![]() |
![]() |
|
|
بغض می کنم و شماره تلفن وکیل رو از رئیسم می گیرم ٬ با خنده می پرسه "تصمیم گرفتین بالاخره" و شماره رو می ده ٬ از نظر خودش خبر خوب هم می ده و می گه "تازگی ها ۱.۵ سال فقط طول می کشه" ٬ اشکام می ریزن پایین و با حرص شماره رو می چپونم توی کیفم تا آقای همسر خودش تماس بگیره ٬
یعنی می تونن اینایی که دیشب نشون دادن پیدا کنن ٬ اینا مردم بودن ٬ عصبانی بودن ٬ معلوم نبود قبلش چی کشیدن که مشت و لگد می زدن ٬ همش دارم دعاشون می کنم ٬ دارن مردم رو وادار به آدم فرو.شی می کنن ٬ پلی.س هم می گه اگر دیدین ماشینی تو خیابون و جاده بد رانندگی می کنه زنگ بزنین و بگین ٬ یعنی چی؟ دلشوره دارم ٬ بغض دارم ٬ من غلط کردم بچه دار شدم ٬ ناراحتم ٬ ناامیدم ٬ هر شب پای تلویز.یون گریه می کنم ٬ خسته شدم ٬ توان بیرون رفتنو ندارم ٬ تحمل کت.ک رو ندارم ٬ شرمنده خودمم که دیشب ال.ه اکب.ر هم نگفتم ٬ اهل کوفه هم اما.م حس.ین رو همینطوری تنها گذاشتن دیگه ٬ با همین ترس ها و دلهره ها ٬ سر در گم شدم ٬ تو خونه دلم می خواد بیرون باشم و هم.وطنام فکر نکنن که تنهاشون گذاشتم ٬ تو خیابون همش صورت ارشک و پدرم جلوی چشمام رژه می رن ٬ چند بار دعا کردم ارشک به دنیا نیومده بود و با خیال راحت می رفتم ٬ هج.ده تی.ر ما خونمون همونورا بود ٬ آنقدر التماس کردم تا یک شب مامانم اجازه داد بریم بیرون و البته با خودش ٬ تمام مدت مچ دست منو آنقدر محکم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم ٬ بعد هم تا اولین آدما دویدن دنبالمون و ما فرا.ر کردیم دیگه اجازه نداد برگردیم و آمدیم خونه ٬ حالا هم از اون بالا نگران منه و من از این پایین نگران دوستام ٬ آشنایی بی گناه در ایستگاه اتوبوس تو گان.دی از پشت تی.ر خورده و شانس آورده زند.ه است ولی ۲ تا پاش فلج شده ٬ خیلی جوونه ٬ خیلی معصومه ٬ کنارش یک بچ.ه ۱۲ ساله مرده ٬ باورتون می شه که اینجا وط.ن ما باشه ٬ راهش این نیست ٬ با این وضعیت به جایی نمی رسیم ٬ بسکه این چند روزه با اطرافیان بحث کردم خسته شدم ٬ چرا همه فکر می کنن یک شبه باید ره صد ساله رفت ٬ بعضی ها می گن راهی که من می گم رو خا.تمی رفت و دیدیم که جواب نداد ٬ راهش این نیست ٬ باید با آرامش کارها را پیش برد ٬ جواب خو.ن مردم رو کی میده؟ خیلی پراکنده شد ٬ ببخشید ٬ حالم هیچ خوب نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9:29 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|