![]() |
![]() |
|
|
از آنجایی که آقای همسر تصمیم گرفته بود بره و از آنجایی که نمی تونستم چندین ساعت ازش بی خبر بمونم ٬ ارشک رو سپردیم به پدر بنده و رفتیم ٬
ماشین رو چهارراه امی.رآباد پارک کردیم تا بقیه راه رو پیاده بریم ولی فقط تونستیم تا در بیمارستان قل.ب بریم ٬ یعنی چیزی حدود ۲۰۰ قدم پایین تر از چهارراه ٬ ما آنقدر شجاع نبودیم که جلو بریم ٬ اینجور جاها رو باید تنها رفت ٬ ما ۵ نفر بودیم و موقع دویدن هی باید می گشتی تا مطمئن بشی همه در رفتن ٬ گا.ز اش.ک آو.ر ٬ آت.ش وسط خیابون ٬ ماشین های در حال بو.ق زدن ٬ ماس.ک ٬ فری.اد "آمدن" ٬ تف.نگ نشونه رفته به طرف مردم ٬ فرار کردن ٬ مج.روح دیدن ٬ کش.ته شنیدن ٬ شانش آوردیم که برای فرا.ر رفتیم اونور خیابون ٬ یک سری که فقط کا.ور پلن.گی تنشون بود نمی دونم از کجا دور زده بودن و آمده بودن پشت مردم ٬ ما شجاع نبودیم ٬ پسرکمان در خانه چشم به راه بود ٬ پدرم از زمان رفتن ما تپش قلب گرفته بود ٬ برادرم وقتی زنگ زدیم تا نگران نباشند کلی فریاد کشید ٬ کمی ش.عار دادیم و انرژی فرستادیم و برگشتیم. آنچه امروز شنیدم خیلی دردناک است ٬ چه مردم چه اونا ٬ چه طوری می تونن یک انسان رو بزنن حتی اگه دش.من باشه ٬ حتی اگه مس.لح باشه ٬ خدایا خودت به فریادمان برس. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 9:55 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|