![]() |
![]() |
|
|
آشفته ترین و افتضاح ترین و همه صفت های بدی که تو ذهنتون می آد ترین روزها رو می گذرونم ٬
یک هفته و نیم است که هر روز با گریه و زاری فراوان و قلب واقعاْ پاره پاره از پسرک خداحافظی می کنم ٬ می آم خونه ٬ گریه می کنم ٬ اعصابمو خرد می کنم تا برم دنبالش ٬ بعد از ۳ روز سرما هم خورده و بسیار بد حاله ولی برای اینکه بدعادت نشه با همون حال بد می برمش مهد ٬ بچه ام برای اولین بار در طول عمر ۲ ساله اش داره آنتی بیوتیک می خوره و آنچنان سرفه ای می کنه که دل سنگ آب می شه ٬ می دونم باید تحمل کنم ٬ می دونم فقط بچه من نیست که مجبوره بره مهد ٬ چند روزی که توی مهد نشسته بودم می دیدم بچه های زیر ۱ سالی رو که با گریه جدا می شدن ٬ ولی خیلی سخته ٬ برای من خیلی سخته ٬ از وقتی بچه دار شدم گریه بچه ها رو نمی تونم تحمل کنم ٬ بچه خودم که دیگه ...... نگین زیادی لوسم ٬ نگین زیادی وابسته ام ٬ نگین بچه ام خیلی سوسوله ٬ نگین زیادی بچه ام رو تحویل گرفتم ٬ نگین مگه فقط تو بچه داری ٬ این حرفا رو زیاد شنیدم ٬ فقط بدونین که خیلی حالم بده. خوب می شم و بهتون سر می زنم. می دونم که این نیز بگذرد ولی گذروندنش برای من سخته. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 11:27 توسط مامان ارشک |
|
|
دیدین اونایی رو که دستشون رو میارن از پنجره ماشین بیرون و چند دقیقه نگه می دارن ٬
بعد یک تکه آشغال می آرن بیرون و دوباره دستشون رو با آشغال چند دقیقه نگه می دارن ٬ بعد یواشی آشغاله رو می ندازن بیرون ٬ بعد دوباره دست خالیشون رو چند دقیقه بیرون نگه می دارن ٬ بعد دستشون رو می برن تو ٬ شیشه رو هم می کشن بالا و روشون رو هم می کنن اونور که یعنی ما کار بدی نکردیم. وقتی این صحنه رو می بینم یاد خدا می افتم که ماها مدام داریم یواشکی گناه های ریز ریز می کنیم و فکر می کنیم هیچ کس نمی بینه ٬ من که بعدش لبخند می زنم از کار طرف ٬ امیدوارم خدا هم به کارهای ما بخنده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 9:4 توسط مامان ارشک |
|
|
سلام
بالاخره ما هم برگشتیم و یک کمی تونستم به اوضاع خونه سر و سامون بدم ٬ متاسفانه ما سال رو با فوت شروع کردیم و کلی خبر فوت شنیدیم ٬ آخریش همین دیروز بود و خلاصه فرشته مرگ همینطوری داره دور سر فامیل ما پرواز می کنه ٬ جای همگی خالی تعطیلات به شازده خیلی خوش گذشت و حسابی هوا خورد و فوتبال بازی کرد و حرف زدنش خیلی پیشرفت کرد و کلی هم شعر یاد گرفت و البته کلی اخلاق بد هم یاد گرفت ٬ بین ۲ تا مهد نزدیک و ارزون با یک کمی دور و گرون موندم ٬ البته دوریش چون باعث تغییر مسیر می شه نگرانم کرده ٬ عذاب وجدان دارم که به خاطر راحتی خودم تعلیم و تربیت بچه ام بد نشه ٬ کمکم کنین. ما روز ۳۰ام ساعت ۱:۳۰ صبح رفتیم سفر و ساعت ۶ رسیدیم و شازده بیدار شد و از ذوق دیدن بچه ها دیگه نخوابید ٬ برای همین ساعت ۲ بعد از ظهر در حال بازی غش کرد و زمان سال تحویل در خواب ناز بود ٬ من هم به این امید که تمام طول سال خوش خواب باقی بمونه بیدارش نکردم ٬ تازگی هااعلام می کنه خوابم می آد و راحتتر می خوابه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 8:31 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|