![]() |
![]() |
|
|
در این هیاهوی انتخا.با.ت سهم شازده گشتن در خیابانهای پر ترافیک و ذوق کردن از دیدن بادکنک های سب.ز است ٬ یک خانه نزدیک خروجی قیطریه یک بادکنک بزرگ به آسمان فرستاده که پسرکم خیلی دوستش دارد ٬ آنچنان با ذوق می گوید "وای مامانی ببین بادکنکه چقدر قشنگه" ٬ که دلم می خواهد جدی جدی بخور.رمش ٬
و بگویم از شیطنت ها ٬ پسرک آنقدر شیطان شده که قابل کنترل نیست ٬ مدام در حال کشمکش هستیم ٬ احساس می کنم تربیتش خراب شده ٬ وقت نمی کنم دی وی دی های تربیت فرزندان را ببینم ٬ وقت نمی کنم کتابهای تربیت کودک را بخوانم ٬ زود از کوره در می روم و بدین ترتیب به این نتیجه رسیده ام که من صلاحیت تربیت فرزند صالح را ندارم ٬ دیروز همراه آقای همسر و بدون من رفته اند دکتر ٬ آنچنان بلایی بر سر پدرش آورده که بنده خدا وقتی رسید خانه نفس نداشت ٬ از پله های مطب با گفتن ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ پریده پایین و آقای همسر بین زمین و هوا با یک دست گرفته اش و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید پله بعدی را هم پریده ٬ در داروخانه آنقدر جیغ کشیده و دست و پا زده تا آقای همسر مجبور شده بگذاردش زمین ٬ از داروخانه پریده بیرون ٬ در پیاده رو دویده ٬ به یک پله رسیده ٬ از روی آن ۲ پایی پریده ٬ افتاده زمین ٬ چندین غلت خورده روی زمین ٬ بلند شده ٬ غش غش خندیده و دوباره شروع به دویدن کرده ٬ همه این اتفاقات در حالی افتاده که آقای همسر پشت سرش می دویده و لحظه زمین خوردن چندین عابر هم به سویش دویده اند ٬ صحنه ها برایتان آشنا نیست ٬ حتماْ تا به حال این صحنه ها را دیده اید و در دل گفته اید چه بچه بدی ٬ چه پدر و مادری که نتونستن بچه شون رو تربیت کنن ٬ نگویید تو رو خدا ٬ چون من هم می گفتم و حالا به سرم آمده. بعضی وقتها در مقابلش نمی دانم چه کنم ٬ تقریباْ همیشه در حال جیغ و قلدری است ٬ دوستانم می گویند از بس که این بچه با ادب بوده شما پرتوقع شده اید ولی به نظر من بی ادب شده. در مهدکودک آنچنان جا افتاده که دوستانش از آمدنش خوشحال می شوند و جیغ می کشند ٬ ظهرها دیگر نمی خوابد و وقتی می رسد خانه در حال غش کردن است و من از ترس شب نخوابیدن مجبورم آنقدر بازی کنم تا ساعت به ۸:۳۰ برسد ٬ می ترسم از آن روزی که سردسته شلوغی های مهدکودک شناخته شود. آرزو می کنم شنبه صبح خوشحال باشیم. شنیدم بهتره صبح را.ی بدیم و برای این کار بریم مدرسه ها نه پا.یگاه ها. و باز هم شنیدم که می خوان بعدش را.ی مدرسه ها رو باطل کنن. پس ما چه کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:31 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|