیمت ها خنده مان که گرفته بود هیچ ٬ به حال خودمان گریه مان هم گرفته بود ٬

خلاصه سرویس ۲ تکه خریدیم و آقای فروشنده خواست ۲ تا جعبه را داخل پلاستیکی تحویل ما دهد که بنده فرمودم " نه آقا بدین میذارم توی کیفم." قابل ذکر است که کیف من هم بزرگ نبود هم قابلیت فشار از داخل و گرد شدن از خارج را نداشت.

با توجه به ۲ تا بسته کیف آقای همسر به زور جا شد و رفتیم دنبال خرید زنجیر ٬ که از یک مغازه کوچولوی کوچولو خریداری شد و این بار به علت نبودن جا در مغازه کیف آقای همسر تحویل خودشون گردید.

آرژانتین از تاکسی پیاده شدیم و تا سوار ماشین شدیم گفتم " کیفتو بده بذارم تو داشبورد. " که دیدیم بله..... کیف نیست.

گفتیم بریم دنبال تاکسی ٬ تو اون ترافیک تا سر تخت طاووس رفتیم و نبود و برگشتیم خونه.

کارت ملی ٬ گواهینامه ٬ دفترچه و کارت های بانکی ٬ ۳ فقره چک به مبلغ ۲.۵ میلیون بدون هیچ نام و نشانی و تلفنی از ما.

: چه کار کیف من داشتی ٬ گفتم تو ماشین جاش امنه ٬ چرا اصرار کردی ببریمش.

رسیدیم خونه و پدر محترم به جای آقای همسر حسابی خدمت بنده رسیدن.

ساعت ۱۰ بود و داشتیم شام می خوردیم که موبایل آقای همسر زنگ زد و آقای راننده تاکسی فرمودند که کجایید کیفتون رو بیارم.

گویا دور میدان آرژانتین زده کنار و چایی خورده و ماشین رو مرتب و کیف رو پیدا کرده ٬ خلاصه که به لطف خدا و این آقای راننده مهربان کیف پیدا شد.

نتیجه گیری اخلاقی اینکه چرا تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت می کنی جان من ٬ چرا فکر می کنی تو همه چی رو بهتر از همه می دونی عزیز من.

اگر کیف پیدا نمی شد که تا آخر عمر بهت می گفت اون شبی که تو کیفمو از تو ماشین برداشتی گم شد ٬ اصلاح کن اخلاقت رو.

آخرش هم نفهمیدیم آقای راننده شماره موبایل آقای همسر رو از کجای کیف در آورده بود ٬ خدا خیرش دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 8:5  توسط مامان ارشک | 
دکتر اصفهانی مهربان همان حرفها را تایید کرد و اضافه نمود که احتمال کج شدگی وجود ندارد و به جای ۶ ماه ٬ ۳-۴ سال دیگر مراجعه کنیم و آنقدر مهربان بود که موقع خداحافظی دلم می خواست یک م.ا.چش بکنم ٬

اینهمه اسم و رسم داشته باشی و اینهمه متواضع باشی خیلی خوب است.

وقتی گفت دکتری که در بیمارستان دیدیم شاگرد خودش بوده ٬ فیل آقای همسر دوباره یاد هندوستان افتاد و فرمود که بنده مانع ادامه تحصیل ایشان شده ام.

دیروز حس می کردم دوست داشتن زیاد یک نفر چقدر سخت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 8:6  توسط مامان ارشک | 
رسیدم خونه و ارشک خندون پرید بغلم ٬ تو حال و هوای حال بردن بودم که مادرشوهر گفت برآمدگی پایین زانوش رو دیدی؟ خشکم زد ٬ گفتم نه ....

درست کمی پایینتر از زانو یک برآمدگی سفت مثل استخوان به اندازه یک گردو مشهود بود ٬ من دیگر چه مادری هستم که احساسش نکرده ام ٬ با اینکه هر روز پاهایش را لوسیون می زنم و ماساژ می دهم و حمام می کنم و می شورم و .......

آقای همسر آمد و از بهترین ارتوپد برای امروز وقت گرفتیم تا آنقدر در مطب بنشینیم بلکه منشی دلش بسوزد و ما را راهی دیدار دکتر کند ٬

دلم طاقت نیاورد و راهی بیمارستان فرهنگیان شدیم و از شانسمان ارتوپد خوبی حضور داشت و عکس گرفتیم و فرمودند چیز مهمی نیست و صفحات رشد است و ممکن است در همه استخوانها ایجاد شود و ممکن است همین یکی باشد و تا ۱۷ سالگی کاری نمی توان کرد و اگر پایش پرانتزی شد یا درد گرفت یا کج شد زانوبند استفاده می کند یا زودتر عمل می کنیم و ارثی است و بروید و ۶ ماه دیگر بیایید.

آقای همسر اعتراف کردند که برادرزاده شان هم در انگشت دستشان همین عارضه را دارند ٬ ارثیه خوب است ولی تا وقتی پول و ثروت هست چرا بیماری....

و به راحتی آب خوردن ما نگران سلامتی دلبندمان شدیم و به راحتی آب خوردن از خدا خواستم دردهای فرزندم را به من منتقل کند و به راحتی آب خوردن فهمیدم که داشتن بچه دل بزرگ می خواهد.

امروز می رویم تا بهترین دکتر هم حرف دکتر قبلی را تکرار کند و کمی خیالمان را راحت ٬ برای شازده ام و برای خودم دعا کنید لطفاْ.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 8:39  توسط مامان ارشک | 
فکر می کردم تنبیه کردن در نسل ما ریشه کن شده ٬ اعتراف می کنم که گاهی اتفاق می افته از شدت عصبانیت یکی می زنم پشت یا روی لپ ارشک ولی آروم و بعدش هم کلی از دست خودم ناراحت می شم ٬

دوستی تعریف می کرد که بچه فامیلشون ۴ ساله و خیلی بی ادب است ٬ با مامانش رفته سوپر و گفته برام لپ لپ بخر ٬ مامانش هم گفته نه ٬ به مامانش گفته تو ج.ن.د.ه ای و چند تا فحش در همین حد به مامانش گفته ٬

وقتی برگشتن خونه مامانه قاشق داغ کرده و گذاشته پشت دست بچه  ٬ حتی از شنیدنش هم اعصابم به هم می ریزه ٬

گاهی وقتا وقتی در شرایط کسی قرار نداریم ٬ درست نیست که در مورد تصمیمش اظهارنظر کنیم ٬ ولی دیگه آسیب رسوندن به جگرگوشه ات خیلی وحشیانه است ٬

من خودم گاهی خیلی عصبانی می شم و دلم می خواد یک بلایی سر خودم و ارشک بیارم ولی من داد می زنم ٬ البته چیزی که بیشتر منو عصبانی می کنه اینه که ارشک در مقابل فریاد من می خنده و بیشتر بازیگوشی می کنه ٬ خداییش لجتون نمی گیره شما عصبانی باشین و طرف هی بهتون بخنده ٬

خیلی خیلی به مامانای آروم و باحوصله حسودیم می شه.

بچه های شما شبها راحت می رن تو تختشون و می خوابن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 7:54  توسط مامان ارشک | 
رفتیم مهمونی دوستی که ازدواج کرده ولی مراسم عروسی نگرفته و به جاش یه مهمونی کوچولو ترتیب داده ٬

از دوران دانشگاه جزو دوستانمون بوده و خونه شون که می رفتیم برادر بزرگتر و خواهر کوچکترش هم می آمدن تو جمع ما ٬

۲-۳ سال بعد از فارغ التحصیلی تو مهمونی متوجه شدیم که برادرش ازدواج کرده و کلی از همسرش تعریف و تمجید کردن که البته به نظرم خیلی به هم نمی آمدن ٬

تو مهمونی دیدم تنهاست و زیاد خودشو داخل شلوغی ها نمی کنه  ٬ تو صورتش که نگاه کردم دیدم ابروهاشو تمیز کرده ٬ شکه شدم ٬

آقای همسر تعریف کرد که توی مترو بین ۳۰ تا ۴۰ نفر تقریباْ ۸-۹ نفر ابروهای تمیزکرده داشتن ٬

اگر ۱۵-۱۶ سال دیگه ارشک با ابروهای تمیزکرده آمد خونه من چه کنم .....

یادمه که ۱۰-۱۵ سال پیش ابرو برداشتن بین دخترها هم بد بود ولی الان دیگه عادی شده ٬

اگر ۱۵ سال دیگه ابرو برداشتن پسرها هم عادی شد چی ٬ تازه می فهمم چرا مامانم با من مشکل طرز تفکر داشت ٬ کاش من هم بتونم مثل اون انعطاف پذیر باشم.

آیا می تونیم در آینده خودمون رو با طرز فکر بچه هامون تطبیق بدیم ٬

شاید اگر زودتر بچه دار می شدیم تو درک همدیگه در آینده موفق تر می شدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 7:22  توسط مامان ارشک | 

از وقتی وبلاگ های مامان ها رو می خونم کلی به تربیت بچه های آینده امیدوار شدم ٬ وقتی می بینم تعداد مامانای همفکر من که زیادی بچه رو لوس نمی کنن و سعی به تربیت صحیح بچه شون دارن اینقدر زیاده خیلی خوشحال می شم و کم کم داشت باورم می شد که نسل بچه های جدید همه درست تربیت می شن ولی....

از در که وارد می شیم می بینم هیچ کس نیست و همراه ما ۲ تا مامان و ۲ تا دختر ۵-۴ ساله هم وارد می شن ٬

شازده از دیدن اون همه اسباب بازی ذوق زده شده بود و مثل همیشه همه وسایل رو می آورد و نشون من می داد ٬ مشغول بازی شدیم و دوستم که می خواست برای مراسم تولد دخترش سوال کنه با منشی صحبت می کرد.

شاید من خیلی خجالتی فکر می کنم ولی به نظرم در یک محیط عمومی که حتی سکوت واجب نیست ٬ درست نیست با فریاد حرف بزنی و قربون صدقه بچه ات بری و جوری رفتار کنی که انگار بقیه بچه شون رو دوست ندارن ٬

یکی از مامانایی که با ما اومدن همینجوری با فریاد با دخترش حرف می زد و صداش با وجود موزیک بلند باز هم خیلی بلند بود ٬

شازده رو سپردم به مربی بانمک و مهربونی که اونجا بود و با دوستم رفتیم فروشگاه رو ببینیم و دوستم ظرف و ظروف تولد رو انتخاب کنه ٬ مربی در رو پشت سر ما بست تا بچه ها نیان تو ٬ سریع همه چیز رو نگاه کردم و به نظرم شازده چیزی لازم نداشت بین جنسا و وقتی قیمت ست ظرف رو که دوستم انتخاب کرده بود شنیدم مطمئن شدم که خرید نمی کنم و داشتم می اومدم بیرون که یکی از مامانا با دخترش پشت در بود ٬ یعنی دختر کوچولوش می خواست بیاد تو و مامانش رو آورده بود ٬

رفتن تو فروشگاه با بچه هاشون ٬

چند دقیقه بعد دخترها با چیزی در دست آمدن بیرون و همراه شازده و یک دختر دیگه دور مربی جمع شدن و من و دوستم هم داشتیم مدل کیک می دیدیم که ناگهان یکی از دختر ها شروع کرد به گریه و جیغ و مامان مامان ٬

من زودی رفتم طرفش و گفتم مامانت توی اون اتاقه و همین موقع مامانش آمد بیرون و شروع کرد " چی شده؟ چی شده؟ کی زدتت؟ کی عروسکتو گرفته؟ عروسکت کو؟ (روی زمین افتاده بود)" به مربی هم که "چی شده خانم؟" مربی طفلی هم شازده رو گذاشت توی بغلش و گفت نمی دونم خانم یه دفعه بیخود گریه کرد.

مونده بودم چی بگم ٬ فقط شازده رو از بچه هاشون دور نگه می داشتم که اینم با توجه به بچه دوست بودن پسرکم سخت بود ٬حالا دخترک داره گریه می کنه که خسته شدم و شازده هی عروسک و ماشین برمی داره و می بره می ده بهش که گریه نکن.

مربی هم آمده بود سوال می کرد که بچه ها از فروشگاه چیزی بیرون نیاوردن و یکی از مامانا گفت که چرا آوردن و نمی دونه که الان کجاست ...

گاهی از مهربونی زیاد و انعطاف پذیری زیادش نگران می شم ٬

گاهی از اینکه بلد نیست از خودش دفاع کنه و فقط می گه نه نه نگران می شم ٬

گاهی از اینکه وقتی بهش می گم چیزی رو بده دوستت بازی کنه با اینکه بهش دلبستگی داره ولی می ده خوشحال می شم ٬

من تمام سعیم رو می کنم تا ویژگیهای یک انسان خوب رو بهش یاد بدم ولی وقتی وارد اجتماع شد و دید که بچه های دیگه جور دیگه رفتار می کنن و سرخورده شد چی ٬ نگرانم خیلی زیاد.

پی نوشت: لطفاْ کسی ناراحت نشه و مقایسه نکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:28  توسط مامان ارشک | 
کاش یک نفر زحمت می کشید نرم افزاری می نوشت که بهش می گفتی تو خونه مرغ و بادمجون دارم اون هم لیست همه غذاهایی که مواد اصلی شون مرغ و بادمجون بود بهت می داد ٬ خسته شدم از بس فکر کردم چی درست کنم ٬

وقتی هم می خوام از کتاب آشپزی استفاده کنم ٬ از اسم هر غذایی خوشم می آد یا مواد اولیه اش آماده نیست یا پختش خیلی طول می کشه ٬ با وجود شازده هم که دیگه واویلا ٬ اگر غذا داشته باشه که باز جای شکرش باقی است ٬ اگر نداشته باشه حتماْ باید غذایی درست کنم که راحت بخوره ٬

خلاصه که من حاضرم صبح تا شب بیرون از خونه و داخل خونه کار کنم ولی آشپزی نکنم که اون هم نمی شه.

از این خانم ها و آقاهایی که غذای خونگی می فرستن دم خونه و قیمتشون هم ارزونه طرفای ما سراغ ندارین؟

پی نوشت: صبح که می اومدم اخبار گفت هیات مدیره پرسپولیس حمایت همه جانبه خودشون رو از پیروانی اعلام کردن و براش پاداش برد تو هر بازی در نظر گرفتن و برای آقای قطبی هم وکیل گرفتن. دلم می خواست جایی بود که می شد باهاشون رو در رو حرف زد و بگم خیلی بی چشم و رو هستین.

فکر کنم هدایتی هم شده خار چشم بقیه و بعد از قطبی نوبت اون باشه ٬ حیف اون همه پول که برای شماها خرج کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 7:4  توسط مامان ارشک | 
معمولاْ آدما قدر داشته هاشون رو نمی دونن و فقط وقتی پی به اهمیتش می برن که دیگه نداشته باشنش ٬

فامیل پدری من بسیار صمیمی و مهربان و معاشرتی هستن و زنعموی من با مامانم دختر عمو ٬ در نتیجه ما همیشه رابطه زیادی داشتیم ٬ با توجه به همسن بودن پسرعمو و برادرم و من و دخترعموم دعوا و آشتی هم زیاد داشتیم ٬

دختر عموم بعد از دیپلم ازدواج کرد و الان دخترش دوم دبستان است ٬ عموم هم سال ۷۴ فوت کرده و زنعموم تنها زندگی می کنه ٬ با وجود اینکه پسرهاش ۲ طبقه بالاییش زندگی می کنن ولی حتی خرید مادر پیرشون رو هم انجام نمی دن ٬ فقط زن پسرعمو کوچیکه مدام به مادرشوهرش سرویس می ده ٬

این دخترعموی من هم اصلاْ نگران مادرش نیست ٬ با اینکه زنعموم دیابت داره و چشماش مرتب خونریزی می کنه ولی من ندیدم حتی یک روز بیاد به مادرش کمک کنه ٬ تازه ساعت ۱۱ هم زنگ می زنه که ما نهار می آیم پیشت ٬

وقتی با زنعموم حرف می زنم عصبی می شم که چرا دختر عموم قدر مامانش رو نمی دونه ٬ البته من خودمم زیاد قدر مامان خوبمو ندونستم ولی الان که نیست خیلی مواظب بابام هستم و وقتی فکر می کنم شاید یک روزی او هم نباشه بیشتر دلم می خواد بهش کمک کنم.

کاش قدر داشته هامون رو بدونیم.

پی نوشت: اینجا می نویسم که یادم بمونه که من تا وقتی مدیرعامل جدید پرسپولیس که اسمش یادم نیست بمونه و تا وقتی که این آقای پیروانی سرمربی باشه دیگه بازی های پرسپولیس را دنبال نخواهم کرد و آرزو می کنم این مدیریت مسموم شفا یابد. قطبی جان همیشه دوستت خواهم داشت.

دیشب وقتی تو ۹۰ مدیر عامل حرفای چند پهلو می زد و این پیروانی هم هی من من می کرد دلم می خواست نزدیکم بود تا یک بلایی سرش بیارم ٬ آدمای بادمجان دور قاب چین ٬ آدمای سالوس و فتنه گر و دورو.

تا اطلاع ثانوی بازی پرسپولیس نمی بینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 7:9  توسط مامان ارشک |