![]() |
![]() |
|
|
در این تب و تاب و شلوغی ها و به یمن تغییر تصمیم گرفتم که با تمام شدن تبلیغا.ت من هم ارشک رو از شیر بگیرم ٬
شنیده بودم چیزی هست به نام صبر زرد که عصاره گیاه سوسن است و آنچنان تلخ که بچه طفلی با یک بار لب زدن دیگر هوس شیر نمی کند ٬ خریدیم و با آب مخلوط کردیم و احساس کردیم حنا است ٬ مالیدم و قبل از آزمایش روی ارشک گفتم یک کمی ازش بچشم ٬ آنچنان تلخی عمیقی داشت که با آب و نان هم نرفت ٬ خلاصه دلم نیومد بدم به بچه و از آنجایی که مدتی بود هر شب بهش می گفتم که شیر کم کم داره خراب می شه و اون بعد از خوردن می گفت " نه مامانی هنوز خراب نشده ٬ خوبه" ٬ گفتم از همین ترفند استفاده کنم ٬ این شد که ۲ عدد چسب زخم چسباندم و رفتم به کارزار ٬ بغل.ش کردم و گفتم مامانی شیر دیگه خراب شده ٬ گفت "نشده ٬ خوبه ٬ ببینم" ٬ نشونش دادم ٬ آنچنان غمی صورت کوچولوش رو فرا گرفت که دلم می خواست بمیرم ٬ گفت "اون یکی رو بده" ٬ اونم نشونش دادم ٬ بغض کرد ٬ چشماش پر از غم شد ٬ گفت پس بریم تو تخ.ت مامان بخوابیم ٬ گفتم باشه ٬ صبح تا بیدار شد پرسید "شیرت خوب شد؟" گفتم نه و نشونش دادم ٬ گفت "وای وای مامانی چی شده " گفتم خراب شده ٬ شب دوم گفت "تو بغل.ت بخوابم" ٬ شب سوم بهانه گرفت و باز نشونش دادم و پیش ما خوابید ٬ شب چهارم تو تخ.ت خودش خوابید و بدین ترتیب من موفق شدم پس از ۲ سال و ۱ ماه و ۱۵ روز پسرکم رو از شیر بگیرم ٬ بدون جیغ و داد و درد و خونریزی. آنچنان احساس غرور می کنم که منتظر مهمونی بعدیم تا هر کی می پرسه بهش بگم بببلللللههه از شیر گرفتمش ٬ اگر جیش و پی پی رو هم به سلامتی بگه ٬ دیگه خیلی خوب می شه. پی نوشت: دلشوره ام از بین نمی ره ٬ انگاری توی دلم یک حفره به وجود آمده ٬ کانا.لها همه قطعه ٬ اخبا.ر خودمون فکر می کنه با یک مشت ببخشید یابو طرفه ٬ می گه زنگ بزنید نظر بدین ٬ بعد من نمی دونم چرا اونایی که زنگ می زنن و حرف می زنن چطوری همشون خوش صدا و سخنگو هستن و حتی یک تپق هم نمی زنن. هر شب با آقای همسر بحث می کنیم که طرف می خواد چی کار کنه ٬ من می گم می اندازه گردن ۲-۳ نفرو و به حرفمون گوش می ده ٬ دلم روشنه ٬ اون می گه نه قدرتش رو به رخ می کشه و گوش نمی ده ٬ آخرش می گه برای این ناراحتی که مطمئن شدی خری ٬ والا اوضاع قبلاْ هم همینطوری بود ٬ تو سرتو کرده بودی تو برف و فکر می کردی اوضاع داره بهتر می شه. نمی دونم چی جواب بدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 9:4 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|