تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
گویا امسال سال گاو است و امیدوارم مثل گاو پربرکت باشه ٬

در اینکه گاو حیوان مفیدی است شکی نیست ٬ ما می توانیم ازهمه همه همه وجودش مثل: گوشت ٬ پوست ٬ شیر ٬ پشم ٬ شاخ و حتی به قول پسرکم پی تی استفاده کنیم ٬

پس آرزو می کنم که بتوانیم از همه همه همه لحظه های سال جدید استفاده کنیم و علاوه بر پی تی و شاخ و پوست یک کمی از گوشت و شیرش به ما و البته به همه برسه ٬

از آنجا که گاو نشانه باروری و زاد و ولد است ٬ در فامیل ما کلی معجزه رخ داده و تعدادی خانم ح.ا.م.ل.ه هستن که هیچ امیدی به این کار نداشتند و برکت سال گاوشون از همین حالا شروع شده ٬

امیدوارم سال آینده بارون هم زیاد بیاد.

این بود انشای من در مورد سال جدید.

سرخوش و شاد باشین و البته سلامت تا دوباره همو ببینیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 7:49  توسط مامان ارشک | 
آنقدر من و آقای همسر در خانه مان احساس خوشبختی می کنیم که هرگز فکر نمی کردیم خانه مان اینهمه کوچک باشد ٬ حسودیتان نشود خدای نکرده آه بکشید ما را بدبخت کنید ها. آخر هر از گاهی فامیلی تماس می گیرد که خواب دیده ایم شما در حال زبانم لال طلاق هستین ٬ از بس که به ما حسودی می کنند.

از آنجایی هم که خانه کوچک است و به لطف سازنده کمد کم دارد ٬ سالی ۲ بار بنده کمد تکانی می کنم و وسایلی که در سال گذشته استفاده نشده اند را می بخشم ٬ بنابراین فکر نمی کردیم خانه مان اینهمه کوچک باشد ٬

گفتیم بعد از چند سال زندگی مبل ها را عوض کنیم بلکه خانه که از زمان تولد ارشک وسایلش را همانند مسجد دور چیده ایم شکل زیباتری به خود بگیرد ٬

از آنجایی که ما خیلی خوش سلیقه هستیم هیچ چیزی در سرتاسر تهران نپسندیدیم به جز یکی که آن هم خیلی گران بود ٬ اتفاقی سر از ولیعصر در آوردیم و مبلی دیدیم و خیلی خیلی پسندیدیم و به نظرمان اندازه آمد و خریدیم و پول بی زبان را پرداختیم و خوشحال و خندان آمدیم خانه و از سر خوشی متر را برداشتیم و تازه فهمیدیم که ای داد بیداد خانه مان خیلی کوچکتر از آنی است که فکر می کردیم.

خدا پدر و مادرشان را خیر دهد که اصلاْ نگفتند پس نمی گیریم و پول بی زبان را دوباره تمام و کمال پس دادند و ما مجبور شدیم برویم همان مبل گرانه را بخریم ٬

البته یک تماس کوچک با فامیلی گرفتیم و گوشی را دادیم به فروشنده ٬ ایشان فرمودند چاکریم و فی الفور ۴۵۰ هزار تومان به ما تخفیف دادند و ما زن و شوهر خوشبخت با شادمانی برگشتیم به خانه کوچکمان و بعد از فامیلمان شنیدیم که باید آقاهه را پدر در می آوردیم پدر درآوردنی که حداقل ۱ میلیون تومانی تخفیف می داد ٬ که تصمیم گرفتیم برویم نهارخوری هم از خودش بخریم و تلافیش را آنجا در بیاوریم سرش.

خلاصه که اگر می خواهید مبل بخرید حتماْ قبلش خانه تان را متر کنید و به احساس راحتی که در آن دارید بسنده نکنید. برای ما زن و شوهر هم دعا کنید خدا مال و منالی بدهد بلکه این منزل امیدمان را چند برابر کنیم.

خیلی هم به ما حسودی نکنید ها ٬ ما عیب و ایراد زیاد داریم منتها چون عیب و ایرادهایمان با هم هماهنگ است احساس خوشبختی می کنیم و صد البته باید تا حالا مرا شناخته باشید که اینجا همه چیز با اغراق ارائه می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 8:14  توسط مامان ارشک | 
خوابیدن ارشک تو اتاق خودش هم شده مصیبت برای من ٬ جناب شازده همچنان شبی حداقل ۱ بار بیدار می شن و مامانی شون رو می خوان ٬ بعضی شب ها که خیلی خسته ام همیشه ۲ بار بیدار می شه و مطمئناْ بار دوم نمی تونم به جای شیر بهش آب بدم و بخوابونمش و حوصله نیم ساعت بیداری و شنیدن گریه و هق هق و بغل کردن و ناز کشیدن رو ندارم ٬

پس تصمیم می گیرم بیارمش پیش خودم تا حداقل افقی نازش رو بکشم ولی بغل کردن و وارد اتاق خودمون شدن همانا و فریادهای گوش خراشش همان که برم تو اتاق خودم بخوابم ٬ برم تو تخت خودم بخوابم.

بعضی وقتا می تونم با قربون صدقه مجبورش کنم افتخار بده و پا رو صورت من و کله تو صورت آقای همسر بخوابه ولی بعضی وقتا آنچنان فریادهایی می کشه که دلم کباب می شه و برش می گردونم تو تختش ٬

می فرمایند بشین کنار تخت من تا من بخوابم ٬ آنقدر می شینم تا خوابش ببره ٬ اون اوایل که ارشک دست می گرفت به نرده تختش و می ایستاد ٬ آقای همسر عایق لوله خرید و روی نرده تختش چسبوندیم تا لب و دندونش کمتر آسیب ببینه ٬ حالا این عایق ها شده بالش من بیچاره وقتی که شازده رو تشک نرمش خوابیده.

به نظر شما بهشت زیر پای من هم هست؟!؟!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 9:42  توسط مامان ارشک | 
همیشه مرگ نزدیکان برام سخت بوده ٬ مخصوصاْ که وقتی تنها نیستم نمی تونم گریه کنم و تسلیت گفتن رو هم اصلاْ دوست ندارم ٬

چون می فهمم چه دردی می کشن و تسلیت گفتن های بقیه با اینکه منظورشون آرام کردن صاحب مصیبت است ولی اعصابشون رو به هم میریزه ٬

همیشه فکر می کردم مرگ ناگهانی سخته ولی اگر آدم مریض بشه و بدونه داره می میره هم برای خودش بهتره هم برای اطرافیانش ٬

پدر عروس عزیزمون امروز صبح فوت کرد ٬ با اینکه بیماری قلبی بدی داشت ولی از وقتی گفتن نمی شه عملش کرد و از بیمارستان مرخصش کردن حال من خیلی بد بود و از شنیدن خبر رفتنش شوکه شدم ٬

تلفن های نصفه شب و صبح زود همیشه خبر بدی به همراه دارن ٬ دوست ندارم من جوابشون بدم ولی امروز صبح برای اینکه شازده بیدار نشه مجبور شدم من باشم که خبر رو می شنوم ٬ 

فکر اینکه عزیزت بیمار است و تو هیچ کاری از دستت برنمی آد ٬ فکر اینکه با هر نفس عزیزت خدا رو شکر می کنی و تاسف لحظه های هدر رفته رو می خوری ٬ خیلی سخته ٬ خیلی ....

نظرم در مورد مرگ ناگهانی تغییر نکرده ولی تحمل بیماری عزیزان هم خیلی سخته ٬

آرزو می کنم روحش شاد باشه و خانم مهربونش بتونه قوی بمونه.

درک نمی کنم چرا همیشه اونی که ستون خونه است و قویتر است ٬ اونی که با نبودنش همه چیز به هم می ریزه ٬ اونی که تکیه گاه همه خانواده است زودتر میره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 8:40  توسط مامان ارشک | 
۱- پسرکم این روزها زبان میریزد زبان ریختنی ٬ لاغروی من بعد از غذا خوردن دلش را نشان می دهد و می گوید تپل شدم ٬ يا وقتي بغلش مي كنم مي گويد سنگين شدم.

۲- بنده در راستای تعویض سال تصمیم کبری گرفته ام ٬ منتها نمی گویم تا اگر نتوانستم انجامش دهم آبروریزی نشود ٬ نتیجه را در صورت خوب بودن حتماْ اعلام می کنم.

۳- یک سری دوست باکلاس داشتم که همیشه فکر می کردم دوست دارم مثل آنها باشم ٬ به لطف فیس بوک همه را دوباره پیدا کرده ام ٬ از این ور دنیا تا آنور دنیا پراکنده ٬ با دیدن عکس هایشان کلی دلم لحظه های قدیمی خواست با این تفاوت که دیگر دوست ندارم مثل آنها باشم ٬ شاید هم واقع بین شده ام که دیگر نمی توانم مثل آنها باشم.

۴- بالاخره مبل جدید را پسندیدیم و امیدوارم تا ما به قسمت خریدش می رسیم تمام نشود.

۵- من آنقدرها هم که اینجا می نویسم بد نیستم ها ٬ گاهی هی پشت سر هم عصبانی می شوم ولی گاهی هم خوش اخلاقم با بچه ام ٬ نگران نباشید.

۶- اقرار می کنم که کم حوصله شده ام و سعی بر اصلاح خود دارم ٬ اعتراف کردن خودش رفتن در مسیر اصلاح است دیگر مگر نه؟

۷- این هفته به لطف دختردایی عزیز که به کمک آمده حتماْ خانه تکانی را تمام می کنم.

۸- پسركم ياد گرفته در دستشويي ج.ي.ش كند و هر مهماني كه مي آيد دلش مي خواهد بيايد و اين هنرش را ببيند ٬ بنده هم در راستاي تو ذوق بچه نزدن هيچ نمي گويم ٬ چند وقت ديگر فكر كنم نوبت پ.ي پ.ي برسد ٬ خدا كمك كند. 

۹- داشت يادم مي رفت ٬‌شازده در اولين خرابكاري اساسي آيينه ميز توالت بنده را به زمين پرتاب نمودند ٬ خدا را شكر آسيب جاني و مالي بر جاي نماند فقط خودش خيلي خيلي ترسيد و بنده از فكر اينكه آيينه افتاده روي ارشك چيزي نزديك به غش بودم ٬ مثل لوس ها زنگ زدم به آقاي همسر و گفتم بيا به من آب قند بده چون جدي نمي تونستم از جام بلند شم.

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 8:42  توسط مامان ارشک | 
دلم بدجوری شکسته ٬

همیشه با دیگران جوری رفتار کردم که دلم خواسته اونا با من رفتار کنن ٬

هرگز از کسی توقع نداشتم ٬

همیشه سعی کردم رفتار آدما رو درک کنم ٬

باورم نمی شه بعضی ها آنقدر به احساسات کسی که براشون عزیزه بی اهمیت باشن ٬

امیدوارم من اشتباه کرده باشم.

پی نوشت: شوی نوروزی شیرینی و ظرف و لباس و .... حوالی سعادت آباد ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ و شاید ۱۶ اسفند از ساعت ۱۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر. اگر رفتنی بودین بگین که آدرس رو براتون بفرستم.

حالم هم بهتره. ممنونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 8:27  توسط مامان ارشک | 
احساس اینکه خونه تکونیت عقب است از تحمل خونه کثیف سخت تر است ٬ نمی دونم من تنبل شدم یا اینکه کارها زیاد است ٬ هفته پیش طی ۲ روز فقط تونستم ۱ اتاق و انباری منزل پدری رو تمیز کنم ٬ اینکه می گم تمیز فکر نکنید در و دیوار شستم ها ٬ نخیر فقط ۴ تا دونه کمد تمیز کردم ٬

این هفته هم خونه خودمون رو شروع کردم و با کمک آقای شازده تونستم ۱ عدد کشو تمیز کنم ٬ نصفه چیده بودم که تلفن زنگ زد ٬ وقتی برگشتم همون نصفه هم دوباره بیرون بود و این حرکت ۳ بار تکرار شد تا من تصمیم گرفتم دست از این کار بکشم ٬ حداقل کمتر داد می زنم ولی بهتون قول می دم که هفته دیگه این موقع حداقل خونه خودم تموم شده باشه ٬ البته سعی می کنم.

آقای شازده خیلی خیلی شیطون و خطرناک شده ٬ تا غافل می شم یا روی میز شیشه ای وایساده و داره از روی شومینه چیز برمی داره ٬ یا داره رو میز نهار خوری قدم می زنه ٬ یا روی چهارپایه است داره می ره تو کمد لباسش یا توی کمد لباسش است و می خواد برگرده بیرون ٬

وقتی تند تند صدا می کنه مامانی مامانی یعنی یک جایی گیر افتاده ٬ تازگی ها میره تو کمد لباسها و درو می بنده می گه منو پیدا کن ٬

چند روز پیش دیدم شوفاژ حموم سرده کلی نگران شدم بعد فهمیدم بسته است ٬ با تعجب بازش کردم و دیدم شازده تشریف می برن تو حموم و شوفاژ رو می بندن و میان بیرون ٬

تو خونه خودمون باید به زور یه چیزی بدم بخوره ولی وقتی می ریم مهمونی انگار از قحطی برگشته هی می گه اینو می خوام اونو می خوام ٬

من تازگی ها خیلی سرش داد می زنم ٬ آقای همسر هم هی منو تهدید می کنه با این اعصابت حرف بچه دوم رو نزن  ٬ می بینین چه جوری با احساسات پاک من بازی می کنه.

لطفاْ برام دعا کنید خدا بهم صبر بیشتری بده ٬ چیه آدم پررو ندیدین؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7:58  توسط مامان ارشک | 
از داشتن فرزندی مثل ارشک خیلی خوشحالم ولی هیچ وقت نتونستم جایی بگم که با آمدنش زندگیمون رنگ و بوی دیگری گرفت و خورشید خوشبختی شروع به درخشش در آسمان زندگیمون کرد ٬ زندگی ما قبل از به دنیا آمدن پسرم هم خوب بود ٬

همیشه توی ذهنم دوست داشتم ۴ تا بچه داشته باشم و حالا هم که مشکلاتش رو می دونم از حرفم برنگشتم فقط شرایطم برای داشتن ۴ تا بچه فرق کرده  که اونم فکر نکنم هرگز بهش برسیم ٬ ولی نمی تونم منکر این قضیه بشم که زندگی ما قبل از ارشک خیلی خیلی راحت تر بود ٬

خیلی کم پیش آمده که من و آقای همسر بدون ارشک جایی بریم ٬ ولی وقتی بریم خیلی بهمون خوش می گذره و دوست داریم این تنهاییمون بیشتر ادامه پیدا کنه ٬ نه اینکه نگرانش نباشم ولی وقتی بدونم جاش خوبه دلم شور بیخود نمی زنه و عذاب وجدان هم نمی گیرم ٬

بعضی ها آنقدر از داشتن بچه هاشون راضی و خشنودن که می گن حتی تصور زندگی بدون بچه شون براشون سخته ٬

من از داشتن پسرکم هر روز خدا رو شکر می کنم ولی گاهی دلم برای زندگی که قبل از تولد ارشک داشتیم خیلی تنگ می شه...

می دونم همتون از داشتن بچه هاتون خوشحالین ولی آیا شما هرگز دلتون برای زندگی بدون بچه تنگ نمی شه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 8:0  توسط مامان ارشک | 
زمستون تموم شد تازه من سرما خوردم ٬ دیروز با حال خیلی بد مجبور شدم ۴ تا بزنم پشت ارشک تا بخوابه ٬ فسقلی می گه بابا نمی خوابه من هم نمی خوابم ٬ باباهه رو مجبور کردم بیاد بخوابه بلکه شازده رضایت بده ٬ حالا می گفت شما بخوابین من نمی خوابم ٬

به زور نگهش داشتم تا بخوابه شروع کرد به گریه که شیر می خوام ٬ جدا بیشتر از ۲ بار در روز نمی تونم شیر بدم ٬ پریشب دوباره از دیدن خونی که احتمالاْ ارشک هم خورده بود حالم بد شد ٬ هر چی هم هر کسی گفت مالیدم ولی خوب نشده ٬

دماغ آویزونش رو گرفتم گفت آب ٬ رفتم آب آوردم زبونش رو آورده بیرون تا آب بخوره و شروع کرده به خندیدن کلی آب ریخته روی تخت ٬ داد زدم و با بالش و پتوم آمدم بیرون ٬

گریه ای می کرد که دل سنگ آب می شد ٬ دوباره رفتم تو می گه بیا ٬ می گم بله مامانی ٬ می گه بالش کو ٬ می گم بیرونه می خوام بخوابم ٬ می گه بالشو بیار ٬ خنده ام گرفت ٬ رفتم بالشو آوردم ٬ می گه پتو رو بیار ٬ آوردم ٬ می گه شیر می خوام !!!!!!!!!

دوباره از اول .... انگار اصلاْ حرف منو نمی فهمه. خلاصه با قصه می می نی خوابیده ٬ یعنی همه مامانا گاهی عصبانی می شن و داد می زنن؟ من خیلی از دست خودم ناراحتم ٬ خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 7:56  توسط مامان ارشک |