![]() |
![]() |
|
|
۱- پسرکم این روزها اصلاْ به حرف من گوش نمی کند ٬ مدام کارهای خطرناک می کند ٬ نمی دانم وقتی در مقابل نه من می خندد و کارش را ادامه می دهد چه کنم ٬ بعد از ۳ یا ۴ بار فریادم بلند می شود و او گویا از اینکه توانسته داد مرا در آورد غش غش می خندد و می رود ٬ خوب من هم خنده ام می گیرد و دوتایی هی می خندیم. بد هم نیست ٬ به قول شیلا در این قحطی خنده ما دوتا به عصبانیت من می خندیم ٬ فقط این فریاد و خنده تقریباْ هر نیم ساعت تکرار می شود.
۲- پسرکم بسیار مرتب است و همه چیز قبل از ترک منزل باید سر جای خودش باشد وگرنه گریه می کند. ۳- پسرکم یاد گرفته اظهار نظر کند و موقع بیرون رفتن از صندلی بالا می رود ٬ داخل کمدش می شود ٬ لباسی را انتخاب می کند و مدام می گوید این را دوست دارم تا ما کوتاه بیاییم. ۴- پسرکم رنگها را نمی شناسد و به همه رنگها می گوید آبی ٬ فقط یک کلاه نازک نارنجی دارد که خیلی دوستش دارد و به محض شنیدن خبر بیرون رفتن از خانه اول از همه اعلام می کند که نارنجی را دوست دارد. در تمام طول زمستان یا ۲ تا کلاه سرش کردیم یا نارنجی به دست از خانه بیرون رفتیم ٬ کوررنگی چه نشانه هایی دارد؟؟؟ ۵- پسرکم تا ۶ می شمرد و آنقدر بامزه می شمرد که دل من ضعف می رود. ۶- پسرکم همه جای خانه را زیر و رو کرده است و وقتی به خاطر برداشتن شیئ خطرناکی دعوایش می کنم ٬ محکم جلوی من می ایستد که بزارش اون بالا. ۷- پسرکم چند روزی است سازدهنی می زند و آنقدر خوب می زند که من و آقای همسر با خوشحالی به هم نگاه می کنیم یعنی قربون دست و پای بلورین بچه مان برویم ما. پی نوشت: شیلای عزیز ٬ آزاده جون ممنون که به فکرم بودین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 8:2 توسط مامان ارشک |
|
|
من خودمو زیاد سرزنش می کردم ٬ چرا این کارو انجام ندادم و اون کار رو بد انجام دادم ٬ چرا شب کم خوابیدم ٬ چرا ارشک به حرفم گوش نمی کنه ٬ چرا خونه همیشه کثیفه ٬ چرا کف آشپزخانه همیشه پر از آشغال است ٬ چرا نمی رسم همیشه به دوستام زنگ بزنم یا بهشون سر بزنم ٬
از وقتی که با گلمریم آشنا شدم اوضاع کمی فرق کرد ٬ یک بار که داشتیم با هم حرف می زدیم یعنی در واقع من غر می زدم و اون گوش می کرد ٬ بهم گفت " عیبی نداره بابا ٬ حالا یک شب هم دیر بخوابی فرداش نشد پس فرداش جبران می شه ٬ یا امروز خونه کثیفه عیبی نداره باشه فردا نشد پس فردا " انگار که این حرفش زندگی منو نجات داد ٬ جدیداْ نه از بی خوابی ناراحت می شم نه از کثیفی خونه و سعی می کنم زیاد سخت نگیرم. ارشک برای اولین بار در مراسم تدفین شرکت کرد ٬ همه ازم می پرسیدن وای چرا ارشک رو آوردی و من هی با دندونای به هم فشرده جواب دادم آخه کسی نبود نگهش داره. بابام برای اینکه بچه روحیه اش خوب باشه بهش گفت اینجا پارک است بابایی. اونم جلوی همه هی بلند بلند می گفت آمدیم پارک بریم سرسره ٬ بریم تاب. خلاصه که حرفهای شازده ما در جهت آبروریزیمون پیش می ره. خیلی باید مواظب حرف زدنمون باشیم. آنقدر سریع حرفهایی رو که نباید بفهمه رو می گیره و تکرار می کنه که من تعجب می کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 8:7 توسط مامان ارشک |
|
|
در راستای شادکردن شازده ٬ آقای همسر ایشون رو بردن پشت بام تا آتشبازی نگاه کنن و بنده یک نفسی بکشم ٬ هنوز ۵ دقیقه نشده برگشتن ٬
شازده از صدای ا.ل.ا.ه و ا.ک.ب.ر ترسیده بوده و آنچنان گریه ای کرده بود که نگو ٬ آمدم آرومش کنم و توضیح بدم ٬ :پشت بام مردم چی می گفتن مامانی؟ - هق هق : ا.ل.ا.ه و ا.ک.ب.ر می گفتن مامانی. - ترسیدم. : ترس نداره که ٬ مثل وقتی که نماز می خونیم. عین همونه. عموش آمده خانه ما و بهش می گیم که ارشک ترسیده و ... ازش می پرسه: عمو جون چی می گفتن؟ سریع سجده می کنه و می گه ترسیدم ٬ ترسیدم. حالا صدای اذان که می شنوه می دوه بغل من که ترسیدم. آمدم چشمشو درست کنم زدم ابروش رو هم خراب کردم. بچه کلاْ ترسیده. پی نوشت: امروز تولد مامانم است ٬ کاش بودی ٬ کاش بودی. قدر مامان و باباهاتون رو بدونین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 8:9 توسط مامان ارشک |
|
|
من و ارشک روی تخت ما خوابیدیم که آقای همسر می آد و از سر و صداش بیدار می شم ٬ به نظرم می آد که دیگه خوابم نمی بره و چون ارشک خیلی متمایل به محل خواب آقای همسر شده ٬ آیشون جای من می خوابن ٬
بسته پفک رو باز می کنم و فیلم می بینم ولی نمی تونم تمومش کنم و از تنبلی یا جذبه زیاد فیلم برش نمی گردونم سر جاش ٬ یک ساعت بعد ارشک با دیدن تبدیل من به آقای همسر بدجوری گریه می کنه و کلاْ انگار هنوز خوابه ٬ آوردمش بیرون و کمی آرومش کردم ٬ تو اتاقش مشغول کاری بودم که متوجه شدم بسته پفک توجهش رو جلب کرد ٬ با احتیاط یکی برداشت و نگاهی هم به من کرد و وقتی دید حواسم نیست رفت روی تختش و با احتیاط اول مزه مزه کرد و بعد هم یک تکه بزرگ ازش کند و بعد سریع از تخت آمد پایین و دوباره رفت سراغ بسته و یکی دیگه برداشت ٬ اولش فکر کردم خوشش آمده و می خواد یکی دیگه برداره قبل از اینکه من برش دارم ٬ من بسته رو برداشتم و دیدم رفت تو اتاق ما و تا دید آقای همسر خوابیده شروع به گریه کرد ٬ آنقدر گریه کرد تا آقای همسر چشماشو باز کرد ٬ رفت جلو پفک دومی رو داد به پدرش و وقتی مطمئن شد اونو خورده ٬لبخندی زد و آمد بیرون ٬ حالا کل این کارها رو در حالت نیمه خواب انجام می ده ها. اصلاْ هم هیچ توجهی به من نکرد ٬ انگار نه انگار که من هم هستم. حالا هی شب بیدار شو و هی شیر بده و هزار و یک دردسر بکش ٬ اینم نتیجه اش. پی نوشت: دوستان گل ساکن غرب من هی از شماها آدرس مهد و محل بازی پرسیدم هی شماها تو غرب آدرس دادین ٬ حالا این کلاس تو هنرکده کودک در حسین آباد (لویزان) برقراره ٬ البته از این دوره فقط ۲ جلسه باقی مونده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 8:38 توسط مامان ارشک |
|
|
شازده را می برم کلاس پرورش خلاقیت که هر کاری دوست دارد با چسب و کاغذ و قیچی و مقوا و کاموا و نخ و سنگ و پارچه و چوب و مدادرنگی و ماژیک و ....... بکند.
کل ماجرا خوب است ٬ بچه های دیگر را می بیند که البته از او بزرگترند و مهارت های خیلی بیشتری دارند ٬ بقیه یکدیگر را می شناسند و بدون حرف ارشک را نگاه می کنند ٬ از روز اول پسرک تقریباْ ۴ ساله ای علاقه شازده را جلب کرده و گویا او هم بدش نمی آید با ارشک دوست شود ٬ شیطان است و اصلاْ نمی نشیند و مدام در حال دویدن است ٬ آنقدر به ارشک نگاه می کند که شازده دوام نمی آورد و بالاخره او هم شروع به شیطنت می کند ٬ گویا پسرک هیچ علاقه ای به کار هنری ندارد ٬ من هم که مادرش باشم اصلاْ هنر ندارم ٬ کلی وسیله بهمان می دهند و می گویند با این دایره های کوچولو هر چه دلتان می خواهد درست کنید ٬ بچه ۱سال و ۹ ماهه که نمی داند با دایره کوچولو چه کند ٬ پس مادرش که من باشم باید درست کنم ٬ من هم برایش گردنبند درست می کنم ٬ یکی از مادرها خیلی خیلی باذوق است و در کمال شجاعت بچه دوم را هم در راه دارد ٬ یک تاج درست می کند با دنباله ای موجدار در هوا و بعد هم یک کرم ٬ خیلی زیبا با پسرکش حرف می زند و پسرک آنقدر حرف مادر را گوش می کند که من یک آه می کشم ٬ شازده را من به زور روی صندلی نگه می دارم ٬ من که کلی خوشم می آید از کارهای این مادر و دلم به حال شازده با این مادر بی ذوق می سوزد. در عوض بچه ها یک بادکنک پیدا می کنند و به جای چسب کاری و قیچی کردن شروع به بازی می کنند ٬ خلاصه که شازده کوچولوی ما از حالا کلاس برو شده است ٬ گفتم که مبادا فکر نکنید ما به فکر آموزش کودکمان نیستیم. ٬ تازه گاهی او را به پارک هم می بریم تا سرسره بازی کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 8:8 توسط مامان ارشک |
|
|
مامانم دوستی خیلی صمیمی داشت که فکر کنم قدمت دوستیشون به ۳۰ سال می رسید و الان تنها دوستی است که هرگز از حال من بی خبر نمی مونه ٬
علاقه اونا به هم جور خالص بود که من گاهی بهشون حسودیم می شه ٬ حادثه ای که برای مامانم افتاد جوری اونو اذیت کرد که یک روز که می خواست بیاد بیمارستان دیدن مامانم تو میدون ونک به طرف تجریش ایستاده بود و نیم ساعتی به تاکسی ها گفته بود توانیر ٬ تا اینکه یک باخدایی بهش گفته بود بره پایین میدون. تا مدتها بعد از رفتن مامانم اصلاْ دوست نداشتم با دوستاش ارتباط داشته باشم و تا دوستای نزدیکش رو می دیدم گریه ام می گرفت ٬ این خانم هم حتی پشت تلفن نمی تونست با من حرف بزنه و مدام اشک می ریخت ٬ ولی تازگی ها دو تایی با هم می شینیم اون با لبخند از خاطرات با هم بودنشون می گه و من با لبخند گوش می کنم ٬ خیلی لذت می برم وقتی برام ازش می گه و خوش به حال مامانم که بعد از رفتنش آنقدر خاطره خوب گذاشته باشه که همه یادش بمونن. پی نوشت: شازده آنقدر شیرین حرف می زنه که کم کم تربیتش داره خراب می شه ٬ خودش که وقتی کار بدی می کرد و من دعواش می کردم می خندید ٬ حالا وسط دعوا یک حرف بامزه هم می زنه من عصبانی هم می خندم ٬ خوب بچه بی تربیت می شه دیگه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 7:58 توسط مامان ارشک |
|
|
دیشب فیلمی دیدم در مورد خیانت خانمهای متاهل به همسراشون و اینکه گاهی وقتا این کار به خاطر بیماری روحی و نوعی اعتیاد انجام می شه ٬
انسان جایزالخطا است و هیچ کس نمی تونه مدعی شه که هرگز اشتباه نکرده و قضاوت کردن در مورد نوع اشتباهی که هرکس مرتکب می شه به عهده من نیست ٬ ولی متاسفانه وقتی خانمی این اشتباه رو می کنه ٬ اگر طرف آدم ناجوری باشه حتی اگه پشیمون شده باشه ٬ ممکنه به خاطر تهدید و ترس از آبروریزی اشتباهات دیگری رو مرتکب بشه و هیچ چیز وحشتناکتر از این نیست که بترسی ولی باز هم مجبور باشی اشتباهت رو تکرار کنی. گاهی زندگیت ٬ کارت ٬ بچه هات ٬ خانوادت و همه مهم های زندگیت مود تهدید قرار می گیرن ولی راه برگشت نداری ٬ دوستی تعریف می کرد آقای ۶۰-۷۰ ساله با همسر و ۴ تا بچه و عروس و نوه ٬ در مسیر بی تاکسی خانم جوانی رو سوار می کنه تا کار نیکی انجام داده باشه ٬ خانم جوان دیگه از ماشین پیاده نمی شه و مدعی می شه که از ایشون بارداره ٬ کار به کلانتری و دادگاه می کشه و آزمایش و .... و معلوم می شه آقای نیکوکار قابلیت باروری نداره. همسر آقای نیکوکار با پسر عموی شوهرش ارتباط داشته و خودش هم نمی دونسته که بچه ها مال شوهرش نیستن ٬ حالا این خانم لابد ۵۰-۶۰ ساله با ۴ تا بچه و عروس و نوه داره طلاق داده می شه ٬ فکرش هم منو آزار می ده. چه بر سر بچه ها و خانم می آد غیرقابل تصور است. حالا این خانم چرا این اشتباه رو چندین بار تکرار کرده خدا داند و بس. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 بهمن1387ساعت 8:12 توسط مامان ارشک |
|
|
وقتی می بینم یک مرد مسن راننده آژانس است عصبی می شم ٬
وقتی می بینم یک خانم مسن برای امرار معاش نظافت منزل انجام می ده عصبی می شم ٬ وقتی می بینم تلویزیون همش سریال های نصفه پخش می کنه و بیننده رو احمق فرض می کنه عصبی می شم ٬ وقتی می بینم قیمت همه اجناس امروز با دیروز فرق می کنه و ما باز هم همه چیز می خریم عصبی می شم ٬ وقتی می بینم هر بلایی سرمون میارن هیچی نمی گیم عصبی می شم ٬ وقتی دیشب اوباما حرف می زد ٬ با اینکه مطمئن بودم همه رئیس جمهورها در این جور مواقع حرفای قشنگ قشنگ می زنن ٬ برای اولین بار گفتم خوش به حالشون که آمریکایی هستن و همچین رئیس جمهوری دارن ٬ کاش مردم ما اینقدر عوض نشده بودن ٬ کاش کمی آرامتر و راحتتر زندگی می کردیم ٬ کاش همه چی رو با د.ی.ن و م.ذ.ه.ب قاطی نمی کردیم ٬ کاش اینهمه پول برامون محترم نشده نبود ٬ كاش آب دادن لوله توالتمان را هم به آ.م.ر.ي.ك.ا نسبت نمي داديم ٬ کاش .... پی نوشت: با اینکه گاهی فکر می کردم فردوسی پور زیادی لوس است ولی فوتبال بدون ۹۰ خیلی بیمزه می شه. امیدوارم همین یک دونه برنامه رو که حرف های حسابی می زنه به خاطر حفظ آبرو هم که شده نگه دارن. من که پيامك فرستادم و جوابش هم آمد ولي شنيدم كه اونم دست كاري شده بود. البته آنقدر تغيير كرديم كه اگر واقعاً هم سيستمشون خراب شده باشه هيچ كس باور نمي كنه ٬ افسوس... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 8:18 توسط مامان ارشک |
|
|
رفتم دانشگاه تا اصل مدرکمو بگیرم ٬ از دم در افسردگی شروع شد ٬ یادآوری اونهمه خاطرات هم شیرین بود هم تلخ ٬
این که اون دوران خوب چقدر زود تموم شد ٬ این که چرا برای سر کار رفتن اونهمه عجله کردم ٬ این که چقدر دوست دارم دوباره برگردم دانشگاه ٬ این که خوش به حال کارمندای دانشکده مون ٬ اولین حرفی که مسئولش بهم گفت این بود که می خوای ریز نمره هاتو بخری؟ از بس که همه دارن از این مملکت می رن. دوباره رفتم تو فکر که آیا تصمیم به موندن گرفتن درست است ٬ آیا وقتی چند سال دیگه ارشک تصمیم به رفتن گرفت می شه راحت ازش جدا شد ٬ می دونم خیلی از دوستام به خاطر اینکه بچه هاشون چند سال دیگه ازشون جدا نشن تصمیم به رفتن گرفتن ٬ فکر کردن به آینده یک جورایی توی دلمو خالی می کنه. پی نوشت: شاید یک کم دیر باشه ولی سواپ خیلی خوبی بود. از دیدن اونهایی که اومدن خیلی خیلی خوشحال شدم و از نیامدن بقیه خیلی متاسف. از مامان هیژا عذرخواهی می کنم که شماره اش دیر به دستم رسید. امیدوارم دوباره همتون رو ببینم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 7:48 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|