تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker شازده ارشک
به همین زودی شدم "ولی محترم ارشک .... " ٬ برای اولین بار رفتم جلسه اولیا و مربیان ٬ نمی دونین چه کیفی داره وقتی از بچه دست گلتون هی تعریف کنن ٬ هی شما ذوق مرگ بشین ٬

نمی دونم به همه همینو می گن یا نه ولی یکی از مربی هاشون گفت شازده ما گل سرسبد بچه های مهد است ٬ همه مربی ها دوستش دارن و هر روز همه می آن بهش سر می زنن ٬ من هم که رو ابرها سیر می کردم ٬ البته فکر کنم یک کمی هم اغراق قاطیش کرد که من خوشحال شم ٬

فرمودن صبحانه ٬ میان وعده شامل هر چیزی که من براش گذاشته باشم و نهارش رو کامل می خوره ٬ حالت منو تصور کنین وقتی این جملات رو می شنیدم ٬ توی خونه من باید التماسش کنم تا چیزی بخوره و توی مهد می شه پرخور. الان هم آنقدر لاغر شده که من به خودم و غذاهایی که بهش می دم شک کردم ٬

فرمودن هی دوست داره بره توی حیاط ٬ مدام باید باهاش بازی کنن و اصلاْ دوست نداره بی برنامه باشه ٬ شعرهاش رو بلده ولی با بچه ها نمی خونه ٬ البته مثل اینکه هیچ کدومشون نمی خونن ٬

فرمودن خیلی ازش راضی ان و کاملاْ به حرفشون گوش می کنه و هیچ مشکلی باهاش ندارن ٬ احساس کردم من چه مادر بی لیاقتی هستم که در روز چند باری داد و فریاد می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:1  توسط مامان ارشک | 
کی فکر می کرد یه روزی من و آقای همسر با هدفون و موبایل خطب.ه های نم.از جم.عه رو لحظه به لحظه گوش کنیم ٬

کی فکر می کرد یه روزی من با شنیدن صدای بغض کرده و لرزان رف.سن.جانی گریه کنم ٬

کی فکر می کرد یه روزی من و آقای همسر خطب.ه های نم.از جم.عه رو دوباره از تلویز.یون نگاه کنیم و قسمت های حذف شده سخنرانی رو با همدیگه مرور کنیم ٬

من شخصاْ فکر می کنم تونست آبروی بربادرفته اش رو کمی تا قسمتی به دست بیاره ٬ وقتی تو قسمت های خاصی صداش می لرزید کاملاْ این نکته رو القا می کرد که دلش بدجوری برای نظا.م نگرانه و شاید شب ها برای خطری که دست آوردهای انق.لاب رو تهدید می کنه کلی سر نما.ز دعا می کنه. خلاصه که مرد با سیاستی است.

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 9:13  توسط مامان ارشک | 
مامانم که از پیش ما رفت ٬ آرزو کردم من به جایش مرده بودم ٬ از تنهایی و بار مسولیت زیاد می ترسیدم ٬

اولین مادری را که دیدم فرزندش را از دست داده پشیمان شدم ٬

حال آرزو می کنم پدرم مرگ مرا نبیند.

مادر سهر.اب چه می کشی ٬ خدا صبرت دهد.

پسر ۲۰ ساله یکی از نزدیکان را روز ۱.۸ تی.ر گرفتن ٬ تماس نگرفته ٬ از طریق یک آشنا گفتن اسمش تو لیست او.ین است ٬ آدم مهم داریم ولی هنوز نتونستن کاری بکنن ٬ مادر و پدرش خیلی محترمن ٬ پدرش شب و روز گریه می کنه ٬ مادرش چه می کشه فقط خدا داند ٬ دعا کنید زنده باشد ٬ دعا کنید سالم باشد.

دوباره دلشوره گرفته ام ٬ دیشب حنابندون بودیم که خبر رو شنیدم ٬ حتی نتوانستم شام بخورم ٬ حالا با این اوضاع عروسی هم می خوایم بریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 8:45  توسط مامان ارشک | 
پسرک رو به راه شده و دوباره شیطنت هاشو شروع کرده ولی این بار از دیدن شلوغ کاری هاش عصبانی نمی شم ٬ هی قربون صدقه اش می رم که حالش خوب شده ٬ جل الخالق از این انسان ۲ پا ٬

آزمایش جی.ش خدا رو شکر سالم بود ٬ نتایج آزمایش خونش هم گفتن برای بچه ها نرمال است ٬ اینه که می گن ندین نتیجه آزمایش رو هر دکتری نتیجه گیری کنه ٬ اونچه که من دیدم اون دکتر هم دید ٬ در حالی که اون رنج ها مربوط به بزرگسالان است ٬

تازگی ها خیلی سریع جواب بنده رو می ده و به محض اینکه عصبانی می شه جیغ می کشه و گریه می کنه و می گه "اصلاْ برو خونتون" ٬ دیروز هم لطف فرمودن و زدن تو صورت بنده ٬ وقتی هم بهش می گم باهات کاری ندارم و محلش نمی زارم شروع می کنه " ببخشید مامانی ٬ ببخشید ٬ دیگه کار بد نمی کنم ٬ دوستت دارم خیلی زیاد" ٬ ولی چه فایده ٬

خدا پدر و مادر این خانم شین رو بیامرزه که به ما گفت داد زدن بدون توهین کردن به بچه اشکالی نداره والا من یکی که خفه می شدم ٬ تازگی ها خیلی داد می زنم ٬

چند تا زوج مهمونمون بودن و طبق معمول بحث کشیده شده بود به اینکه زن کی بیشتر شوهرش رو اذیت می کنه و شوهر کی بدتر است و ..... وقتی صحبت هر کی تموم می شد بقیه با لبخندی به همسراشون نگاه می کردن ٬ انگاری که ته دلشون بگن "وای خدا رو شکر که همسر من از همه بهتره" ٬

خیلی لذت می برم وقتی می بینم اکثر زوج ها احساس می کنن بهترین زن یا شوهر رو دارن ٬ همونطور که لذت می برم وقتی می بینم بچه هر کس به نظرش زیباترین و بهترین و باهوشترین بچه دنیا است. امیدوارم هم خانواده ها کنار هم شاد باشن.

پی نوشت۱: الان دارین لبخند می زنین نه؟ خوشحالم ٬ خیلی پست دل قیلی ویلی کنی بود ٬ نبود؟

پی نوشت ۲: ببینم می گن این هفته بریم نما.ز جمع.ه راست می گن ٬ خداییش این یک کار خییییلللییی سخته اخه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 8:58  توسط مامان ارشک | 
می گم این گرد و غبار زیاد هم بد نبود ها ٬ من که حالی بردم با پسرکم و خدا رو شکر دوباره سرحال شده ٬ ممنون از همتون که یادم بودین.

آزمایش جی.ش تکرار و نتیجه هنوز اعلام نشده ٬ زیاد نگران شدین ببخشید ٬ اوضاع خیلی هم بد نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 9:2  توسط مامان ارشک | 
پسرکم تب داشت ٬ تمام هفته پیش ٬ ۳۹ تا ۳۹.۵ با وجود استامینوفن و بروفن ۲ ساعته ٬ تمام مدت مثل جوجه تو بغل من بود و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ٬

بالاخره ۴شنبه یک عدد آمپول پنی سیلین نوش جان فرمود ٬ ۵ شنبه تب کمتر شد ولی قطع نشد ٬ دکتر آزمایش خون وادرار نوشته بود ٬ ۵شنبه عصر رفتیم آزمایشگاه ٬ آنقدر که برای جی.ش کردن گریه کرد برای خون گرفتن گریه نکرد ٬ می گفت اینجا کثیف است ٬ بریم خونه جیش کنیم ٬ می آوردیمش بیرون قسمت توا.لت که بزرگتر بود جیغ می زد که بریم تو دستشویی ٬ من اینجا جیش نمی کنم ٬ تو یک فضای کوچکتر از ۱ مترمربع عرق از همه جام در آمد تا شازده جیش کرد ٬

نشستیم تا نتیجه رو بگیریم ٬ گفتن یک ربع ٬ وقتی می تونن جواب آزمایش رو یک ربعه حاضر کنن چرا مردمو ۳ روز معطل می کنن ٬ نتیجه اعصاب خردکن ٬ عفونت وجود نداشت ولی در ادر.ار قند بود ٬ یعنی مشکوک به دیابت ٬ فقر آهن در خون ٬ یعنی مشکوک به کم خونی ٬

اعصاب ندارم ٬ آزمایشها باید تکرار شن ٬ بی رمقم ٬ توان ندارم ٬ همیشه فکر می کردم قوی هستم ولی الان بعد از یک هفته داغون شدم ٬

اگر از اطرافیان من بپرسین بچه داریم چطوره ٬ همه متفق القول می گن اعصاب بچه و خودمو خرد کردم بسکه تو این ۲ سال ساعت به ساعت انواع و اقسام چیزهایی که مفیدن و ویتامین دارن رو دادم به ارشک ٬ اونوقت نتیجه اش شده این.

از خودم ناامید شدم ٬ یعنی بچه ام سالم می شه؟

پی نوشت: با اینکه هزینه های زیادی کردیم ولی چیزهای ارزشمندی هم بدست آوردیم ٬ همه با هم یکی شدیم ٬ متحد شدیم ٬ ال.ه اکب.ر ٬ یا حس.ین ٬ نص.ر من ال.ه و فت.ح قر.یب دیگه مال ماست ٬ هیچ وقت دیگه ٬ هیچ کجای دیگه نمی تونن بگن ال.ه اک.بر.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 10:48  توسط مامان ارشک | 
گیریم که درست نشد ٬

گیریم که کوتاه نیومدن ٬

گیریم که دیگه هیچ کدوممون ر.ای ندادیم ٬

گیریم که هر کدوممون که می تونستیم علی رغم میل باطنیمون از اینجا رفتیم ٬

هدفشون همین چیزا نیست؟

کلاْ که برنده برنده اونان ٬ پس یکی بگه ما باید چی کار کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 10:55  توسط مامان ارشک | 
من موندم یعنی قوم نوح و عاد و ثمود بیشتر از الان ظلم کردن که خدا بلا نازل کرد و الان نشسته و فقط نظاره می کنه ٬

موندم که اگه جواب مثبت است دیگه اونا چی کارا کردن.

این آهن.گا رو برای همدردی می خونن یا برای خو.ن کردن دل ما ٬ آهن.گ گو.گو.ش که معرکه بود ٬ شاعرش هم یک خانومی بود به نام رها که فامیلش یادم نیست ٬ آفرین به تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:34  توسط مامان ارشک | 
بغض می کنم و شماره تلفن وکیل رو از رئیسم می گیرم ٬ با خنده می پرسه "تصمیم گرفتین بالاخره" و شماره رو می ده ٬ از نظر خودش خبر خوب هم می ده و می گه "تازگی ها ۱.۵ سال فقط طول می کشه" ٬ اشکام می ریزن پایین و با حرص شماره رو می چپونم توی کیفم تا آقای همسر خودش تماس بگیره ٬

یعنی می تونن اینایی که دیشب نشون دادن پیدا کنن ٬ اینا مردم بودن ٬ عصبانی بودن ٬ معلوم نبود قبلش چی کشیدن که مشت و لگد می زدن ٬ همش دارم دعاشون می کنم ٬ دارن مردم رو وادار به آدم فرو.شی می کنن ٬ پلی.س هم می گه اگر دیدین ماشینی تو خیابون و جاده بد رانندگی می کنه زنگ بزنین و بگین ٬ یعنی چی؟

دلشوره دارم ٬ بغض دارم ٬ من غلط کردم بچه دار شدم ٬ ناراحتم ٬ ناامیدم ٬ هر شب پای تلویز.یون گریه می کنم ٬ خسته شدم ٬ توان بیرون رفتنو ندارم ٬ تحمل کت.ک رو ندارم ٬ شرمنده خودمم که دیشب ال.ه اکب.ر هم نگفتم ٬ اهل کوفه هم اما.م حس.ین رو همینطوری تنها گذاشتن دیگه ٬ با همین ترس ها و دلهره ها ٬

سر در گم شدم ٬ تو خونه دلم می خواد بیرون باشم و هم.وطنام فکر نکنن که تنهاشون گذاشتم ٬ تو خیابون همش صورت ارشک و پدرم جلوی چشمام رژه می رن ٬

چند بار دعا کردم ارشک به دنیا نیومده بود و با خیال راحت می رفتم ٬ هج.ده تی.ر ما خونمون همونورا بود ٬ آنقدر التماس کردم تا یک شب مامانم اجازه داد بریم بیرون و البته با خودش ٬ تمام مدت مچ دست منو آنقدر محکم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم ٬ بعد هم تا اولین آدما دویدن دنبالمون و ما فرا.ر کردیم دیگه اجازه نداد برگردیم و آمدیم خونه ٬

حالا هم از اون بالا نگران منه و من از این پایین نگران دوستام ٬ آشنایی بی گناه در ایستگاه اتوبوس تو گان.دی از پشت تی.ر خورده و شانس آورده زند.ه است ولی ۲ تا پاش فلج شده ٬ خیلی جوونه ٬ خیلی معصومه ٬ کنارش یک بچ.ه ۱۲ ساله مرده ٬ باورتون می شه که اینجا وط.ن ما باشه ٬

راهش این نیست ٬ با این وضعیت به جایی نمی رسیم ٬ بسکه این چند روزه با اطرافیان بحث کردم خسته شدم ٬ چرا همه فکر می کنن یک شبه باید ره صد ساله رفت ٬ بعضی ها می گن راهی که من می گم رو خا.تمی رفت و دیدیم که جواب نداد ٬

راهش این نیست ٬ باید با آرامش کارها را پیش برد ٬ جواب خو.ن مردم رو کی میده؟

خیلی پراکنده شد ٬ ببخشید ٬ حالم هیچ خوب نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9:29  توسط مامان ارشک |