<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شازده ارشک</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 05:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>یادتونه موقع کنکور چقدر از سهمیه شهد.ا و جانبا.زان و ...... شاکی بودیم ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادتونه بعد از قبولی از همکلاسیهامون می پرسیدیم قبولی منطقه چندی؟ و پشت چشم برای غیر منطقه یکی ها نازک می کردیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادتونه چقدر ناراحت بودیم که جن.گ ۱۵ ساله تموم شده و هنوز اینا باید از سهمیه هاشون استفاده کنن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری ندارم که اونا چه عقیده ای داشتن ٬ نمی دونم اونایی که قبل از بهمن ۵۷ کشته شدن هم تونستن سهمیه بگیرن یا نه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونها هم برای آینده بهتر جونشون رو گذاشتن کف دستشون ٬ بدون ترس ٬ با شجاعت رفتن وسط میدون ٫ مثل همین هایی که این روزها شجاع شدن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرتون بچه ای که پدر یا مادرش رو تو این اوضاع از دست می ده ٬ حق نداره ۱۵ سال دیگه با سهمیه وارد دانشگاه بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اگر ۱۵ سال دیگه زنده باشم ٬ به احترام این بچه ها خبردار می ایستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتش شده اعتراف کنم که من نسبت به  فرزندان شهد.ا و جانبا.ز ها و ..... کم لطفی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار زوم کردن رو گر.فتن و ز.دن دخترها بلکه خانواده ها جلوی سیل عظیم این بانوان شجاع رو بگیرن ٬ فکر می کنین بتونن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: هی تو کامنتا اسم منو ننویسین لطفاْ ٬ خوشم نمی آد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: عصبانی نیستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; ُ فقط خوشم نمی آد. ناراحت نشین ها.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلشوره</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>ت و ل ه س گ ها راه افتاده بودن تو همت که برن پایین ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ت و ل ه س گ ها ۲ ترکه نشسته بودن رو موتور و بات وم هاشون رو قایم کرده بودن تو دلشون ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ ثانیه کنار من بودن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر جرات نکردم شیشه ماشین رو بدم پایین و یک چیزی بهشون بگم که در ذهنشون بمونه بلکه کمتر مردمو بزنن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر تا آمدم فکر کنم که چی بگم از کنارم رد شدن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط تونستم بهشون راه ندم تا بپیچن جلوم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر بغضمو قورت دادم و فقط چپ چپ نگاهشون کردم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر تو دلم هر چی فحش رکیک بلد بودم بهشون دادم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر دلم بدجوری شور می زنه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای رئیس ما گفته امروز را به هیچ وجه مرخصی نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر دلم بدجوری تظا هرات می خواهد ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خر بچه ام را چه کنم که امروز در مهدکودک جشن هالووین دارد و عصر منتظر است تا بروم دنبالش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما کی می تونیم بدون در نظر گرفتن بقیه کاری را که دوست داریم انجام بدیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بندها کی این همه محکم شد که من نفهمیدم ٬ لااقل کمی می کشیدمش تا گاهی بتوانم کمی دورتر بروم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه دوم</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>دوستان سوال فرموده بودن &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بچه هامون &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;یعنی چه؟ اول خیالتون رو راحت کنم که هیچ خبری نیست ٬ خوشحال نباشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و برادرم ۷ سال اختلاف سنی داریم و محیط مدرسه هامون با هم فرق زیادی داشت ٬ از اونجایی که من معتقدم محیط و نوع دوستان مدرسه تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری شخصیت آدم ها داره ٬ ما خیلی با هم فرق داریم و اصلاْ صمیمیت زیادی با هم نداریم و کلاْ دوران نوجوانی همراه با دعوا و کشمکشی داشتیم ٬ خلاصه اش اینکه من تو خانواده تنها بودم و همیشه حسرت یک خواهر و برادر همسنتر رو داشتم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجایی که خانواده های پربچه دور و بر ما زیادن و اکثراْ هم الان که دیگه بزرگ شدن خیلی به درد هم می خورن ٬ هرگز معتقد نیستم که یک بچه کافیه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از بچه دار شدن به همه می گفتم من ۴ تا بچه می خوام ٬ بعدتر که فکر کردم دیدم تو یک ماشین جا نمی شیم و مجبور می شیم یا ون بخریم یا هر بار یکی از بچه ها رو با خودمون نبریم ٬ تصمیم گرفتم ۳ تا بچه داشته باشم که هنوز هم سر حرفم هستم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه فکر می کردم که اگر پدر و مادری باشعور باشن و بتونن بچه های خوب تربیت کنن بهتره که بیشتر از ۲ تا بچه داشته باشن (منظور دقیقم یکی مثل &lt;A href=&quot;http://mrsshin.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;خانم شین&lt;/A&gt; است) و از اونجایی که خودم و آقای همسر رو جزو همین دسته می دونستم همچنان روی ۳ تا بچه داشتن مصمم بودم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با اونچه که فکر می کردم فرق دارم ٬ تازه فهمیدم که در مورد تربیت بچه زیاد باشعور نیستم و احساس می کنم نمی تونم بچه های خوبی تحویل جامعه بدم ٬ بنابراین نظرم تغییر کرد و می گم ۲ تا بچه کافیه ٬ البته اینکه خونه ما کوچک است و جا برای همین ۳ نفری که هستیم هم کم است و همچنین ما هنوز در فکر بریم کانادا و نریم کانادا هستیم هم در تغییر نظرم موثر بوده ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگر ما خونمون رو بزرگ کردیم و من بچه دوم هم آوردم و اخلاقم تغییر کرد و دیدم با بچه دوم دارم بهتر رفتار می کنم و ارشک هم تا اون موقع کمی بزرگتره و معلوم شده که قرار است چی از آب در بیاد شاید بچه سوم رو هم آوردم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته با وجود اینکه بنده الان ۳۲ سالمه و تا بخوام بچه دوم بیارم حداقل ۲ سال دیگه طول می کشه و تا بچه دوم از آب و گل در بیاد و ۴ ساله بشه ٬ بنده ۳۸ سالم می شه و شاید دیگه اون موقع حوصله گریه و آروغ و پمپرز نداشته باشم ٬ فکر کنم من خیلی زرنگ باشم همون ۲ تا بچه داشته باشم ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به همه اینا خواست خدا و خواست آقای همسر رو هم اضافه کنین ٬ با این حساب و کتابا احتمال داره ارشک تک فرزند بمونه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:15:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>۱- پسرک از چهارشنبه روبه راه شده ٬ تنها مشکلی که باقیمونده اینه که چون هفته اول مجبور شدم براش پمپرز ببندم ٬ شازده خوشش آمده و مرتب ج ی ش می کنه و حتی شبها هم خدمت رختخواب می رسه و متاسفانه بنده دعواش می کنم ٬ می دونم نباید هیچی بگم ها ولی نمی تونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- هفته پیش که نرفت مهد ٬ تصمیم دارم این هفته هم نبرمش ٬ بسکه همه بچه ها مریضن و سرما خوردن ٬ می ترسم دوباره پروژه گریه و زاری داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- بالاخره دیروز بنده رسماْ خواهر شوهر شدم ٬ ساعت ۶ تو محضر قرار داشتیم ٬ ساعت ۵:۴۵ آقای سردفتر بدو بدو رفت و گفت تا مهموناتون بیان من برگشتم. ما هم که ساده گفتیم باشه ٬ رفتن همان و ساعت ۸ آمدن همان ٬ خلاصه که ۸/۸/۸۸ شون با ساعت ۸ تکمیل شد ٬ آرزو می کنم خوشبخت بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- دخترعموهای ارشک هم به ترتیب مریض شدن و دیروز که نوبت دومی بود ٬ باباش می گفت کلی بچه مریض تو بیمارستان بودن و حتی داروخانه های اطراف بیمارستان دارو تموم کردن ٬ خدا کنه این شیوع بیماری کمی کنترل بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- از احوالپرسی همتون ممنونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 05:18:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>پسرکم مریضه ٬ از چهارشنبه هفته پیش اسهال داره ٬ جمعه از صبح تا شب بیمارستان بودیم و زیر سرم بود ٬ الان وضعیت عمومیش خوبه ولی اسهال همچنان ادامه داره ٬ البته با شدت و تعداد کمتر ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا اینقدر لباس و فرش و سرامیک نشسته بودم ٬ از بس که دستهامو شستم پوستشون رفته ٬ ولی خودم هم مبتلا شدم ٬ البته خفیف تر ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم همگیتون خوب باشین تا من برگردم به روال عادی زندگی. بچه ام خیلی چاق بود با این مریضی شده باربی ٬ شانس منه دیگه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:01:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>ارتباط ارشک و پدرش روز به روز داره بدتر می شه ٬ تا حدی که صبح که چشماش رو باز می کنه اگر اول اونو ببینه می زنه زیر گریه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم دست نزن ٬ به کیفم دست نزن ٬ تو بهم آب نده ٬ همه کارها رو مامان انجام بده ٬ مامان ببره دستشویی ٬ مامان غذا بده ٬ مامان بغل کنه ٬ مامان بازی کنه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی نگرانم ٬ آقای همسر فوق العاده مهربون و خندون است ٬ ولی مدت زمان کمی توی خونه است ٬ وقتی هم که می آد دیگه موقع بازی نیست ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم شاید به خاطر مهدکودک رفتن و دوری از من احساس می کنه که بقیه ساعت های روز باید همش با من باشه ٬ تمام سعیم رو می کنم که وقتی با همیم ساعت های خوبی داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه نگران موقعیت خودم به عنوان مادر بودم ٬ چون مطمئن بودم با مهربونی آقای همسر &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بچه هامون&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اونو بیشتر دوست خواهند داشت ٬ حالا برعکس شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما ایراد از کجاست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 05:38:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>اخبار می گه طرف ۸ کیلو ماده منفج.ره بسته به خودش و رفته نمی دونم کجا و خودشو منفج.ر کرده و ۵ نفرو کشته ٬ دلم می خواد بدونم چی خوندن تو گوشش كه یک همچين كاري كرده ٬ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار كه فيلمهاي اون روزهاي تاريك و سياه رو نشون مي ده كه چه طوري بعضي افراد مردم بي پناه رو بدجوري مي زنن ٬ دلم مي خواد بدونم چي خوندن تو گوششون كه اونطوري مردمو مي زنن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول دارين كه ما براي كشورهاي دنيا خطرناكيم ٬ قبول دارين كه حق دارن از ما بترسن ٬ وقتي طرف به خودش و مردمش رحم نمي كنه ٬ مي خواد حقوق مردم دنيا رو رعايت كنه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چي شد كه فكر ما اينهمه خطرناك و زشت شد ٬ چند تا از ماها روز و شب با همين افكار خطرناك زندگي مي كنيم ٬ كدوممون مهربوني با بقيه رو به بچه هامون ياد مي ديم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كدوممون به بچه مون مي گيم به رفتگر محله سلام كنه ٬ يا مي گيم نري جلوش ها مي خورتت ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كدوممون يك بشقاب غذا مي كشيم مي ديم بچه مون ببره بده به سرايدار افغاني خونه درحال ساخت بغل دستيمون یا بهش مي گيم اينا بچه ها رو مي كشن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم شمال و سگ برادرشوهر هم که دیگه شده سر جهازی ٬ بیرون فروشگاهی ایستادیم و چند نفر رفتن تو خرید ٬ بقیه با سگ بیرونیم ٬ چند تا بچه می آن و باهاش بازی می کنن و می رن ٬ سگه یک کمی دور شده ٬ من زیر چشمی نگاش می کنم ٬ یک بچه ۵-۴ ساله می آد و نگاه می کنه که کسی می بینه یا نه ٬ یک سنگ از رو زمین برمی داره و به سگه نزدیک می شه ٬ دور و برش رو نگاه می کنه و تا می بینه کسی نیست با قدرت سنگ رو می زنه و سگه و فرار می کنه پیش مامانش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد بدونم مامانش اشتباه کرده یا کلاْ بعضی بچه ها خشن ترن ٬ انسان ها موجودات پیچیده ای هستن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 06:03:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زانتیا</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>از در مهدکودک آمدیم بیرون و داریم می ریم سمت ماشین ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: به نگین گفتم ما ...... داریم. (اسم ماشینمون)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اا آفرین که اسم ماشینمونو می دونی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: اون گفت زانتیا دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین بار است زانتیا رو می گه ٬ چشمام گرد می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش در همون مسیر ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: با چه ماشینی آمدی دنبالم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که با ماشین آمدم دنبالت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: با ....... آمدی یا با ماشین بابابزرگ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مهم نیست که آدما چه ماشینی سوار می شن ٬ مهم اینه که چقدر مهربونن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه من باید چی بهش می گفتم.  &lt;A href=&quot;http://mrsshin.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;خانم شین عزیز&lt;/A&gt; یک راهنمایی بفرمایین لطفاْ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترعموهای ارشک تو دبستان از مدل ماشین و مبل و خونه دوستاشون تعریف می کردن ٬ من حالم بد می شد ٬ بچه من از ۲.۵ سالگی شروع کرده ٬ یعنی باید مهدش رو عوض کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی خیلی نگران تربیتش هستم ٬ به نظر من فوق العاده بی ادب شده و مدام در حال پرخاش است ٬ خدایا کمکم کن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 01:50:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرین</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>ارشک رو باردار بودم ٬ همون ماههای اول ٬ آقای همسر با دوستش قرار گذاشته بود که بره نمی دونم کجا ٬ تازه ماشین نو خریده بودیم ٬ آقای همسر خیلی خونسرده ٬ در بدترین شرایط  ٬ضرر مالی براش مهم نیست و خونسرد و خوش اخلاق می مونه ٬
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زد که تصادف کردم ٬ یک وانت چراغ قرمز رو نمی بینه و کوبیده بود به ماشین ما ٬ طرف هم آدم خوبی بود ٬ زنگ می زنه به دوستش که تو بیا فلان جا ٬ سر چهارراه ترافیک می شه ٬ آقای همسر جلوی ماشینا رو می گیره که وانت بتونه بیاد کنار ٬ خیابون باز شه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک وانت سپا.ه با ۳ نفر مامور خرید با پررویی می آن و می زنن به پای آقای همسر ٬ می گه چه خبرتونه؟ ٬ می ریزن پایین و بزن و بکش و می اندازنش تو وانت و می رن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا مردم و راننده وانت و مغازه دارها بجنبن برده بودنش ٬ حالا من هی زنگ می زنم ٬ هی خاموشه ٬ دوستش رو می گیرم ٬ طرف هم از اونایی بود که خیلی مراقب من بود ٬ هی چرت و پرت جواب منو می داد ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه برده بودنش با خودشون خرید ٬ برده بودنش تو یک خیابون خلوت و زده بودنش ٬ برده بودنش و هر چی دوست داشتن بهش گفته بودن و بعد از ۱ ساعت تو بیابونای ته اتوبان بابایی پیاده اش کرده بودن ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی شانس آوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر افتاد دنبال شکایت ٬ همه مغازه دارها و راننده وانت و پلیسی که آمده بود برای تصادف گفتن می آن شهادت می دن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز صبح ساعت ۶ تلفن زنگ زد و خبر دادن که همون دوست آقای همسر تو خواب سکته کرده و رفته ٬ آقای همسر از شکایت صرفنظر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز جایی کار اداری داشتیم ٬ یکدفعه آقای همسر گفت &quot;منو آوردن تو کوچه های این خیابون زدن ها&quot; ٬ دلم بدجوری گرفت ٬ دوباره نفرینشون کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی رو داریم از دست می دیم ٬ فرهنگ ٬ ادب ٬ مهربونی ٬ ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 05:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>پدرم: رفتین عروسی ارشک جون؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارشک: بله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرم: خوش گذشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارشک: بله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرم: پس چرا منو با خودتون نبردین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارشک: آخه ٬ آخه ٬ آخه شما خسته می شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس که من و دخترخاله ها تو دبی به همدیگه جنس نشون دادیم و پرسیدیم چنده؟ تازگی ها تو هر فروشگاهی می ریم ٬ارشک می ره چیزهای مورد علاقه اش رو برمی داره و میاد سوال می کنه &quot;این چنده مامان؟&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابت کامنتهای مهربانانه تون و اندرزهای حکیمانه تون خیلی خیلی ممنونم. من الان خوبم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: روز جهانی کودک مبارک. ما رفتیم پارک پایداری که مادران امروز جشن داشتن. برنامه هاشون مناسب سن ارشک نبود و بیشتر مامان باباها لذت بردن تا بچه ها. جاهای دیگه خوب بودن؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 01:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
