![]() |
![]() |
|
|
خيلي از اينكه تونسته بره اون بالا خوشحاله بچه ام.
اين هم عاقبت سگ داشتن نزديكان ٬ ارشك با همه سگهاي اون پارك دوسته. خداييش هم بعضي سگ هاي اونجا خيلي خوشگلن.
بهش مي گم ژست بگير ٬ از ۱۰ تا عكس اين يكي قابل تحمل بود.
بچه ام حسابي تو كار خونه كمك مي كنه ٬ خوش به حال زنش ٬ قربونش برم.
اين هم مدل جديد كتاب خوندن ٬ تخت ما كلاً مايملك شازده شده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 9:0 توسط مامان ارشک |
|
|
پسرک تبدیل شده به یک شخصیت کاملاْ مستقل در زندگی ما ٬ گاهی فکر می کنم خیلی براش زوده که حرف حرف خودش باشه ٬ بچه های هم سنش توی فامیل هنوز خیلی کوچولوان ٬ ولی ارشک تصمیم گرفته زود بزرگ شه و از اونجایی که از نظر جسمی خیلی کوچولو است از این به بعد می خوام در جواب سوال "ارشک چرا اینقدر کوچولو است؟" بگم " بچه ام به جای وزن عقلش زیاد شده" ٬ خوبه به نظرتون؟
برای بیرون رفتن ٬ خودش باید بگه چی می پوشه ٬ تا چند وقت پیش می آمد پیش من که "مامان چی بپوشم؟" ولی الان اعلام می کنه بلوز .... با کفش ... ٬ خدا رو شکر هنوز رو شلوار تعصب خاصی نداره ٬ ولی قانع کردنش که لباس مناسب تری بپوشه داره کم کم سخت می شه ٬ این موضوع تو جی.ش کردنش هم مشکل درست کرده ٬ هر وقت که دلش بخواد تصمیم می گیره بره جیش کنه و این یعنی من دلم می خواد آب بازی کنم ٬ مردم هم که دیگه شورش رو در می آرن تو همه چیز ٬ از آنجایی که خیلی خوب حرف می زنه هی می پرسن این که به این خوبی حرف می زنه چرا جی.شش رو نمی گه ٬ من هم می گم هنوز تصمیمش رو نگرفته ٬ توی فامیل یک بچه ای هست که از ارشک ۱ ماه کوچکتر است ٬ جی.شش رو نمی گه ها ولی مامانش هر ۱ ساعت می برتش که جی.ش کنه و خوب بچه پمپرز نداره ٬ اون هم مطیع هر وقت مامانش می برتش جی.ش می کنه ٬ ولی ارشک اگر دلش نخواد نمی کنه و حتی شده وقتی گفته ندارم و آمدیم بیرون ٬ تو خونه می کنه ٬ خلاصه که جوجه ما خیلی زود داره خروس می شه. از اونجایی که همه پدر و مادر ها فکر می کنن که بچه شون باهوشترین بچه دنیا است ٬ من هم گاهی این فکر رو می کنم ولی هی به خودم می گم دچار توهم نشو ٬ تازگی ها که حرفا و استدلالش رو می شنوم به خودم می گم نکنه این بچه باهوش است و من باید کارهای خاصی بکنم تا هوشش بهتر پرورش پیدا کنه ٬ البته اینم بگم که مهدکودک خیلی براش مثبت بوده و این شکل گیری شخصیتش به نظرم به علت مهد رفتن است ٬ شمایی که اطلاعاتتون در این زمینه بیشتر از من است ٬ چی کار کنم که این قندعسل بهتر پرورش پیدا کنه؟ داریم می ریم عروسی که هم دوره هم جایی که ما نمی شناسیم ٬ توی راه حرف بود که بپرسیم و ... ٬ موبایل بابام رو گرفته ٬ شماره می گیره و می گه" الو ٬ آقای پلیس سلام ٬ خوبی؟ چی کار می کنی؟ ٬ من ارشک ..... (فامیلش) هستم ٬ اوهوم ٬ بله ٬ چهارراه ایران خوردو کجاست؟ خوبی؟ خداحافظ" دقیقاْ این مکالمه با مکث های وسطش که یعنی طرف داره جواب می ده انجام شده ٬ خوب بچه ام قربونش برم باهوش است دیگه ٬ نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:54 توسط مامان ارشک |
|
|
- با ارشک رفتیم خونه خاله ام ٬ یک تابلو دارن از یک زن لخ.ت که همه چی توش پیداست ٬ دارم لباسش رو عوض می کنم که چشمش می خوره به تابلو ٬ "مامانی این خانمه لخ.ت و پتی است ٬ نگاه کن می می داره مثل تو ٬ درآر نشون بده ٬ مثل می می تو است."
۲- با باباش داره میاد خونه که از این اتوبوس آکاردئونی ها می بینه ٬ " بابا ببین ٬ اتوبوس ها رو بستن به هم ٬ مثل قطار من که می چسبه به هم و راه می ره." ۳- خاله ام یک عروسک کچل داده بهش که بازی کنه ٬ خاله رو کلافه کرده که موهاش کو ٬ چرا مو نداره ٬ خاله ام هم هی جواب های درست بهش نداده ٬ به خاله ام می گه "خوب خاله رفته سلمونی دیگه" ٬ خاله ام بهش می گه " بله رفته سلمونی حالا هم می خوام ببرمش حموم" ٬ یک نگاهی به عروسکه می کنه و می گه " آره ببرش یک دوش بگیره خیلی کثیف شده" ۴- ارشک از وقتی که شروع به صحبت کرد تعداد غلطهاش زیاد نبود و فعل ها و زمانها رو درست استفاده می کرد ٬ برای همین وقتی یک کلمه ای رو اشتباه می گه ما کلی ذوق می کنیم و می خندیم ٬ بدنش رو پشه خورده و دارم دارویی رو که دکتر داده به تنش می مالم ٬ میگه "روغن زیتونه؟" (من به بدنش روغن زیتون می مالم) ٬ می گم نه ٬ می پرسه " الکولوله؟" حالا اینکه از کجا دیده یا شنیده که کسی الک.ل به تنش مالیده خدا داند. ۵- متاسفانه در و گهری که از دهان فرزند ما در می آد همیشه یادم نمی مونه قربون دست و پای بلوریش برم ٬ سعی می کنم بیشتر دقت کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:47 توسط مامان ارشک |
|
|
دلم قیلی ویلی رفت برای این دختر فرانسویه ٬ جر.مش این بود که چند ماه برای سازمان انرژی نمی دونم چی چی کجا کار کرده بوده و چند تا سمینار مربوط به ایران شرکت کرده بوده و تو این شلوغی ها رفته ببینه چه خبره و جریان دانشگاه اصفهان رو برای همزبوناش تعریف کرده ٬
خوب نمی دونسته بیچاره که اینجا هر کس که قدر.ت داشت هر کاری دلش خواست می تونه با بقیه بکنه ٬ خوب نمی دونسته که مردم ارث پدری حک.ومت هستن ٬ خوب نمی دونسته که اگر بگی اینا با مردم چی کار می کنن جر.م است ٬ دلم براش بدجوری سوخت. پی نوشت۱: گلمریم جان نقطه هام کمتر شده ٬ خوبه؟ خوب بابا من ترسوام دیگه ٬ گفتم قبلاْ که. پی نوشت۲: دوستان عزیزی که من براشون کامنت می نویسم و اونا اهل جواب دادن هستن ٬ لطفاْ اگر جواب منون می دین یکجورایی بهم خبر بدین ٬ من معمولاْ بر نمی گردم جواب شما رو همونجا بخونم و خوب دلم می خواد جواب شما رو بخونم دیگه. اگر قرار باشه که یک بار همه وبلاگها رو بخونم ٬ کامنت بنوسم ٬ دوباره برگردم ببینم جوابم آمده یا نه دیگه باید فاتحه کارم رو بخونم. شرمنده ام ها. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 9:8 توسط مامان ارشک |
|
|
آهای پسرک کوچکم ٬
دلم می خواهد بدانی من عاشق گرمای کف دست کوچولو و نرمت هستم وقتی روی پوست بالای زانویم یا پشت گردنم حسش می کنم. دلم می خواهد بدانی من عاشق وقتهایی هستم که خوابت نمی برد ٬ که می آیی در تختخواب ما و هی غلت می خوری و آخر کار می آیی در آغوش من و دست کوچکت را می اندازی گردنم و آرامش می گیری و وقتی خوابت گرفت دستت را برمی داری و می چرخی و پشتت را می کنی به من و می خوابی. دلم می خواهد بدانی من عاشق آن موقع هایی هستم که وقتی سرت داد می زنم یا بهت بی محلی می کنم بعد از چند دقیقه می دوی و می آیی و پاهایم را در آغوش می گیری و سرت را در فضای بین زانوهایم پنهان می کنی. دلم می خواهد بدانی من عاشق آن دست و پای بی حس و آویزانت هستم وقتی در خواب عمیقی و من در آغوشت می گیرم تا در تخت خودت بخوابی. دلم می خواهد بدانی من عاشق آن لحظه هایی هستم که خودت را لوس می کنی و روی زمین حالت سجده می گیری و ادای گریه کردن در می آوری. کاش می شد همیشه تو را در آغوش امنم نگه دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:8 توسط مامان ارشک |
|
|
دلشوره دائم که داشتم حالا حالت تهو.ع دائمی گرفتم ٬ شنیدم که یک بچه عقب مونده ذه.نی رو گرفت.ن و بعد از ۲ هفته کت.ک خورده و بستر.ی تو بیمار.ستان آزادش کردن ٬ به باباش گفته اینا هر روز به من تج.اوز می کردن و بعد از چند روز مر.ده.
موثق بودنش رو مطمئن نیستم ولی حالم خیلی بده ٬ آدم بودن سخت شده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:26 توسط مامان ارشک |
|
|
من کلاْ احساس خوبی نسبت به اونایی که بطری کوچک آب معدنی می گیرن دستشون پیدا کردم ٬ حتی این آقا پلیس سریال رستگاران هست ها ٬به اون هم دلم می خواد لبخند بزنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 8:50 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- پسرک در مقابل نه پدرم با لحن بدی بهش می گه "بابابزرگ اصلاْ برو خونتون" ٬ اخم می کنم و بهش می گم اگر یک بار دیگه این جمله رو تکرار کنه خیلی بد می شه و من عصبانی می شم و اتفاق بدی می افته ٬ یک کمی فکر می کنه و می گه "بابابزرگ بیا کفشاتو بپوش".
۲- خیلی علاقه داره که موقع بازی کردن یکدفعه بیاد بپره رو سر و گردن و کمر من و کارهایی بکنه که برای من دردآور است ٬ داریم بازی می کنیم که دوباره می آد می پره رو سرم و خیلی دردم می آد ٬ می گم "وای ارشک دردم آمد ٬ آی آی" ٬ زودی می ره تلفنو بر میداره ٬ شماره می گیره "الو آقای آشغالی ٬ بیا منو ببر من مامانمو اذیت کردم" ٬ می گم "تو رو ببره که من تنها می مونم" ٬ می گه "الو آقای آشغالی ٬ بیا منو مامانمو با هم ببر". ۳- دارم جلوی آینه آرایش می کنم که بریم مهمونی ٬ می دوه می آد روی پاتختی و کیف منو برمی داره و دونه دونه لوازم مختلف رو می ده دستم که "اینم بزن ٬ حالا این یکی رو بزن" بعد یک نگاهی بهم می کنه و می گه "دختر شدی ٬ خوشگل شدی ٬ مثل یه دسته گل شدی ٬ منم دختر بشم برام ماتیک بزنی؟" ۴- از این ماه و ستاره و گل ژله ای ها خریدم ٬ هر وقت که می برمش دستشویی و جی.ش یا پ.ی پ.ی می کنه ٬ یواشکی یکیش رو می چسبونم روی دیوار دستشویی و می گم از آسمون برای شما آمده ٬ ۲ تا دونه گلدون هم زدم روی در یخچال ٬ تا چشمش افتاد بهشون پرسید "وای مامان برام گل آمده از آسمون" ٬ گفتم"نه مامان برای من آمده" ٬ با تعجب نگام می کنه و می گه " جی.شتو تو دستشویی کردی برات گل آمده؟" ۵- اینو اگر نگم ممکنه خفه شم ٬ درسته که من زن.دان نبودم ٬ درسته که شاید فش.ار زیادی روشون بوده ٬ درسته که معلوم نیست چه بلاهایی سرشون آمده ٬ ولی اینا خودشون این راهو انتخاب کردن ٬ اگر جراتش رو نداشتن باید خیلی زود می کشیدن کنار٬ شوکه شدم ٬ متاسف شدم ولی ناامید نشدم ٬ ما باید خودمون راهمون رو پیدا کنیم. پی نوشت: الان داستانی خوندم و بدین وسیله از مفاد بند ۵ عذرخواهی می کنم و اعتر.اف می کنم که غلط اضافه کردم و امیدوارم خدایی باشد تا به راه راست هدایتمان کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 9:24 توسط مامان ارشک |
|
|
دلم می خواهد هر روز صبح بیایم اینجا و از شیرین زبانی های پسرکم برایتان بگویم ٬ از خستگی های بچه داری بگویم تا شمایی که می خوانید در دل بگویید "آخیش پس من تنها نیستم" ٬ از بلاهایی که این فسقلی ۲ سال و ۳ ماهه بر سر ما می آورد بگویم و از عکس العمل هایم بگویم و با خواندن نظراتتان من هم بدانم که تنها نیستم ٬
ناخودآگاه وقتی مادر می شویم مدام در حال مقایسه کردن دلبندمان با سایر بچه ها هستیم ٬ هر چه هم که با خود مبارزه کنیم باز نمی شود که مقایسه نکنیم ٬ تمام سالهای نوجوانی و جوانی ام از اینکه مامانم نکات مثبت مرا همه جا جار نمی زد ناراحت بودم ٬ ولی الان که مادر شده ام دلم نمی آید نزد مادران دیگر از فضایل بچه ام بگویم نکند دلشان بگیرد ٬ همان راه مامانم را رفته ام ٬ دلم مسافرت می خواهد ٬ دلم شادی می خواهد ٬ دلم بی خیالی می خواهد ٬ ولی هر روز صبح قبل از باز کردن این صفحه اول خبرها را می خوانم ٬ اسامی کش.ته شده های جدید ٬ اسامی بازدا.شت شده های جدید ٬ اسامی مفقو.دین جدید ٬ دلم نمی آید به خوشی های زندگی فکر کنم ٬ دلم نمی آید بار سفر ببندم ٬ دلم نمی آید به مهاجرت فکر کنم ٬ تبدیل شدن از یک فرد آزا.د تا یک زندا.نی سابق.ه دار شاید فقط ثانیه ای باشد که می شد سریعتر دوید ٬ دوستی دیروز تر.س از دستگ.یری را با تمام وجود حس کرده ٬ آیا رنگ آرامش را دوباره همینجا خواهیم دید؟ آیا باید رفت؟ آیا اگر رفتیم توان ماندنمان هست؟ آیا می توانم دوباره از صفر شروع کنم؟ سرم بزرگ شده از بس که فکر کردم. شما حالتان خوب است و اگر خوب است چگونه خوب شده اید؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 11:48 توسط مامان ارشک |
|
|
پسرکم این روزها ترجیح می دهد همه کاره خانه باشد ٬ هر وقت دلش خواست در دستشویی جی.ش کند و هر وقت دلش خواست در پمپرز ٬
دلش می خواهد لباس هایش را خودش انتخاب کند و هر چه ما بگوییم که این شلوار به این بلوز نمی آید حرف حرف خودش است ٬ کفشهایش را هم خودش انتخاب می کند ٬ برای همین همیشه رنگارنگ است ٬ وقتی "نه" مرا می شنود زود آشفته می شود و گهگاهی دیده شده که ضربه ای هم به من می زند و خیلی زود جمله "اصلاْ برو خونتون" را می گوید ٬ از اول هم فشارهای بغل مرا زیاد تحمل نمی کرد ولی الان دیگر حداکثر ۱۰ ثانیه در آغوشم می ماند و این برای من که دلم می خواهد همچنان نوازشش کنم خیلی کم است ٬ احساس می کنم آغوش ها و ناز و نوازشهایم برای هیچ کداممان کافی نبوده ٬ همین است که معمولاْ مادرها همه نواقص تربیتی و مهر و محبتی را برای بچه دوم تلافی می کنند و معمولاْ بچه های دوم بهتر از آب در می آیند ٬ مهمانمان با بچه ۹ ماهه اش آمده بود ٬ با اینکه خیلی آرام و دوست داشتنی و تپل مپل بود ٬ فکر اینکه دوباره پروسه بزرگ کردن بچه را از ابتدا انجام دهم دلم را لرزاند ٬ از طرفی دلم برای در آغوش گرفتن و بوییدن نوزاد هم تنگ شده ٬ گرفتار تناقض شدیدی شده ام ٬ این روزها مدام خدا را شکر می کنم که پسرکم کوچک است والا در این اوضاع یا باید همراهش بیرون می رفتم یا در خانه نگهش می داشتم ٬ چه می کشند مادرانی که چندین روز است از دلبندانشان بی خبرند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 12:20 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|