<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شازده ارشک</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 05:48:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>- آقای همسر در حال قصه خوندن وقت خوابه تا من کارم تموم بشه ٬ اسم کتابا و قصه هاش رو از روی جلد می شناسه و خاله سوسکه یکی از قصه های مورد علاقه اش ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر شروع می کنه به خوندن و ارشک هم باهاش می خونه ٬ &quot;می روم تا همدون ٬ خونه عمو رمضون ٬ نون گندم بخورم ٬ منت مردم نکشم &quot; ٬ تعجب می کنم که همه رو بلده ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره که میرسن به &quot;منت مردم نکشن&quot; ٬ از باباش می پرسه &quot;بابا منت مردمو کجا می کشن می برن؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- داریم از مهد برمی گردیم ٬ تازه از خواب بیدار شده ٬ ناگهانی می پرسه &quot;هواپیماهه کجا رفت؟&quot; می گم&quot;کدوم هواپیما؟&quot; می گه &quot;همون که من خلبان بودم داشتم پرواز می کردم تو آسمونا&quot; ٬ بچه ام خواب دیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- برای کاری دعواش کردم ٬ داد می زنه &quot;دیگه دوستت ندارم ٬ اصلاْ میرم از این خونه&quot; ٬ جوابش رو ندادم و رفتم توی اتاق ٬ صداش میاد که &quot;دارم میرم ها ٬ ماااااماااااان ٬ دارم کفشم رو می پوشم ها&quot; ٬ رفتم می بینم داره کفش می پوشه که جدی جدی بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- اولین کارنامه کلاس زبانشون رو آورده خونه ٬ آنقدر ذوق کردم که نگو ٬ هر کی میاد خونمون نشونش می دم ٬ کلی ذوقمرگ می شم وقتی می گه &quot;مامان ٬ آبی چی می شه؟ می شه هلو ٬ قرمز چی می شه؟ می شه رد ٬ وان ٬ تو ٬ فری ٬ فور&quot; ٬ حالا حس مامان و بابام رو می فهمم وقتی از من تعریف می کردن و شرمنده می شم از عصبانیت خودم نسبت به این کارشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- دوست آقای همسر ما رو دعوت کرده بود دبی به صرف گوگوش و ابی ٬ نمی دونم چرا گفتم من نمیام و آقای همسر و دوستاش روانه شدن ٬ الان آنقدر دلم خواست که برم. فکر کنم خر شدم گفتم نمیام ٬ حالا ۳ روز تعطیل تنها با یک بچه ....... همکارم هم شروع کرده &quot;وای شوهرت تنها داره می ره ٬ وای اونجا پسرا رو قورت می دن ٬ وای مواظب باش مریضی با خودش نیاره &quot;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 05:48:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>به نظرم بدترین کاری که پدر و مادر می تونن در حق فرزندشون انجام بدن اینه که به سوالهای جور واجور بچه ها پاسخ غلط بدن ٬
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها گاهی سوالهایی می پرسن که از نظر ما بزرگترها بدیهی است ولی وقتی می خوایم جوابشون رو بدیم گاهی وقتا باید چند دقیقه ای فکر کنیم ٬ گاهی هم جوابی براشون پیدا نمی کنیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پاسخ ها مخصوصاْ از طرف مادرها بیشتر تو ذهن بچه ها می مونه و ممکنه سالهای سال باهاش درگیر باشن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یاد بگیریم گفتن &quot;نمی دونم ولی می تونیم از کسی که می دونه بپرسیم.&quot; آنقدر ها هم سخت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از یک بچه ۵ ساله می شنوی که &quot;مامانم گفته ....... &quot; نمی دونی بهش چی بگی ٬ بگی مامانت اشتباه کرده و پاسخ درست رو بهش بگی یا هیچی نگی و وجهه مادرش رو خراب نکنی و بچه رو با دانسته غلطش رها کنی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>اولین نظر از کسی که عروسی هم نیومده بود ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;شماها طرفدار مو.سو.ی هستین که بتونین عروسی های افتضاح بگیرین و زن و مرد ل خ ت با هم برق.صن ٬ شماها می خواین مو.سو.ی بیاد که بی حجا.ب شین برین تو خیابون ٬ همون بهتر که انتخاب نشد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم این قضیه طرفداری بی حجا.با از مو.سو.ی از کجا درآمد ولی خیلی سخته که این طرز فکر رو عوض کرد ٬ مگه چند درصد مردم ما درک می کنن که اصل ماجرا چیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین شخص در مورد گرون شدن نون و آب و برق و ... فرمودن &quot;اتفاقاْ خیلی هم خوبه گرون بشه ٬ مردم کمتر اسراف می کنن.&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 05:02:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>برادر من هم بالاخره رفت خونه بخت ٬ همه چیز خیلی عالی بود ٬ ارشک هم به جز سر عقد و کادو دادن خیلی اذیت نکرد ٬ با رقص نور و دود و .... کلی بازی کرد و رقصید و صد البته ساعتها بغل من بود ٬ جوری که دست چپم هنوز درد می کنه و کف پاهام هنوز حس نداره ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر کادو دادن آنچنان فریادهایی می زد که مجبور شدن ببرنش از سالن بیرون ٬ این مد جدید کلیپ ساختن از عروس و داماد هم خیلی بامزه است ٬ ما به این نتیجه رسیدیم که در عرض ۷ سال خیلی خیلی دمده شدیم ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به یک نتیجه دیگه هم رسیدیم که این پسر دخترایی که تو عروسی ها پذیرایی می کنن بعضی هاشون آدم حسابی هستن و مخصوصاْ اونایی که تو قهوه خونه پذیرایی می کنن شاباش های حسابی می گیرن ٬ اول از همه که نزدیکای عروس داماد رو شناسایی می کنن و بعد یکی میاد چایی میاره ٬ اون یکی آش میاره ٬ یکی قلیون میاره ٬ یکی لبو میاره ٬ ... و خلاصه درآمدشون خوب بود ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابام خیلی تنها شد ٬ با اینکه برادرم زیاد هوای بابام رو نداشت ولی همینکه شب ها می آمد خونه خوب بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز به افسردگی و غصه گذشت ٬ حتماْ مامان عروس خیلی حالش بدتر بوده ٬ یک عمر بچه ات رو رو چشمت بزرگ کن ٬ یک شبه باید بسپریش به یکی دیگه و سعی کنی تا جایی که می شه تو زندگیش دخالت نکنی ٬ خیلی سخته ٬ باز خوبه من پسر دارم و بیشتر پیشم می مونه ٬ دختر دارها رو بگو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که خوشبخت بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: بابا من خودم می دونم دختر بهتره حالا من یه پزی دادم به روم نیارین دیگه. در عین حال اگر عروس انسان باشه هیچ فرقی بین خانواده خودش و همسرش قائل نمی شه. من از وقتی عروس خانواده ای شدم سعی کردم فرقی بین رفتارهام نباشه. ارشک هم عمه و عموش رو بیشتر از داییش دوست داره ٬ از بس که من خوبم اینطوری شده ها.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجایی که از هر دستی بدی از همون دست می گیری امیدوارم عروس من هم انسان از آب دربیاد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 05:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>نوشتنم نمیاد ٬ انگاری که مغزم تعطیله ٬ مادر شوهر تشریف بردن مکه ٬ ۵شنبه عروسی برادرم است ٬ کلی دلشوره دارم ٬ کفش ندارم ٬ نمی دونم برای عقد لباس عوض بکنم یا نکنم ٬ نمی دونم چطوری میزبان خوبی باشم ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارشک یک پلیور داره که می خوام بپوشونم بهش ٬ پیراهن نداره ٬ شلوارش کمرش گشاده قدش کوتاه ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر شوهر نیست ٬ خواهر شوهر نیست ٬ خاله سودابه نیست ٬ دخترداییم که با ارشک خوبه پاش شکسته ٬ نمی دونم توی عروسی ارشک رو چه کنم ٬ آنقدر بدم میاد بچه همش بغلم باشه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه کارهام رو زودتر انجام می دم ٬ نمی دونم چرا این بار اینقدر عقب موندم ٬ شکننده شدم و مدام به آقای همسر غر می زنم و گریه می کنم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای مامانم خیلی خیلی خیلی خیلی خالیه ٬ قدر مامانهاتون رو بدونین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: نگین اخلاق من سگیه ٬ آقای همسر صبح مامانشون رو بردن فرودگاه الان خسته ان و نمی تونن با من بیان خرید ٬ می گه با یکی قرار بزار برو. با کی برم آخه با یه بچه خسته.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>یادتونه موقع کنکور چقدر از سهمیه شهد.ا و جانبا.زان و ...... شاکی بودیم ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادتونه بعد از قبولی از همکلاسیهامون می پرسیدیم قبولی منطقه چندی؟ و پشت چشم برای غیر منطقه یکی ها نازک می کردیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادتونه چقدر ناراحت بودیم که جن.گ ۱۵ ساله تموم شده و هنوز اینا باید از سهمیه هاشون استفاده کنن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری ندارم که اونا چه عقیده ای داشتن ٬ نمی دونم اونایی که قبل از بهمن ۵۷ کشته شدن هم تونستن سهمیه بگیرن یا نه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونها هم برای آینده بهتر جونشون رو گذاشتن کف دستشون ٬ بدون ترس ٬ با شجاعت رفتن وسط میدون ٫ مثل همین هایی که این روزها شجاع شدن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرتون بچه ای که پدر یا مادرش رو تو این اوضاع از دست می ده ٬ حق نداره ۱۵ سال دیگه با سهمیه وارد دانشگاه بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اگر ۱۵ سال دیگه زنده باشم ٬ به احترام این بچه ها خبردار می ایستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتش شده اعتراف کنم که من نسبت به  فرزندان شهد.ا و جانبا.ز ها و ..... کم لطفی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار زوم کردن رو گر.فتن و ز.دن دخترها بلکه خانواده ها جلوی سیل عظیم این بانوان شجاع رو بگیرن ٬ فکر می کنین بتونن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: هی تو کامنتا اسم منو ننویسین لطفاْ ٬ خوشم نمی آد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: عصبانی نیستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; ُ فقط خوشم نمی آد. ناراحت نشین ها.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلشوره</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>ت و ل ه س گ ها راه افتاده بودن تو همت که برن پایین ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ت و ل ه س گ ها ۲ ترکه نشسته بودن رو موتور و بات وم هاشون رو قایم کرده بودن تو دلشون ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ ثانیه کنار من بودن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر جرات نکردم شیشه ماشین رو بدم پایین و یک چیزی بهشون بگم که در ذهنشون بمونه بلکه کمتر مردمو بزنن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر تا آمدم فکر کنم که چی بگم از کنارم رد شدن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط تونستم بهشون راه ندم تا بپیچن جلوم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر بغضمو قورت دادم و فقط چپ چپ نگاهشون کردم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر تو دلم هر چی فحش رکیک بلد بودم بهشون دادم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر دلم بدجوری شور می زنه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس ما گفته امروز را به هیچ وجه مرخصی نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر دلم بدجوری تظا هرات می خواهد ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر بچه ام را چه کنم که امروز در مهدکودک جشن هالووین دارد و عصر منتظر است تا بروم دنبالش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما کی می تونیم بدون در نظر گرفتن بقیه کاری را که دوست داریم انجام بدیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بندها کی این همه محکم شد که من نفهمیدم ٬ لااقل کمی می کشیدمش تا گاهی بتوانم کمی دورتر بروم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه دوم</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>دوستان سوال فرموده بودن &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بچه هامون &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;یعنی چه؟ اول خیالتون رو راحت کنم که هیچ خبری نیست ٬ خوشحال نباشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و برادرم ۷ سال اختلاف سنی داریم و محیط مدرسه هامون با هم فرق زیادی داشت ٬ از اونجایی که من معتقدم محیط و نوع دوستان مدرسه تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری شخصیت آدم ها داره ٬ ما خیلی با هم فرق داریم و اصلاْ صمیمیت زیادی با هم نداریم و کلاْ دوران نوجوانی همراه با دعوا و کشمکشی داشتیم ٬ خلاصه اش اینکه من تو خانواده تنها بودم و همیشه حسرت یک خواهر و برادر همسنتر رو داشتم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجایی که خانواده های پربچه دور و بر ما زیادن و اکثراْ هم الان که دیگه بزرگ شدن خیلی به درد هم می خورن ٬ هرگز معتقد نیستم که یک بچه کافیه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از بچه دار شدن به همه می گفتم من ۴ تا بچه می خوام ٬ بعدتر که فکر کردم دیدم تو یک ماشین جا نمی شیم و مجبور می شیم یا ون بخریم یا هر بار یکی از بچه ها رو با خودمون نبریم ٬ تصمیم گرفتم ۳ تا بچه داشته باشم که هنوز هم سر حرفم هستم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه فکر می کردم که اگر پدر و مادری باشعور باشن و بتونن بچه های خوب تربیت کنن بهتره که بیشتر از ۲ تا بچه داشته باشن (منظور دقیقم یکی مثل &lt;A href=&quot;http://mrsshin.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;خانم شین&lt;/A&gt; است) و از اونجایی که خودم و آقای همسر رو جزو همین دسته می دونستم همچنان روی ۳ تا بچه داشتن مصمم بودم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با اونچه که فکر می کردم فرق دارم ٬ تازه فهمیدم که در مورد تربیت بچه زیاد باشعور نیستم و احساس می کنم نمی تونم بچه های خوبی تحویل جامعه بدم ٬ بنابراین نظرم تغییر کرد و می گم ۲ تا بچه کافیه ٬ البته اینکه خونه ما کوچک است و جا برای همین ۳ نفری که هستیم هم کم است و همچنین ما هنوز در فکر بریم کانادا و نریم کانادا هستیم هم در تغییر نظرم موثر بوده ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگر ما خونمون رو بزرگ کردیم و من بچه دوم هم آوردم و اخلاقم تغییر کرد و دیدم با بچه دوم دارم بهتر رفتار می کنم و ارشک هم تا اون موقع کمی بزرگتره و معلوم شده که قرار است چی از آب در بیاد شاید بچه سوم رو هم آوردم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته با وجود اینکه بنده الان ۳۲ سالمه و تا بخوام بچه دوم بیارم حداقل ۲ سال دیگه طول می کشه و تا بچه دوم از آب و گل در بیاد و ۴ ساله بشه ٬ بنده ۳۸ سالم می شه و شاید دیگه اون موقع حوصله گریه و آروغ و پمپرز نداشته باشم ٬ فکر کنم من خیلی زرنگ باشم همون ۲ تا بچه داشته باشم ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به همه اینا خواست خدا و خواست آقای همسر رو هم اضافه کنین ٬ با این حساب و کتابا احتمال داره ارشک تک فرزند بمونه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:15:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>۱- پسرک از چهارشنبه روبه راه شده ٬ تنها مشکلی که باقیمونده اینه که چون هفته اول مجبور شدم براش پمپرز ببندم ٬ شازده خوشش آمده و مرتب ج ی ش می کنه و حتی شبها هم خدمت رختخواب می رسه و متاسفانه بنده دعواش می کنم ٬ می دونم نباید هیچی بگم ها ولی نمی تونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- هفته پیش که نرفت مهد ٬ تصمیم دارم این هفته هم نبرمش ٬ بسکه همه بچه ها مریضن و سرما خوردن ٬ می ترسم دوباره پروژه گریه و زاری داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- بالاخره دیروز بنده رسماْ خواهر شوهر شدم ٬ ساعت ۶ تو محضر قرار داشتیم ٬ ساعت ۵:۴۵ آقای سردفتر بدو بدو رفت و گفت تا مهموناتون بیان من برگشتم. ما هم که ساده گفتیم باشه ٬ رفتن همان و ساعت ۸ آمدن همان ٬ خلاصه که ۸/۸/۸۸ شون با ساعت ۸ تکمیل شد ٬ آرزو می کنم خوشبخت بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- دخترعموهای ارشک هم به ترتیب مریض شدن و دیروز که نوبت دومی بود ٬ باباش می گفت کلی بچه مریض تو بیمارستان بودن و حتی داروخانه های اطراف بیمارستان دارو تموم کردن ٬ خدا کنه این شیوع بیماری کمی کنترل بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- از احوالپرسی همتون ممنونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 05:18:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>پسرکم مریضه ٬ از چهارشنبه هفته پیش اسهال داره ٬ جمعه از صبح تا شب بیمارستان بودیم و زیر سرم بود ٬ الان وضعیت عمومیش خوبه ولی اسهال همچنان ادامه داره ٬ البته با شدت و تعداد کمتر ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا اینقدر لباس و فرش و سرامیک نشسته بودم ٬ از بس که دستهامو شستم پوستشون رفته ٬ ولی خودم هم مبتلا شدم ٬ البته خفیف تر ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همگیتون خوب باشین تا من برگردم به روال عادی زندگی. بچه ام خیلی چاق بود با این مریضی شده باربی ٬ شانس منه دیگه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:01:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
