<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شازده ارشک</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 Aug 2008 04:36:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من پیر شده ام</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>تازگی ها فقط زمانی صدای ضبط ماشین را زیاد می کنم که شیشه ها بالا باشند ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها وقتی ماشینی می چسباند در ک.و.ن ماشینم می آیم کنار تا بگذرد ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها موقع رانندگی کمتر بوق می زنم و فاصله ام با ماشین جلویی بیشتر شده است ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها وقتی ماشین ندارم مانتو گشاد و بلند می پوشم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها ترجیح می دهم به جای رستوران و مرکز خرید در خانه کنار همسر و فرزندم باشم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها دیگر در طول روز ماتیکم را تجدید نمی کنم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها کرم دور چشم استفاده می کنم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها وقتی بعضی رفتارها را از نوجوانان می بینم در دل می گویم چه پدر و مادر سهل انگاری ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها دیگر پای شمال ۲ روزه نیستم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها دیگر وقت نمی کنم سینما بروم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کافی نیست برای اینکه بفهمم من پیر شده ام؟!؟!؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 04:36:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>قدیمترها که اینترنت نبود وقتی دوستی می رفت خودمان را ملزم می کردیم که به هم نامه بنویسیم و مدام از حال هم بپرسیم ٬ روزها برنامه ریزی می کردیم که هدیه تولد را کی به پست بسپاریم تا دقیقاْ روز تولد طرف به دستش برسد و از تصور لبخندی که با دیدن پستچی و هدیه اش روی لبهایش نقش می بندد غرق لذت می شدیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارت نوروز را هم وقتی پست می کردیم که روز اول فروردین برسد به مقصد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها که دنیا کوجکتر شده و همه سایت ها روزهای تولد را یادآوری می کنند ٬ انگار که تبریک ها هم کمتر به دل می نشیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانم دوست های فراوانی داشت و اکثراْ تمایل دارند که با من هم در ارتباط باشند ٬ دستشان درد نکند ولی تعدادی که فقط توقع دارند عصبیم می کنند ٬ تعدادی از آنها هم بی هیچ توقعی و فقط برای ادامه ارتباط مدام در تماسند و من کم سن را شرمنده می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر یکی از آن خوبان یک ماهه به ایران آمده بود و من از سر گرفتاری یا تنبلی یا فراموشی وقتی تماس گرفتم که به دیدنش بروم که فردایش بازمی گشت و بسیار شرمنده شدم وقتی گفت لااقل زود بیا و تا هدیه های پسرک برایش کوچک نشده سوغاتی هایت را بگیر و صد البته که بسیار خرسند شدم وقتی دریافتم وقتی می خواهد بیاید من و پسرکم را در یاد دارد حتی با وجود اینکه هنوز او را ندیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردم هدیه ای با پست برایش بفرستم شاید او هم با دیدن پستچی و هدیه ٬ لبخندی به لب بنشاند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 07:01:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لايحه حمايت از خانواده</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=PostBody dir=rtl&gt;اين لايحه از اتفاقاتی است که اگر تاييد شود تا هميشه به نام دولت ثبت می شود مثل عهدنامه ترکمانچای ، 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجاست که آرزو می کنم کاش در انتخابات مجلس شرکت می کردم بلکه يک نفر بود تا مثل من فکر کند و با اين لايحه مخالفت کند ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجاست که آرزو می کنم کاش مردان مملکتم هرگز به اجرايش نينديشند ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرانی که فرزند پسر داريد ، بياييد ما پسرانمان را طوری تربيت کنيم که به زنان جنس دوم نگويند و وقتی زمام مملکت به دستشان افتاد &quot;که آرزو می کنم بيافتد&quot; خود به خود از تاريخ ايران حذفش کنند.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 08:19:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد بگیریم از &quot;نه&quot; استفاده کنیم.</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>آقای همسر بنده به هیچ وجه و در هیچ زمانی و به هیچ شخصی نمی تونه بگه &quot;نه&quot; ٬ یعنی هر کسی و در هر جایی هر درخواستی ازش داشته باشه حتماْ حتماْ حتماْ براش انجام می ده حتی اگه خیلی براش مشکل باشه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این موضوع همیشه خوشحالم می کنه که شریک زندگیم دست خیر داره و از هیچ کمکی به دیگران مضایقه نمی کنه ٬ ولی خوب هر چیز حد و اندازه ای داره ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر ٬ وقتی می بینی دارن ازت سواستفاده می کنن باید صدات در بیاد ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشون هم مثل بنده معتقدند از هرکس باید به اندازه شعورش توقع داشت ٬ وقتی کسی نمی فهمه و چیزی رو ازت می خواد که می دونه انجامش برات سخته ٬ کاری کن که دلش خوش باشه مگه چی می شه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقتا عصبانی می شم وقتی می بینم برای انجام خواسته های دیگران به خودش سختی می ده ٬ هنر &quot;نه&quot; گفتن برای همه لازمه و جالبه وقتی بهش اعتراض می کنم می گه این نقطه ضعف من است ٬ نمی تونم اصلاحش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربونی زیاد هم دردسر است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 04:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه فهیم</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>از وقتی این شازده ما دندون در آورده شیر دادن بهش شده عذاب الیم برای من ٬ نه تنها مشکل گاز گرفتن بلکه انگاری که بزاق دهانش هم تغییر کرده و محل مورد نظر ترک خورده و دایم در حال سوزش بود ٬ هر کس هر چیزی گفت بنده استفاده کردم ولی افاقه نکرد ٬ دیگه دائم مجبور بودم برای آرامش خیال پماد استفاده کنم که صد البته باز هم فایده نداشت ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها وقتی می خواد شیر بخوره تو چشماش نگاه می کنم و می گم مامانی گاز نگیری ها ٬ آروم شیر بخور و بچه ای که هرگز تو چشمای من نگاه نمی کرد اول شیر خوردن با دقت تو چشمای من نگاه می کنه و منتظر عکس العمل من می مونه و با احتیاط شروع به شیر خوردن می کنه و اصلاْ هم گاز نمی گیره ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا من فکر می کردم بچه ام حرفای منو نمی فهمه و چقدر این موضوع لذت بخشه که بدونی براش مهمی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 04:43:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>آخر هفته آقای همسر همراه دوستاشون تشريف بردن شمال و دو روزی منزل نبودن ، اگر شما پرسيدين کجاست اين شازده ما هم پرسيد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايشون ديشب آمدن ولی شازده خواب بودن و صبح زود بنده &quot;ببخشيد&quot; رفته بودم دستشويی که شازده بنده رو خواستن و آقای همسر رفتن پيششون ، اگر بدونين چه کرد اين بچه ۱۵ ماهه ما ، انگار که غريبه ديده ، رفته بود ته ته تختش که دست باباش بهش نرسه و با نعره ماما را صدا می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوندا هيچ بچه ای را بی مادر نکن ، درست است که آدمی در هر سنی به مادر احتياج داره ولی بچه های کوچک واقعاً نيازمند محبت خالصانه مادر هستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمين&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجمين سالروز رفتنت</title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>تو امروز رفتی ، همين ساعت ها بود ، تا ديشب مطمئن بودم که برمی گردی ولی ديشب ناگهان از خواب پريدم و گويا کسی گفت که تو ديگر نمی آيی و من از صبح با دلشوره منتظر بودم و بالاخره تلفن زنگ زد و ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود جز قبول نبودن تو در باقيمانده عمرم ، و اينکه باز هم آقای همسر دور است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از آن روز تمام تلاشم را کرده ام تا بتوانم جای تو را بگيرم ، اقرار می کنم که نتوانستم برای همه کسانی که زير بال و پر تو بودند کاری کنم ، ببخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا من مادرم ، مثل تو و فرزندم همانقدر برايم عزيز است که من برای تو بودم شايد کمی کمتر که من بعد رفتنت دريافتم که چقدر مرا دوست داشتی ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدان که ساعتی نيست که به يادت نباشم و آرزو می کنم تمام آنچه در مورد زندگی پس از مرگ می گويند حقيقت باشد و من دوباره بتوانم ببينمت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بدان که از آن روز هميشه سردم است گويا از آغوش تو بيرون کشيده شده ام و ديگر خيلی خيلی کم گريه ام می گيرد گويا دل سنگ شده ام و اين را هم بدان که در مقابل اتفاقات بد زندگی بی خيال شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برايم دعا کن مادر و مرا به خاطر همه بدی ها و بدخلقی ها و عصبانيت هايم ببخش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>آیا ما می تونیم تو روابطمون برای طرف مقابل تعیین تکلیف کنیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا وقتی طرف مقابل به آنچه ما رو خوشحال می کنه اهمیتی نمی ده و حتی گاهی کارهایی می کنه که می دونه ما ناراحت می شیم باز هم باید به این رابطه ادامه داد ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا باید با طرف دعوا کرد و بداخلاقی کرد و مجبورش کرد که مطابق خواست ما عمل کنه ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا باید روی روابط طرف مقابلمون با دیگران حساس بود ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا اگر دعوا کردیم و بداخلاقی کردیم و هر روشی بلد بودیم انجام دادیم تا طرفمون به حرفمون گوش بده و نداد باز هم باید این رابطه رو دنبال خودمون بکشیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا اینطوری عزت نفسمون زیر سوال نمی ره ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا رابطه ای که پر از تنش باشه ٬ پر از بایدها و نبایدها باشه ٬ پر از دلگیری از رابطه طرف با عده ای خاص باشه ارزش ادامه دادن داره ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عزیزم ٬ با شمام ٬ تمام این حرف ها رو چندین و چند بار برات گفتم ولی اثر نداشته و تو همچنان داری رابطه ای سرشار از تنش رو دنبال خودت می کشونی ٬ شاید اگر اینجا رو بخونی بیشتر در تو اثر کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم ٬ تو حق نداری برای دیگران تصمیم بگیری که چه بکنن و چه نکنن ٬ اگر اونا کارهایی رو می کنن که تو نمی پسندی این تو هستی که باید در مورد دوستیت با اونا تصمیم بگیری ٬ شاید بشه برای مدت کوتاهی کسی رو مجبور به کاری کرد ولی بعد از مدتی طرف رو خسته می کنی ٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من فکر کنم زیاد شنیده باشی که &quot;از عشق زنجیر نسازید&quot; ٬ اگر کسی رو دوست داری همینطور که هست دوستش داشته باش ٬ اگر کارهاش اذیتت می کنه تحمل کن چون دوستش داری ٬ اگر نمی تونی تحمل کنی و مدام داری خودت رو عذاب می دی پس قیدش رو بزن ٬ چون تو هیچ وقت نمی تونی همه رفتار کسی رو تغییر بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا به حرفام گوش نمی دی ٬ شاید زیادی شعار می دم و ایده آل فکر می کنم ولی ناراحت می شم وقتی می بینم مدام داری خودت رو عذاب می دی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 05:11:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>همیشه تفاوت بین ظاهر آدما برام جالب بوده ٬ البته تفاوتهای ظاهری ٫&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه چرا خدا یکی رو زیبا خلق کرده و به اون یکی هیچ لطفی نکرده و با اینکه حس زیبایی دوستی ٬انسان رو به طرف شخص زیبارو جذب می کنه ٫ همیشه سعی کردم اخلاق و رفتار آدما برام ملاک انتخابشون به عنوان دوست باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خیلی دلم می خواد از خدا بپرسم آخه چرا من باید جزو اون معدود خانمهایی باشم که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- با یک بار زایمان شکمشون چروک و زشت می شه ٫ آخه من که هر وقت شکم خودمو می بینم حالم بد می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- با شیر دادن تمام موهای اندک سرشون میریزه ٬ آخه بچه من که داماد شد من چه جوری برم موهامو شینیون کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- با شب نخوابیدن صورتشون تکیده می شه ٬ آخه خوب من چه کنم که بچه ام نمی خوابه شبها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جان ٬ خدایی کن ٬ گوشه چشمی به ما خانمهای این گروه بکن و دستی به سر و صورت و شکممون بکش ٬ بلکه معجزه ای رخ دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 05:27:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shazdearashk.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>پسرکم روز به روز بزرگتر می شود و هر روزش با ديروز متفاوت است ٫&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگيها انگار من برايش تعريف جديدی دارم ٫ خيلی که سرگرم باشد چند دقيقه از من غافل می شود وگرنه همه جا مدام دنبال من است ٫ اگر در آشپزخانه باشم مشغول بازی با کشو ها و کابينت هاست ٫ اگر در اتاقمان باشم کشوهای پاتختی را بيرون می ريزد ٫ اگر در دستشويی هم باشم پشت در می ايستد و صحبت می کند تا بيايم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا در آغوش می کشد و برايم عشوه می آيد و شب ها فقط با من می خوابد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اينها با اينکه گاهی سخت است ٫ بسيار لذتبخش است ٫ ولی اين همه وابستگی ناراحتم می کند يعنی اعتقاد دارم نبايد زياد به کسی يا چيزی وابسته بود ٫ مخصوصاً پسرها خيلی احساساتی تر و وابسته تر هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش بتوانم تا وقتی نياز دارد کنارش باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 09:49:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shazdearashk&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>shazdearashk</dc:creator>
<guid>http://shazdearashk.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
