![]() |
![]() |
|
|
این روزها آنقدر آشفته ام که خاطرات سفر فراموشم شده ٬ پسرک خیلی سریع در حال رشد است ٬ از وقتی از سفر برگشته ایم راه افتاده و دیگر به ندرت چهاردست و پا راه می رود ٬ وزنش کماکان کم است ولی از نظر قدی زیادی بلند شده و همین باعث می شود لاغرتر به نظر آید.
عینک ٬ عکس ٬ ماما ٬ بابا ٬ آب ٬ آتش ٬ نی نی ٬ رفت ٬ شیر ٬ ... را می گوید و به ماشین و ماست می گوید ما. رقصش روز به روز تکمیل تر می شود و از تکان سر و دست و چرخاندن مچ ها به حرکات پا رسیده است. بغل کردن را خوب یاد گرفته ولی با تلاش فراوان من بوسیدن را یاد نمی گیرد. وقتی کار خطرناکی می کند و با نه من مواجه می شود با پررویی تمام به من نگاه می کند و می خندد و به کارش ادامه می دهد. قبل از سفر شیر شبش را ترک کرده بود و گاهی که خیلی بیقرار بود یک وعده شیر می خورد ٬ در سفر آموخت که بگوید شیر و حالا نصفه شبها که بیدار می شود می گوید: ماما ماما شیر شیر ٬ فقط یک شب توانستم مقاومت کنم که آن هم ۱.۵ ساعت نق زد ٬ حالا شما بگویید ۴ تا دندان نصفه نیمه اش خراب شود بهتر است یا اینکه شبی ۲ ساعت گریه کند و آن دو پر گوشتش هم بریزد. استخر هتل در جزیره سامویی معبد چوبی در پاتایا که در حال ساخت بود و به عنوان اثر تاریخی معرفی می شد. پسرک در حال شنا در پارک آبی پاتایا ناگهان خوابید. این تایلندی های بی دین که به قول آقای همسر حتماْ به جهنم می روند چون نماز نمی خوانند تمام مدت به فکر شادی و نشاط بودند ٬ عصر شنبه در بانکوک فستیوال کارتون خیابانی برقرار بود و همه بچه مدرسه ای ها با پوشیدن لباس و گریم صورت به شکل شخصیت های کارتونی مورد علاقه شان در آمده بودند و آوازهای آنان را اجرا می کردند و امتیاز می گرفتند ٬ واقعاْ که چه بدآموزی هایی برای فرزندانشان دارند. ارشک کلی لذت برد و رقصید و بغل همه عکس گرفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:44 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|