تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
از آنجایی که آقای همسر تصمیم گرفته بود بره و از آنجایی که نمی تونستم چندین ساعت ازش بی خبر بمونم ٬ ارشک رو سپردیم به پدر بنده و رفتیم ٬

ماشین رو چهارراه امی.رآباد پارک کردیم تا بقیه راه رو پیاده بریم ولی فقط تونستیم تا در بیمارستان قل.ب بریم ٬ یعنی چیزی حدود ۲۰۰ قدم پایین تر از چهارراه ٬ ما آنقدر شجاع نبودیم که جلو بریم ٬ اینجور جاها رو باید تنها رفت ٬ ما ۵ نفر بودیم و موقع دویدن هی باید می گشتی تا مطمئن بشی همه در رفتن ٬

گا.ز اش.ک آو.ر ٬ آت.ش وسط خیابون ٬ ماشین های در حال بو.ق زدن ٬ ماس.ک ٬ فری.اد "آمدن" ٬ تف.نگ نشونه رفته به طرف مردم ٬  فرار کردن ٬ مج.روح دیدن ٬ کش.ته شنیدن ٬ شانش آوردیم که برای فرا.ر رفتیم اونور خیابون ٬ یک سری که فقط کا.ور پلن.گی تنشون بود نمی دونم از کجا دور زده بودن و آمده بودن پشت مردم ٬

ما شجاع نبودیم ٬ پسرکمان در خانه چشم به راه بود ٬ پدرم از زمان رفتن ما تپش قلب گرفته بود ٬ برادرم وقتی زنگ زدیم تا نگران نباشند کلی فریاد کشید ٬ کمی ش.عار دادیم و انرژی فرستادیم و برگشتیم.

آنچه امروز شنیدم خیلی دردناک است ٬ چه مردم چه اونا ٬ چه طوری می تونن یک انسان رو بزنن حتی اگه دش.من باشه ٬ حتی اگه مس.لح باشه ٬ خدایا خودت به فریادمان برس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 9:55  توسط مامان ارشک | 
تا در میان جمعیت نباشین درک نمی کنین که چی می گم ٬

وقتی جایی می شنوین که همه اقشار مردم حضور دارن شاید باورتون نشه ٬ باید ببینین تا باور کنین ٬ پیر و جوون ٬ چادری و بدحجاب ٬ بچه ٬ آخو.ند ٬ مغازه دار ٬ دانشجو ٬ کارمند ٬ دکتر ٬ ... همه بودن ٬ می تونستی بودن تو متن مردم رو تجربه کنی ٬ اوضاع کاملاْ با فیلمایی که نشون می دن و همه یک شکل هستن فرق می کرد ٬

بعضی ماشین های عبوری از دیدن این همه شور و سکوت گریه می کردن ٬ برای ما گریه می کردن ٬ نگرانمون بودن ٬ می گفتن تو رو خدا مواظب خودتون باشین ٬ پلیس بود ولی همه لبخند می زدن ٬ اورژانس به وفور بود و آنها هم می خندیدن ٬

وقتی مو.سوی به ما رسید باید بودین و می دیدین که جمعیت چه کرد ٬ که من چه کردم ٬ که او چه کرد ٬ وقتی شروع به شعا.ر دادن کردیم خیابون می لرزید ٬ مردم که این همه ساعت سکوت کرده بودن ٬ فریاد ال.ه اکب.ر سر دادن ٬ می.ر حس.ین رو صدا کردن و بعد دوباره سکوت کردن ٬

می ترسم از روزی که کوتاه بیاد ٬ این جمعیت و این شور حیف است که سرخورده بشن ٬ باید بترسن از این همه احساسات ٬ شانس من مادر شوهر عزیز رفته سفر و هی باید دست به دامن آقای همسر بشم تا ارشک رو نگه داره ٬ شاید امروز نتونم برم ٬ شما که می رین جای منو خالی کنین ٬ بهتون توصیه می کنم تجربه شو از دست ندین و حداقل یک بار برین ٬ چیزی می بینین که دیگه ممکنه تکرار نشه.

پسرکم منو ببخش ولی این روزها نمی تونم چیز دیگری بنویسم ٬ ببخش مرا.

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:17  توسط مامان ارشک | 
در این تب و تاب و شلوغی ها و به یمن تغییر تصمیم گرفتم که با تمام شدن تبلیغا.ت من هم ارشک رو از شیر بگیرم ٬

شنیده بودم چیزی هست به نام صبر زرد که عصاره گیاه سوسن است و آنچنان تلخ که بچه طفلی با یک بار لب زدن دیگر هوس شیر نمی کند ٬

خریدیم و با آب مخلوط کردیم و احساس کردیم حنا است ٬ مالیدم و قبل از آزمایش روی ارشک گفتم یک کمی ازش بچشم ٬ آنچنان تلخی عمیقی داشت که با آب و نان هم نرفت ٬ خلاصه دلم نیومد بدم به بچه و از آنجایی که مدتی بود هر شب بهش می گفتم که شیر کم کم داره خراب می شه و اون بعد از خوردن می گفت " نه مامانی هنوز خراب نشده ٬ خوبه" ٬ گفتم از همین ترفند استفاده کنم ٬

این شد که ۲ عدد چسب زخم چسباندم و رفتم به کارزار ٬ بغل.ش کردم و گفتم مامانی شیر دیگه خراب شده ٬ گفت "نشده ٬ خوبه ٬ ببینم" ٬ نشونش دادم ٬ آنچنان غمی صورت کوچولوش رو فرا گرفت که دلم می خواست بمیرم ٬ گفت "اون یکی رو بده" ٬ اونم نشونش دادم ٬ بغض کرد ٬ چشماش پر از غم شد ٬ گفت پس بریم تو تخ.ت مامان بخوابیم ٬ گفتم باشه ٬ صبح تا بیدار شد پرسید "شیرت خوب شد؟" گفتم نه و نشونش دادم ٬ گفت "وای وای مامانی چی شده " گفتم خراب شده ٬

شب دوم گفت "تو بغل.ت بخوابم" ٬ شب سوم بهانه گرفت و باز نشونش دادم و پیش ما خوابید ٬ شب چهارم تو تخ.ت خودش خوابید و بدین ترتیب من موفق شدم پس از ۲ سال و ۱ ماه و ۱۵ روز پسرکم رو از شیر بگیرم ٬ بدون جیغ و داد و درد و خونریزی.

آنچنان احساس غرور می کنم که منتظر مهمونی بعدیم تا هر کی می پرسه بهش بگم بببلللللههه از شیر گرفتمش ٬ اگر جیش و پی پی رو هم به سلامتی بگه ٬ دیگه خیلی خوب می شه.

پی نوشت: دلشوره ام از بین نمی ره ٬ انگاری توی دلم یک حفره به وجود آمده ٬ کانا.لها همه قطعه ٬ اخبا.ر خودمون فکر می کنه با یک مشت ببخشید یابو طرفه ٬ می گه زنگ بزنید نظر بدین ٬ بعد من نمی دونم چرا اونایی که زنگ می زنن و حرف می زنن چطوری همشون خوش صدا و سخنگو هستن و حتی یک تپق هم نمی زنن.

هر شب با آقای همسر بحث می کنیم که طرف می خواد چی کار کنه ٬ من می گم می اندازه گردن ۲-۳ نفرو و به حرفمون گوش می ده ٬ دلم روشنه ٬ اون می گه نه قدرتش رو به رخ می کشه و گوش نمی ده ٬ آخرش می گه برای این ناراحتی که مطمئن شدی خری ٬ والا اوضاع قبلاْ هم همینطوری بود ٬ تو سرتو کرده بودی تو برف و فکر می کردی اوضاع داره بهتر می شه.

نمی دونم چی جواب بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 9:4  توسط مامان ارشک | 
دیشب به جای مادر همه کتک خوردگان گریستم ٬ دیشب به جای مادر همه کتک زنندگان گریستم ٬

من شرمنده خودم شدم که جرات پیوستن به آنها را نداشتم ٬ من شرمنده همسرم شدم که جلوی رفتنش را گرفتم ٬ من شرمنده کودکم شدم که او را اینجا به این دنیا آورده ام ٬ من شرمنده پدرم شدم که به خاطر من پای صندو.ق آمد ٬

خدایا کجایی؟ می بینی؟ آرزو می کنم روز قیامت به گونه ای که به آن اعتقاد دارند باشد و ببینم که تک تکشان چگونه به ما التماس می کنند و حلالیت می طلبند ٬

مو.سو.ی عزیز بهتر نبود در همان بیا.نیه اول از مردم درخواست می کردی که آرام باشند ٬ پاسخ این خونهای ریخته شده را چه کسی خواهد داد ٬

آیا اخبار باز.داشت خا.تمی و اطرافیانش حقیقت دارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:44  توسط مامان ارشک | 
یعنی واقعاْ ما نصف اونا هستیم ٬ یعنی جداْ حوز.ه ای مثل اونی که ما توش را.ی دادیم فقط همون یکی بود ٬ من از هر کس سوال کردم همه سب.ز بودن ٬ پس چی شد ٬

شنیدم که ر.فسنجا.نی شب قبلش جلسه ۳ ساعته ای با آ.قا داشته و نتیجه رو کارساز اعلام کرده ٬ یعنی پشت پرده بریدن و دوختن ٬....

من که باورم نمی شه ٬ امروز به محض باز کردن چشم و روشن کردن تلویزیون و دیدن نتایج بحث دوباره من و آقای همسر برای رفتن و ماندن شروع شد ٬ خدا به خیر کند.

برای خودم و پسرم و اطرافیانم و مردم کشورم که گول خوردند متاسفم و امیدوارم رئی.س جم.هور این ۴ سال بیشتر به فکر مردم باشن.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 8:54  توسط مامان ارشک | 
در این هیاهوی انتخا.با.ت سهم شازده گشتن در خیابانهای پر ترافیک و ذوق کردن از دیدن بادکنک های سب.ز است ٬ یک خانه نزدیک خروجی قیطریه یک بادکنک بزرگ به آسمان فرستاده که پسرکم خیلی دوستش دارد ٬ آنچنان با ذوق می گوید "وای مامانی ببین بادکنکه چقدر قشنگه" ٬ که دلم می خواهد جدی جدی بخور.رمش ٬

و بگویم از شیطنت ها ٬ پسرک آنقدر شیطان شده که قابل کنترل نیست ٬ مدام در حال کشمکش هستیم ٬ احساس می کنم تربیتش خراب شده ٬ وقت نمی کنم دی وی دی های تربیت فرزندان را ببینم ٬ وقت نمی کنم کتابهای تربیت کودک را بخوانم ٬ زود از کوره در می روم و بدین ترتیب به این نتیجه رسیده ام که من صلاحیت تربیت فرزند صالح را ندارم ٬

دیروز همراه آقای همسر و بدون من رفته اند دکتر ٬ آنچنان بلایی بر سر پدرش آورده که بنده خدا وقتی رسید خانه نفس نداشت ٬ از پله های مطب با گفتن ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ پریده پایین و آقای همسر بین زمین و هوا با یک دست گرفته اش و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید پله بعدی را هم پریده ٬

در داروخانه آنقدر جیغ کشیده و دست و پا زده تا آقای همسر مجبور شده بگذاردش زمین ٬ از داروخانه پریده بیرون ٬ در پیاده رو دویده ٬ به یک پله رسیده ٬ از روی آن ۲ پایی پریده ٬ افتاده زمین ٬ چندین غلت خورده روی زمین ٬ بلند شده ٬ غش غش خندیده و دوباره شروع به دویدن کرده ٬ همه این اتفاقات در حالی افتاده که آقای همسر پشت سرش می دویده و لحظه زمین خوردن چندین عابر هم به سویش دویده اند ٬

صحنه ها برایتان آشنا نیست ٬ حتماْ تا به حال این صحنه ها را دیده اید و در دل گفته اید چه بچه بدی ٬ چه پدر و مادری که نتونستن بچه شون رو تربیت کنن ٬ نگویید تو رو خدا ٬ چون من هم می گفتم و حالا به سرم آمده.

بعضی وقتها در مقابلش نمی دانم چه کنم ٬ تقریباْ همیشه در حال جیغ و قلدری است ٬ دوستانم می گویند از بس که این بچه با ادب بوده شما پرتوقع شده اید ولی به نظر من بی ادب شده.

در مهدکودک آنچنان جا افتاده که دوستانش از آمدنش خوشحال می شوند و جیغ می کشند ٬ ظهرها دیگر نمی خوابد و وقتی می رسد خانه در حال غش کردن است و من از ترس شب نخوابیدن مجبورم آنقدر بازی کنم تا ساعت به ۸:۳۰ برسد ٬ می ترسم از آن روزی که سردسته شلوغی های مهدکودک شناخته شود.

آرزو می کنم شنبه صبح خوشحال باشیم.

شنیدم بهتره صبح را.ی بدیم و برای این کار بریم مدرسه ها نه پا.یگاه ها. و باز هم شنیدم که می خوان بعدش را.ی مدرسه ها رو باطل کنن. پس ما چه کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:31  توسط مامان ارشک | 
فکر نمی کنید کسی که با یک نگاه به نمودار رقیب متوجه می شه اطلاعات مربوط به یک سال حذف شده تا نمودار نزولی نشه شخص مناسبی باشه ٬

فکر نمی کنید کسی که وقتی رقیب می ره تو صورتش و با لحن بدی می خواد جوابش رو طور دیگری بپیچونه پس از کمی فکر می گه شما دارین جلوی ۴۰ میلیون مردم جواب منو عوض می کنین. من منظورم این بود ٬ شخص مناسبی باشه ٬

فکر نمی کنید کسی که با مثالی همه فهم عواقب یکی از کارهای ایشون رو شرح می ده شخص مناسبی باشه ٬

البته من از گذشته اش زیاد نمی دونم و احتمالاْ یک کمی هم تندرو باشه ولی برخلاف نظر قبلی ام مو.سو.ی و ر.ضا.یی رو باید قاطی کرد و یک نفر جدید درست کرد ٬ کلی دلم خنک شد که محکم جلوش در اومد ٬

دقت کردین موقع رانندگی تا می بینیم یک ماشینی علامت سبز داره براش بوق نمی زنیم و جلوش نمی پیچیم و بهش راه می دیم تا بره ٬

دقت کردین که تا یک نفرو می بینیم که سبزه بهش لبخند می زنیم ٬

فکر می کنم بیشتر این رفتارهای غیر اخلاقی تو مملکت ما از اینجا ناشی می شه که همه فکر می کنن کسی که کنارشون راه می ره حقشون رو خورده و وقتی بفهمن هر دو یک طرز فکر دارن احساس بهتری به هم پیدا می کنن ٬ کاش این مو.ج س.بز بعد از انتخا.ب.ات هم ادامه پیدا کنه.

پی نوشت: من به این نتیجه رسیدم که پتانسیل خوبی برای کارهای سیا.سی دارم ولی خوب یک کمی ترسو ام و تحمل درد رو هم ندارم  ٬ آقای همسرمون هم که از ترس من دست از این کاراش برداشت طفلک ٬ کسی راه امن برای این فعالیت ها سراغ نداره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 9:12  توسط مامان ارشک | 
مهند.س این پدیده شگفت انگیزو خوب آمدی ها ٬ فکر کنم تا آخر هفته نزدیک به ۱۰ ساعت ایشون صحبت کنن چون وقتی غایب باشی وقتت دو برابر حساب می شه.

ولی وقتی دعوا و افشاگری باشه یک حال دیگه ای می ده ها ٬ نه؟

فیلمشم خیلی خوب بود و من به خاطر روح لطیفم چند قطره ای هم اشک ریختم ٬ باغچه شون هم قشنگ بود.

من ترسیده ام ولی اس ام اس ها همچنان امیدوارکننده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 8:51  توسط مامان ارشک | 
دلم به حال پدر و مادرهامون می سوزه که با چه امیدی انق.لا.ب کردند و چه شد ٬

دلم به حال خودمون می سوزه که هنوز امید داریم اوضاع بهتر بشه ٬

دلم به حال فرزندانمون می سوزه که از بچگی در.وغ می شنون ٬

این خودزنی ها حتماْ از جایی تایید شده و علتش تنها می تونه این باشه که همه خفه شن ٬

تنها نکته جالب دیشب این بود که به ایشون یادآوری کردن چقدر نمک نشناس تشریف دارن و حتی احترام اونی رو که شهر.دارش کرد رو نگه نداشتن ٬

دلم به حال خودم می سوزه که دارم برای بهبود چیزی تلاش می کنم که از پای بست ویران است ٬

دلم به حال مر.دم می سوزه که تو این ۳۰ سال چقدر دروغ شنیدن و چقدر سختی کشیدن و نمی دونن پشت پرده پست ها چطوری تقسیم می شه.

آیا اینهایی که تو خیابونها با قیافه های مردم عادی حرکات هولناک از خودشون نشون می دن و باعث شدن ستاد.های تبلیغا.تی مو.سوی کم و کمتر بشن واقعاْ مردم عادین؟ آیا می خوان با ترس و دلهره پیروز بشن ؟ آیا ویراژ دادن و بوق زدن و رقصیدن و شعر خوندن یعنی تبلیغا.ت ؟ آیا ما به خاطر کافی نبودن تفریحاتمون همه چیز رو با هم قاطی کردیم ؟ من حتی می ترسم مچبند سبزم رو ببندم.

کاش بتونیم جمعه جوابشون رو پای صندو.قها بدیم.

برام اس ام اس آمده فقط تو مدارس را.ی بدین تا تقل.ب نشه ٬ اگر بخوان تقل.ب کنن که دیگه مدرسه و پا.یگاه نداره.

کلی نوشتم و پاک کردم ٬ معلوم می شه من هم مصلحت اندیشم و همه چیز رو نمی گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:49  توسط مامان ارشک | 
پسرعموم رو به دلیل چسباندن پوستر مو.سوی به ماشینش جلوی چشم زنش تا حد مرگ زدن ٬ امروز جایی خوندم که یک نفر به همین دلیل مرده ٬ باورم نمی شه ٬ بهت زده شدم.

هیچ کس جلوشون رو نمی گیره ٬ هیچ کس جواب دروغ ها رو نمی ده ٬ خیلی از مردم از اینکه اح.م.دی نژ.اد اسم ر.ف.سنجا.نی رو آورد خیلی خوشحال شدن و تصمیم گرفتن بهش را.ی بدن.

چرا هیچ کس نمی آد و به مردم نمی گه که بیشتر آمارهایی که می ده غلط است ٬ که راه و روشی که به کار برده نتایجی رو که می گه در بر نداشته که داره عوام فریبی می کنه ٬

اگر دوباره انتخاب بشه من اینو از چشم مو.سوی می بینم که نتونست یا نخواست جواب بده ٬ وقتی اکثریت مردم حرفاش رو می پسندند یا باید تحمل کرد یا رفت.

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:3  توسط مامان ارشک | 
۱- همراه خانواده همسر رفتیم دیدن دوست پدر شوهرم که خودشون هم نمی دونن چرا چندین ساله روابطشون کم شده ٬ ارشک و دختر عمه ۵ ساله اش مشغول شیطنت و آزار و اذیت همدیگه هستن ٬ رفتن توی اتاق و با یک کتاب درسی برگشتن بیرون و شروع کردن به بکش بکش ٬

: مامانی از دست هم نکشین ٬ بگو لطفاْ بده ٬ "فلانی" جان نکش خاله ٬ کتاب پاره می شه.

- (درحالی که دست از کشیدن برنمی داره) ٬ "فلانی" لطفاْ بده.

کتاب داره پاره می شه که من از جام بلند می شم ٬ هنوز بهشون نرسیدم که دخترعمه کتاب رو ول می کنه ٬ ارشک فاتحانه نگاهی به جمع می کنه و می گه ٬ 

- لطفاْ داد.

۲- آقای همسر طبق معمول آمده خونه و خوابیده ٬ به ارشک می گم بیا بریم بابا رو بیدار کنیم ٬ می گه "کاریش نداشته باش ٬ بزار بخوابه ٬ آخه خسته اس." ٬ اونوقت من می رم رو تخت دراز می کشم و بهش می گم "برو آروم بازی کن مامان خسته است یک کم بخوابه." ٬ می گه "نخواب ٬ بلند شو ٬ خسته نیستی ٬ بیا با من بازی کن." ٬ شانس منه دیگه.

۳- ارشک اصرار زیادی داره که تو مهد بره سر کلاس بزرگترا ٬ شاید به خاطر علاقه به مربی اون کلاس باشه و مدیر هم تا هفته پیش به خاطر تازه وارد بودنش اجازه می داد ٬ از این هفته بهش گفتن باید بره سر کلاس خودش و گریه ها توی مهد دوباره شروع شده ٬ به نظرم خوب نیست که دوست داره با بچه های بزرگتر باشه.

۴- حرفای مو.سو.ی در مورد آمر.یکا رو دیروز گوش دادین؟ جالب بود ٬ فکر کنم بهش گفته بودن تو با فل.س.طی.نی ها بدی چون اعلام کرد که باهاشون دوستیم.

۵- به نظرم این انت.خابا.ت یکی از بهترین انت.خابا.ت تا کنون است٬ اینکه خیلی ها هنوز مطمئن نیستن به کدوم را.ی می دن و در حال تحقیق و فکر کردن هستن خیلی خوبه.

۶- ۴ سال پیش من و آقای همسر خودمون رو خفه کردیم که نزدیکانمون برن را.ی بدن چون ایشون رو خیلی خوب می شناختیم و شاگردشون بودیم ولی کسی به حرف ما گوش نداد ٬ امسال هم داریم خودمون رو می کشیم بلکه تعداد بیشتری برن پای صند.وق. آرزو می کنم بتونیم موفق بشیم ٬ سکوت ایشون و طرفداراشون کمی منو می ترسونه ٬ حتی اگر بتونین نظر ۱ نفرو عوض کنین کار مهمی کردین ٬ اینجا رو هم بخونین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:26  توسط مامان ارشک | 
امروز عصبانیم ٬ عصبانی از کسانی که اسم خودشون رو گذاشتن ت.ح.ر.ی.م.ی و با افتخار اعلام می کنن که ر.ا.ی نمی دن ٬

باهاشون بحث نمی کنم ٬ فقط توجهشون رو جلب می کنم به بلاهایی که تو این ۴ سال به سرمون آمده و البته اندکی از آنها ٬

 فکر کنم چندین سال عقبگرد کردیم ٬ صند.وق ذخیر.ه ار.زی مون خالی است ٬ کارخونه هامون تعطیل شدن ٬ هیچ کشوری بهمون ویزا نمی ده و اگر هم بده انگشت نگاریمون می کنن ٬ وقتی یک خارجی می فهمه ایرانی هستیم پوزخند می زنه ٬ ر.ئ.ی.س ج.م.ه.و.رمون به هیچ کشوری دعوت نمی شه و حتی سوریه هم دیگه تمایلی به ارتباط با ما نداره ٬ تیم ملی هیچ کشوری با تیم ما مسابقه دوستانه انجام نمی ده ٬ اکثر طبقه متوسط به هر جایی که بشه مهاجرت می کنن ٬ اونایی که ازشون این همه دفاع می کنیم فقط برای پول گرفتن به ایران می آن ٬ ....

امیدوارم زود بیدار شین و کاری کنین که حداقل ۴ سال آینده وضع از اینی که هست بدتر نشه ٬ اينجا رو از دست ندين.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:15  توسط مامان ارشک | 
خواهر شوهر بنده دکتر تشریف دارن و در یک شهرستان زندگی می کنن ٬ خواهر شوهر های اوشون هر دو فوق لیسانس یا دکترا دارن (دقیق نمی دونم) و در اون شهرستان که همه دوست دارن استخدام دولت باشن و خصوصاْ در محیط دانشگاهی کار کنن ٬ این ۲ تا خانم نتونستن شغل دولتی پیدا کنن و در سفر استا.نی ر.ئ.ی.س جمهو..ر به شهرستانشان هر کدوم یکی یک عدد نامه نوشتن به ایشون که آقا به داد ما برس که همه چیز پارتی بازی است و ما با این تحصیلات بیکار موندیم و کمک کن و نامه را دادن به ستا.د ایشون ٬

چند ماه بعد پستچی یکی یک دونه نامه به آدرشون میاره که فکر می کنین توش چی بوده؟

فرم استخدام ؟ نه ٬

جواب نامه شون همراه دلداری دادن به خط خود ایشون ؟ نه ٬

خودم بگم ٬ پول ٬ بلللههه ٬ ایشون نفری ۵۰٬۰۰۰ تومان برای این خانوم های تحصیلکرده بیکار فرستادن در خونه شون که فعلاْ برای خودشون قاقا لی لی بخرن ٬

خیلی دلم می خواست قیافه این خانوم ها رو که صد البته از اعتماد به نفس بسیار بسیار بالایی برخوردارند موقع باز کردن نامه و دیدن پول ها ببینم.

اون وقت فکر کنین این حرکت در روستاهای محروم و افرادی که سطح ش.ع.و.ر سیاسی شون در حد همون سی.ب.زمی.نی است طرفدار جمع نمی کنه؟

راست و دروغش رو نمی دونم ولی من شنیدم در این سفرها ایشون تراول ۵۰. تومنی در پاکت به تعداد زیاد همراهشونه و مثل حاتم طایی بخشش می کنند.

یکی از دستاور.دهای ایشون اینه که پدر و مادرها می تونن بچه هاشون و نوه هاشون و ... رو بیمه کنن و این خیلی خوبه ٬ ولی اونطرف قضیه اینه که شرکت های بیمه دیگه پول ندارن که به دکترها بدن و همین خواهر شوهر بنده الان ۶ ماهه که از هیچ بیمه ای پول نگرفته ٬ خوب نتیجه چی می شه ؟ دکترهای خوب که وقتشون رو از سر راه نیاوردن ٬ دیگه با بیمه قرارداد نمی بندن ٬ خوب دودش هم که فقط تو چشم مردم می ره و کسی متوجه عمق قضایا نمی شه و همه جا اعلام می شه که ما بیمه را عمومی کردیم.

به تغییر ناامیدم و آقای همسر اولتیماتوم داده که اگر ایشون دوباره بیاد باید دل بکنیم و بریم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 9:59  توسط مامان ارشک | 
ماشین های پوستر چسبونده رو که می بینم خیلی خوشم می آد ٬ یاد ۱۲ سال پیش می افتم و اینکه چقدر همه با امید به بهبود تلاش می کردیم ٬

به نظرم دیگه نباشد پرسید ر.ا.ی می دی یا نه ٬ باید پرسید به کی ر.ا.ی می دی ٬ شخصاْ هنوز نتونستم تصمیم بگیرم ٬ صحبت های هردو دلنشین است و البته ک.ر.و..ب.ی بهتر صحبت می کنه و اینطور که از حرفاش پیداست دغدغه های مردم رو بهتر درک کرده ٬ از جمهو.ریت و حقو.ق شهر.وندی و آزا..دی و ... حرف می زنه ٬ به فکر می کنم بهتر می تونه با بعضی ها کنار بیاد و به جاش امتیاز بگیره ٬ ولی به نظرم برای این کار یک کمی کوچک است و اگر بخواهیم دوباره یک شخص کوچک رو به این مقام برسونیم کم کم خودمون هم باورمون می شه که هر کس می تونه مم.لکت رو اداره کنه ٬

از طرفی اون یکی دیالوگ هاش و کلماتش و جمله بندی هاش یک کمی قدیمی شده و فقط در مورد ا.قتصاد صحبت می کنه و بقیه بلاهایی که سرمون آمده خیلی اذیتش نکرده ولی باز هم دلم می خواد که اون ر..ای بیاره و راستش اگر می شد دوتاییشون رو قاطی کرد و یک آدم جدید ساخت شاید بهتر می شد  ٬ البته اینکه ۲ تایی آمدن تا ا.نتخا.با.ت به مر.حله دوم کشیده بشه کار معقولی است.

خلاصه که دو.ره پیش بعد از ظهر به ما خبر دادن که چه نشستین طرف داره ر.ا..ی میاره و هر کسی رو که می تونین بفرستین پای صند.وق ٬ ما هم کلی زنگ زدیم و خواهش و التماس کردیم ولی افاقه نکرد ٬ امسال از ته دلم آرزو می کنم تحر.یمی ها یک تکونی بخورن و مثل دفعه پیش مجبور نشیم چیزهایی رو دوست نداریم تحمل کنیم و عقبگرد کنیم و چیزهایی رو که با زحمت به دست آوردیم راحت از دست بدیم.

پی نوشت: پسرکمان دوباره مریض است و علاوه بر سرفه صدایش هم گرفته و مثل خروس حرف می زند و به حرف من که می گویم کمتر حرف بزند گوش نمی سپارد ٬ به نظرتان مهدکودک رفتن این همه بیماری با خودش به ارمغان می آورد یا اینکه مشکل چیز دیگری است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 9:22  توسط مامان ارشک | 
۱- پسرکم به سلامتی اولین فحش رو یاد گرفت و در دعوایی که بین ما رخ داد ٬ زل زل به من نگاه کرد و فرمود "برو گمشو" ٬ و آنقدر مفهوم این جمله رو خوب فهمیده که در نزاع بعدی گریه کنان چندین بار تکرار کرد که "اصلاْ ولم کن می خوام برم گم بشم یه جایی" ٬و من مانند یک مادر فهیم اصلاْ به روی خودم نیاوردم که حرف زشتی زده و امیدوارم که زود فراموش بشه.

۲- پسرکم کماکان در مورد گفتن جی.ش و پی.پی با من لج می کند و کار به جایی رسیده که تصمیم گرفتم چند ماهی این موضوع را فراموش کنم.

۳- پسرکم امسال می تواند لباسهای تابستانی پارسالش را بپوشد ٬ فقط شلوارک ها کمی تا قسمتی بالای زانو شده اند و بلوزها کمی تا قسمتی چسبان ولی قابل استفاده اند ٬ یعنی بنده در این ۱ سال هیچ زحمتی نکشیده ام؟

۴- پسرکم بسیار شاد است این روزها ٬ مدام شعرهایی را که در مهدکودک یاد گرفته می خواند و می رقصد و می دود و کلی با عموزنجیرباف کیف می کند.

۵- پسرکم وقتی از پارک برمی گردد برای من گل می آورد و می گوید "بفرمایید مامانی برات گل آوردم."

۶- خیلی خوشحال شدم روزی که رفتم دنبال ارشک و دیدم بچه ها توی چمن ها نشسته اند و مربی شون داره براشون قصه می گه.

۷- پسرکم از وقتی به مهد رفته کلی اجتماعی تر شده و با اینکه هنوز خیلی با بچه ها بازی نمی کنه ولی دیگه خیلی هم به من نمی چسبه.

۸- در مورد مطلب قبلی بگم که من اعتماد به نفسم خوبه و زیاد هم به حرفای مردم اهمیت نمیدم ولی وقتی خیلی بهم فشار بیاد اینجا می نویسم و بعدش خوب می شم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:54  توسط مامان ارشک |