![]() |
![]() |
|
|
درک نمی کنم دو نفر که سالها با هم زندگی کردن و با خوب و بد هم ساختن چطوری می تونن بشن دشمن خونی هم ٬
چه اتفاقی بینشون می افته که حاضر می شن بدترین دشمنی ها رو در حق طرف مقابل بکنن تا بیشتر عصبانیش کنن ٬ یعنی زندگی مشترکشون اصلاْ خاطره های خوب نداشته ٬ یعنی یاد لحظه های شادی که با هم داشتن نمی افتن ٬ یعنی قیافه طرف مقابل رو وقتی خبر کاری رو که دارن انجام میدن بهش می دن تصور نمی کنن ٬ شاید هم تصور می کنن و از تصور عصبانیت طرف کیف می کنن ٬ یعنی وقتی شریک زندگیشون نخواست دیگه باهاشون زندگی کنه می شه دشمن ٬ پس باید با انجام همه کارهای کثیفی که بلدن حالش رو بگیرن ٬ یعنی نمی شه مثل دو تا انسان با هم حرف بزنن و به نتیجه برسن ٬ اون وقت اگر بچه داشتن چی ٬ یاد اون موقع که جیک جیک مستونشون بود و بچه دار شدن نمی افتن ٬ اصلاْ یاد بچه هاشون می افتن ٬ یا از اونها به عنوان حربه ای برای آزار بیشتر طرف مقابل استفاده می کنن ٬ آهای بابایی که دخترات ۴۵ روزه مامانشون رو ندیدن با شمام ٬ بله با شما ٬ کاش اینجا رو می خوندی ٬ کاش اجازه داشتم سرت داد بزنم ٬ کاش فامیل خودم بودی ٬ کاش یکی سرت داد می زد ٬ دیشب دلت آمد ببریشون تو خونه خالی ٬ چه حسی پیدا کردی وقتی رفتین تو و بچه ها دیدن که شیشه بوفه شکسته ٬ کاشکی تونسته باشی همه خرابکاری هاتون رو جمع کنی. خیلی خوشحالی که بعد از این همه مدت تونستی ازش آتو بگیری ٬ دیدی بچه هات چقدر عصبی ان ٬ اصلاْ می بینیشون..... آهای مامانی که ۴۵ روزه بچه هات رو ندیدی ٬ می ارزید این کاری رو که کردی ٬ نمی شد آبرومندانه تقاضای طلاق بدی ٬ آنوقتی که خبرها رو به همسرت می رسوندی فکر کردی که دخترات چند سال دیگه چه فکری راجع بهت می کنن ٬ فکر می کنی که با گفتن " دروغ گفتم چون می خواستم باباتون دیگه طرفم نیاد." می تونی راضی شون کنی. یک یا دو سال دیگه ٬ شاید هم کمتر دختر بزرگت پ.ر.ی.و.د می شه فکر می کنی من اون موقع نزدیکش باشم که راهنماییش کنم. کاش هر دوتون اینجا رو می خوندین ٬ کاش به عاقبت کارهای زشتی که دارین انجام می دین فکر می کردید ٬ کاش اینقدر کارهای زشت بلد نبودین ٬ کاش می تونستین مثل دو تا انسان با هم حرف بزنین ٬ کاش بهتون یاد داده بودن که با لجبازی کاری پیش نمی ره ٬ کاش موقعیت بچه ها رو درک می کردین ٬ کاش همه چیز به خیر بگذره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:10 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|