![]() |
![]() |
|
|
مادر کارمند که باشی سعی میکنی در فرصت کم چند تا کار انجام دهی پس پسرک مریض را که صدای سرفه اش ناخن بر روحم می کشد به شوق دیدن مدرسه می بریم مصاحبه ثبت نام پیش دبستانی.
یک کمی استرس داشتم ولی از اونجایی که ارشک شخصیت منسجم و خاصی داره ، مستقل است ، راحت حرفش رو می زنه ، خجالتی نیست و .... (قربون دست و پای بلوری بچه ام) ، زیاد نگران نبودم ، وقتی بهمون گفتن چند دقیقه منتظر بمونین ترسیدم، پسرک روی صندلی جدا از ما نشست ولی اعلام کرد که "من نمی خوام برم کلاس بچه ها رو ببینم ، نقاشی نمی کشم ، شعر نمی خونم. شما برین همینجا اسم منو بنویسین." تلاش های خانم معلم ها و من و پدرش و حتی "سینا" به نتیجه نرسید ، کم کم می خواستم رشوه بدم که راضی شد با باباش بره داخل ، تازه رفته بودن که یکی گفت "چرا ارتباط برقرار نمی کنه؟ مهدکودک نمی ره؟" و دیگری گفت " با چسب به خودتون چسبوندینش؟" نیم ساعتی نشستم تا بالاخره یکی دلش سوخت و منو راهنمایی کردن به اتاق مصاحبه. ارشک نشسته بود لبه صندلی و داشت خانواده اش رو نقاشی می کرد ، تا نشستم گفتم "مامان جان می خوای صندلیتو بیارم جلوتر راحت تر باشی؟" خانم معلم فرمودن "ببین، این مامانا نمی تونن ساکت بشینن." یک شعر دادن به من که اینو ارشک خونده بقیه اش رو شما بگو چون نصفه است. شعر همونقدری بود که ارشک خونده بود ، خانم معلم عقیده داشتن نصفه است و به سرانجام نرسیده ولی شعر دقیقا همونی بود که بهشون یاد داده بودن در ضمن پشت صفحه هم یک نقاشی از کشتن دزد و پر از خشونت بود که گفته بودن اینهمه خشونت تو این بچه چه می کنه. همه اعضای خانواده رو کشیده بود ، خانواده پدری و مادری به جز من و باباش ، خسته شده بود ، پرسید " صفحه پر می شه همه رو بکشم ها؟" خانم معلم گفت "اشکالی نداره ، بهتر هم هست" ، ارشک هم 2 تای باقیمونده اعضای خانواده رو به قدری بزرگ کشید که صفحه پر شد ، معلوم بود خسته است و معلوم بود که تونسته راهی پیدا کنه که نقاشی کشیدن تموم بشه ، به نظر من عکس العمل خوبی بود ولی هنوز من و باباش رو نکشیده بود. خانم معلم گفت" مامان و بابا چی؟" ، بچه تازه یادش افتاد و ما رو کشید. خانم معلم گفتن "زنگ خطر برای شما به صدا دراومد. شما هیچ نقشی در زندگی پسرتون ندارین ، اصلا شما رو به یاد نمی آره که نقاشی تون کنه ، باهاش کم در ارتباط هستین ، دخترعموهاش بیشتر از شما براش مهم اند." و همه اینا رو پایین نقاشی نوشت. قضاوتی نمی کنم شما هم نکنید ولی کاش در مورد بچه ها برچسب ها رو کمی با احتیاط تر استفاده می کردیم. محیط مدرسه در کل شاد بود و بچه ها راحت بودن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 8:36 توسط مامان ارشک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...
|
|
RSS
|