به کجا می رویم.
پسر نوجوان زباله جمع کن مشغول کندوکاو سطل سر کوچه است ، طبق معمول از دیدنشان غمگین و خشمگین می شوم ، می بینم که ما را می بیند و دست از جستجو برمی دارد و شروع به حرکت به سمتمان می کند ، احساس خطر می کنم ، در کوچه سطل دیگری نیست که به هوای آن راهش را ادامه بدهد ، گونی دسترنجش را هم برنمی دارد ،
دستش جایی است که نباید باشد ، دست ارشک را محکم می گیرم ، ترسم از مزاحمتش نیست که مطمئنم از پسش برمی آیم ، ترسم از درسی است که ارشک یاد خواهد گرفت ،
پسر خیلی نزدیک به ما عبور می کند ، احساس می کنم که برمی گردد ، ارشک و کیفم را محکم تر می گیرم ، ترسم به اعتماد به نفسم می خندد و من سعی می کنم از توی شیشه خانه روبروی کوچه ، موقعیت پسر را تشخیص دهم ،
خیلی نزدیک ماست ولی من نمی توانم قدم تندتر کنم ، با رسیدن به سر کوچه او نیز به ما می رسد ، دستش هنوز همان جاست ، می پرسد "خانم ساعت دارین؟" ،
ناگهان همه ترس و خشمم دود می شود ، بچه کوچکی را می بینم که سعی دارد بزرگ شود. جوابش را می دهم و رد می شوم.
کاش زندگی اینقدر سخت نشده بود ، کاش جایی بود که این بچه های کوچک را که خیلی زود بزرگ شده اند پناه می داد ، کاش ....
پی نوشت: مدتی نیستم ، سالم و شاد بمانید تا برگردم.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...