![]() |
![]() |
|
|
خواهرشوهر کوچیکه هم رفت با یک چمدون ۳۰ کیلویی و یک ۱۰ کیلویی ٬ جوری چمدوناشو بست که برنگرده ٬ نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت ٬ جاش خوبه ٬ موقعیتش خوبه ٬ شجاعه و اعتماد بنفس خوبی داره ٬ می تونه گلیمشو به راحتی از آب بکشه بیرون ٬ راهی رو رفته که من نتونستم برم ٬
همه ناراحتیم ٬ آقای همسر می گه "این که با جیب پرپول و دانشگاه و خوابگاه رزرو شده و یک نفر که بیاد فرودگاه دنبالش رفت ما اینقدر ناراحتیم ٬ پدر و مادرایی که تو دوران جنگ بچه هاشون رو سپردن دست قاچا.قچی ها تا ببرنشون هرجا بیرون از این خاک چه کشیدن"٬ دلم می لرزه ٬ معلوم نبود چند روز طول می کشه تا بتونن از مرز رد بشن ٬ معلوم نبود سالم برسن ٬ معلوم نبود کی بتونن دوباره همدیگه رو ببینن ٬ چند تا پدر و مادر بدون دوباره دیدن بچه هاشون از دنیا رفتن خدا می دونه ٬ آبجی نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه ولی بدون جات خیلی پیداست تو خونه ٬ عصری که رفتیم خونتون با بغض رفتم تو اتاقت ٬ امیدوارم موفق باشی ٬ اندازه خواهر نداشته ام دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:45 توسط مامان ارشک |
|
|
یک وقت فکر نکنید بعد از ۲ سال و ۴ ماه و ۱۱ روز سایز بچه تون رو می دونین و بدون پرو کردن برای بچه تون ۹ دست لباس یک سایز بخرین ها.
بهتر است توجهی هم به سایز لباسهایی که پوشوندین بهش و اندازش رو می دونین بکنین. اونوقت مثل ما مجبور می شین ۸۰٬۰۰۰ تومن ناقابل تقدیم کنین به دی اچ ال و همه رو پس بفرستین تا براتون عوض کنن ٬ تازه اگر شانس بیارین و یک آشنایی اونجا داشته باشین که بره عوض کنه و تازه اگر طرف بخواد دوباره با پست بفرسته که دوباره باید کلی پول بدین. تا حالا ۳۲ نفر از ما پرسیدن مگه ارشک همراهتون نبود ٬ چرا پرو نکردین و من ۳۲ بار براشون توضیح دادم که من فکر می کردم اندازه بچه ام رو می دونم ٬ نمی دونین چه حالی شدم وقتی با ذوق و شوق بلوزها و شلوارها رو بهش پوشوندم و دیدم شلوارها همه وسط ساق پاش و بلوزها همه تنگ و آستین هاشون یک کمی از آرنج پایین تر هستن ٬ آخه بچه ما چون مشکل کوچکی دور کمر هم داره ٬ وقتی شلواری قدش اندازه است ٬ کمرش احتیاج به تنگ کردن داره ٬ از آنجایی که موقع خرید آقای همسر خیلی اصرار داشت که سایزهای کوچک اندازش است و من مثل احمق ها قبول کردم ٬ کلیه دعواها بر سر ایشان نازل شد و چون بنده خیلی عصبانی بودم ایشون حتی قبول کردن که ۱ روزه تشریف ببرن دبی و خودشون شخصاْ تعویض رو انجام بدن که با شنیدن قیمت ویزا و بلیط خودشون پشیمون شدن. نتیجه گیری۱: وقتی مجبورین بدون پرو برای بچه هاتون خرید کنین حتماْ تا وقتی در اون منطقه هستین عمل پوشاندن رو انجام بدین. نتیجه گیری۲: بچه ها اونقدرها هم که ما فکر می کنیم کوچولو نیستن و خیلی زود تغییر سایز می دن. نتیجه گیری۳: mothercare تو دبی خیلی ارزون بود ٬ تهران نمایندگی نداره؟ پی نوشت: می گم ارزون بود فکر نکنید خبریه ٬ ست ۲ تایی یا ۳ تایی بلوز آستین بلند ۲۷۰۰۰ تومان یا شلوار مخمل ۲۷۰۰۰ تومان ٬ البته گرون هم داشت ولی به نظرم برای لباس بچه که خیلی شسته می شه اگر می خوای زیاد از لباسی استفاده کنی بهتر است یک کمی گرونتر بخری تا زود از ریخت بیفته. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 9:52 توسط مامان ارشک |
|
|
فكر مي كردم بچه داري خيلي سخت باشد ٬ به ۱ سال نكشيد كه فهميدم سخت هست ولي نه آنقدر كه من مي انديشيدم ٬
فكر مي كردم عادت کردن به مهدكودكش خيلي سخت باشد ٬ به ۱ ماه نكشيد كه فهميدم من بيشتر از ارشك به او وابسته ام ٬ فكر مي كردم از شير گرفتنش خيلي سخت باشد ٬ به ۱ هفته نكشيد كه همه چيز را فراموش كرد و گاهي كه خيلي گاهي كمي است دلش مي خواهد ببيندش يا بهش دست بزند ٬ حالا فكر مي كنم از پمپرز گرفتنش خيلي سخت باشد ٬ يعني مي شود يك روز بيايم اينجا و بگويم ارشك ۱ روز تصميم گرفت كه ديگر در پمپرزش ج ي ش نكند و ديگر نكرد. این مطلب رو چند هفته پیش نوشته بودم و بدینوسیله خدمت جمیع دوستان عرض می کنم که به یمن بودن در بلاد کفر و سپری کردن یک روز کامل در پارک آبی و نداشتن پمپرز و ج ی ش کردن پسرکمان در گوشه و کنار پارکشان ٬ پسرک تصمیم گرفت که دیگر پمپرز نداشته باشد ٬ من هم که آنجا ارث پدریم نبود ٬ گذاشتم بچه هر چه دلش می خواهد ج ی ش کند و اینگونه شد که پسرک ما ش و رت پوش شد ٬ البته هنوز نشتی دارد ولی اطرافیان می فرمایند نشتی پسرها طولانی مدت است ٬ خلاصه که یک کارتن پمپرز روی دستمان مانده و روزانه ۱۰ بار ش و رت مرطوب عوض می کنیم. پی نوشت: وقتی پمپرز دارند در خیابان و ماشین و مهمانی خیالمان راحت تر نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 8:31 توسط مامان ارشک |
|
|
حالم خوب نمی شه ٬ توقع داشتم وقتی برمی گردیم خبرهای یک کمی خوب بشنوم ولی روز به روز داره بدتر می شه و بدترینش اینه که داریم به خبرهای بد عادت می کنیم و عکس العملمون نسبت بهشون کم شده ٬
نمی دونم جرات می کنم جمعه برم یا مجبورم بمونم تو خونه و حرص بخورم ٬ نمی دونم چند نفر مثل من جرات نمی کنن برن و نمی دونم با این ترسی که تو دل همه لونه کرده آیا موفق می شیم یا نه ٬ افسرده و دل نگرانم ٬ هنوز تصمیم نهایی موندن و رفتن رو نگرفتیم ٬ چقدر سخته که مجبور باشی نزدیکانت ٬ دوستهات ٬ خاکت و هر آنچه رو که دوست داری رها کنی و بری ٬ به امید زندگی بهتر ٬ آیا واقعاْ خارج از ایران زندگی بهتری خواهیم داشت؟ پی نوشت: دوستان گلم من بلد نیستم با فتوشاپ کار کنم ٬ مخصوصاْ الان که ۲۰۰۹ نصب کردم ٬ باور بفرمایید که نزدیک ۲۰ دقیقه باهاش ور رفتم ولی هی بدتر می شد ٬ حالا شما همین قیافه شکلاتی رو قبول بفرمایید و مطمئن باشین که چیزی رو با ندیدن بنده از دست ندادین ٬ باور نمی کنین از اونایی که منو دیدن بپرسین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:17 توسط مامان ارشک |
|
|
سلام
رفتیم دوبی ٬ اینجا با اینکه مصمم بودیم نریم ولی رفتیم ٬ نه اینکه بگویم پشیمانیم ولی به کسانی که نرفته اند توصیه می کنم که نروند ٬ هیچ چیز نداشت جز شنا و خرید و صد البته که اجناس گران بود ٬ پاساژها بزرگ و مغازه ها فراوان و گم می شدی در آن هیاهویی که ایرانی ها می خریدند و می خریدند ٬ خوش به حال ایرانی ها ٬ همه پاساژها قسمتی شبیه شهروند داشت که می شد چرخ خریدت را با خودت به بقیه قسمت های پاساژ هم ببری و ایرانی ها این چرخ های خرید بزرگ تا خرخره پر شده را از این طرف به آن طرف می کشیدند (ما جزوشان نبودیم ها ٬ ما هر چه می خریدیم به کالسکه بچه مان آویزان می کردیم) ٬ پسرک شترها را خیلی دوست داشت ٬ حوض ها را خیلی دوست داشت ٬
و ماهی ها و کوسه ها را بیشتر دوست داشت ٬ در کل بد نبود ٬ ولی خیلی گرانتر از آنچه فکر می کردیم بر ما گذشت ٬ کرایه تاکسی و قیمت غذا زیاد بود ٬ و اما نکات مهم سفر ٬ ۱- هیچ فکر نکنید که در حال سفر به جای گرمی هستید و لباسهای لخ.تی و خنک ببرید ها ٬ آنجا یا لباس بر تن ندارید و شنا می کنید یا داخل پاساژ هستید و باید ژاکت بپوشید ٬ فکر کنم به علت پوشیدن مداوم مانتو ملت ما سرمایی شده اند ٬ این خارجی ها در حالی که ما ژاکت نو آقای همسر را پوشیده بودیم لخ.ت بودند. ۲- داشتن بیبی سیتر تایلندی عادی بود ٬ اینکه چرا هنوز به ایران نرسیده در تعجبم ٬ خیلی خوب است که شما ۳ تا بچه قد و نیمقد و ۲ تا بیبی سیتر تایلندی (مالزیایی) خلاصه چشم بادومی داشته باشین ٬ بسیار حس خوبی بود. ۳- انگلیسی حرف زدن عربهایی که فقط چشمهایشان بیرون بود و گاهی هم بیرون نبود و زیر پوشیه بود امری بسیار عادی بود ٬ حتی بچه های کوچولو هم مثل بلبل انگلیسی حرف می زدند و پسرک کوچولوی من در مقابل "وات ایز یور نیم؟" لبخند میزد و من نگران آینده اش شدم. ۴- اگر اهل نوشیدنی هستید باید زمان رسیدن در فری شاپ خرید فرمایید و با خودتان به هتل ببرید ٬ این عرب های باهوش در مملکتشان نوشیدنی نمی فروشند و اگر شما نوشیدنی میل دارید یا باید در بار بنوشید یا در هتل که اولی دور است و دومی بسیار گران. ۵- خلاصه که اگر اهل سفر هستید جاهای بهتری در دنیا هست که می شود رفت و دید و لذت برد ٬ دوبی فقط برج هست و اتوبان و پاساژ و یک دانه پارک آبی ٬ همین و همین و البته ما تور صحرا نرفتیم ٬ چون به علت رمضان رقص و بقیه قضایای شبش کنسل شده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:46 توسط مامان ارشک |
|
|
یک هفته ای نیستم ٬ می ریم سفر بلکه یک کمی آرامش بگیریم ٬ مواظب خودتون و نی نی های خوشگلتون و مملکت گل و بلبلمون باشین تا من برگردم.
با ماهان پرواز می کنیم ٬ پس احتمال برنگشتنمون هست ٬ گفتیم پولمون بره تو جیب ر.فسنجا.نی بهتر است. دلتون برای من تنگ بشه ها. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:15 توسط مامان ارشک |
|
|
من به همه چیز شک کرده ام ٬
روزه می گیرم ولی حس سالهای قبل را ندارم ٬ سر افطار احساس می کنم خودم را گول می زنم ٬ نماز می خوانم و بعد از هر نماز دعا می کنم ٬ کاری که تا به حال نمی کردم ٬ دعا می کنم که خدا شکم را از بین ببرد ٬ قرآن می خوانم و احساس می کنم نمی فهممش ٬ فقط تند تند خط ها را می خوانم تا تمام شوند ٬ دیشب ب.ی ب.ی س.ی فیلم مستندی از وقایه دهه ۶۰ نشان داد ٬ تهوع آور بود ٬ گریه آور بود ٬ خانمی اشک می ریخت که در ز.ندان مورد تجاو.ز قرار گرفته و خودکش.ی کرده و پدرش را آورده اند تا ببیند ٬ به پدر پیرش جریان را گفته و الان بعد از گذشت ۲۰ سال پشیمان بود که وقتی صورت پدرم را بعد از شنیدن واقعیت در نظر می آورم دلم آتش می گیرد ٬ کاش به او نگفته بودم ٬ من به خدا شک کرده ام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 12:4 توسط مامان ارشک |
|
|
پدرزن پسرعمویم جمعه صبح مرد ٬ ۱ سال طول کشید تا فهمیدند درددش چیست ٬ قبل ترش سرپا بود ولی شکم درد داشت ٬ از وقتی فهمیدند و عمل کردند و گفتند همه چیز خوب بوده و شما به زودی خوب می شوید و نه گویا یک چیزهای بدی هم در شکمتان هست و چرا تب می کنید و عفونت دارید و رادیوتراپی کنید و .... تا وقتی که مرد ۹ ماه طول کشید ٬ دقیقاْ به اندازه وقتی که نطفه تبدیل به بچه ای می شود که می تواند در این دنیا زندگی کند ٬ ۹ ماه طول کشید تا وقتی که دیگر حتی نمی توانست سرش را از روی بالش بلند کند ٬ خدا روحش را شاد کند.
پدرشوهر دختر عمویم یکشنبه صبح مرد ٬ سرحال و سالم ٬ داشته باغچه هاو گلهای خانه را آب می داده ٬ در شهرستانشان که تابستانها برای استفاده از آب و هوای خوبش به آنجا می روند ٬ برمی گردد داخل خانه و می گوید حالم خوب نیست ٬ می خوابد روی زمین و تمام ٬ خدا روحش را شاد کند. مردان فامیل رفته اند به آن شهرستان برای شرکت در مراسم ختم ٬ پدرم هم. آقای همسر هر دو پایش را درون یک کفش کرده که ساعت ۱۲ ظهر با پسرعموی دیگرم حرکت کنند تا به ختم ساعت ۴ برسند و شب برگردند ٬ با اینکه مخالفم ولی فایده ای ندارد و راه می افتند. ته دلم خالی خالی است ٬ گویا پدر و همسرم که نباشند هیچ کس را ندارم ٬ به فکر مادران تنها می افتم ٬ چه شیرزنند آنها ٬ برادرم هم اعلام کرده شب به خانه نمی آید (منزل ما و پدرم نزدیک است) ٬ ارشک دیروز آب ریزش داشت ٬ نکند بچه حالش بد بشود نصفه شبی دست تنها چه کنم٬ احساس می کنم بی عرضه ترین زن عالمم. جقدر بد است وقتی می رسی خانه منتظر آمدن کسی نباشی. پی نوشت ۱: الان که این را می نویسم سه شنبه ظهر است ٬ خدا را شکر هنوز خبر مرگ کسی نرسیده. پی نوشت ۲: الان چهارشنبه ظهر است و همین الان مطلع شدم که پدر زن پسرعموی دیگرم از دوشنبه شب به علت درد قلب در بیمارستان بستری است. یادآوری می کنم که عموزاده های ذکر شده خواهر برادر هستند و کلاْ همین ۳ تا ٬ یعنی چی اونوقت؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 13:45 توسط مامان ارشک |
|
|
خانمهای محجبه برای من خیلی محترم هستن ٬ مخصوصاْ اگر بعد از چند سال و به دلایلی که برای خودشون مهمه محجبه شده باشن ٬ ولی
خانم محجبه ای که می ره عروسی مختلط و از اول تا آخر می شینه یک گوشه و غیبت اونایی که می رقصن رو می کنه درک نمی کنم ٬ خانم محجبه ای رو که حرف زدنش دل اطرافیانش رو می سوزونه درک نمی کنم ٬ خانم محجبه ای که خودش ۷ تا خواهر برادر داره و همسرش ۲ تا و می گه باید سوغاتی ۵۰ تا خواهر زاده و برادرزاده من با ۳ تا خواهرزاده و برادرزاده همسرم یکی باشه درک نمی کنم ٬ خانم محجبه ای که پولش رو خیرات می کنه به اونایی که نمی شناسه ولی همسرش رو مجبور می کنه ۲۰۰۰ تومن پول قبض برق زیرزمین خونه که موتورخونه توشه رو از مادرش بگیره درک نمی کنم ٬ خانم محجبه ای که از خوشگلیش باخبره و همیشه جوری آرایش می کنه که با روسریش ست باشه و بیشتر خوشگلیش رو نشون بده رو درک نمی کنم ٬ خانم محجبه ای رو که تو عروسی نزدیکان بی حجاب می شه رو درک نمی کنم ٬ شاید هم من یک کمی نفهم هستم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:58 توسط مامان ارشک |
|
|
۱- دارم هندوانه قاچ می کنم ٬ ارشک و دخترعموهاش کلی اسباب بازی ریختن وسط هال ٬ منو می بینه و می گه "وای بچه ها هوندونه" در حالی که چند تا اسباب بازی دستشه و می ره تو اتاقش می گه "لگوها رو جمع کنین ٬ وقت بازی نیست ٬ می خواهیم هوندونه بخوریم".
۲- از جایی برمی گردیم که می پرسه "کجا میریم؟ خسته شدم." می گم "می خوایم بریم خونه مامان بزرگ" ٬ دست می زنه و می گه "آخ جون می خوام برم پیش مامان بزرگ تپلم" ٬ بعد از خنده ما و پرسیدن اینکه اینو از کجا شنیده می گه "خب مامان بزرگ تپلمه دیگه". ۳- باباش رفته مهد دنبالش و چند جا کار داره ٬ از اونجایی که من نیستم تا غر بزنم و برای اینکه صداش در نیاد تو ماشین براش کارتون گذاشته ٬ رسیدن دم خونه ٬ به باباش گفته " رسیدیم خونه؟" ٬ " بله بابایی" ٬ "دیگه کار نداری؟" ٬ "نه عزیزم" ٬ "یک کار کوچولو هم نداری؟" ٬ "نه بابا تموم شد کارام" ٬ "آخه دارم کارتون می بینم دیگه". ۴- صبح بیدار شده بهش می گم "مامانی بدو بریم ج ی ش کنیم که نریزه" ٬ روش رو اونور می کنه و چشماشو می بنده و می گه "خوابم میاد شما برو به جام ج ی ش کن". ۵- بنده همینجا اعلام می کنم که یک غلط اضافه کردم و وقتی ارشک کوچکتر بود و فکر می کردم که هنوز خوب حرفای منو نمی فهمه چند بار با خنده بهش گفتم الان می گم آقای آشغالی بیاد تو رو ببره و چون در مواقع عصبانیت نبوده ٬ اون هم نه ترسیده نه فکر کرده که من تهدیدش کردم. حالا می شینم میاد میگه میدم آشغالی ببرتت ٬ غذا می پزم میگه غذا رو بدم آشغالی ببره ٬ لباس می پوشم می گه لباستو بدم آشغالی ببره ٬ کفشامو میاره که بدم آشغالی ببره ٬ خلاصه همه چیز خونه ما رو کم کم آشغالی باید ببره و من همین جا به مادران جوان تر اعلام می کنم که هر چیزی رو که دوست ندارین از زبون بچه تون بشنوین ٬ به هیچ عنوان به زبون نیارین ٬ چون خیلی زودتر از آنچه فکر کنین به خودتون تحویل می ده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 9:9 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|