دست در دست ارشک داریم تا سر کوچه می رویم تا دوستی به دنبالمان بیاید و برویم خانه دوستی دیگر. خیلی ادعا دارم که بزرگ شده ام و اعتماد به نفس دارم و اگر کسی در خیابان مزاحمم شود حقش را کف دستش می گذارم ٰ،

پسر نوجوان زباله جمع کن مشغول کندوکاو سطل سر کوچه است ، طبق معمول از دیدنشان غمگین و خشمگین می شوم ، می بینم که ما را می بیند و دست از جستجو برمی دارد و شروع به حرکت به سمتمان می کند ، احساس خطر می کنم ، در کوچه سطل دیگری نیست که به هوای آن راهش را ادامه بدهد ، گونی دسترنجش را هم برنمی دارد ،

دستش جایی است که نباید باشد ، دست ارشک را محکم می گیرم ، ترسم از مزاحمتش نیست که مطمئنم از پسش برمی آیم ، ترسم از درسی است که ارشک یاد خواهد گرفت ،

پسر خیلی نزدیک به ما عبور می کند ، احساس می کنم که برمی گردد ، ارشک و کیفم را محکم تر می گیرم ، ترسم به اعتماد به نفسم می خندد و من سعی می کنم از توی شیشه خانه روبروی کوچه ، موقعیت پسر را تشخیص دهم ، 

خیلی نزدیک ماست ولی من نمی توانم قدم تندتر کنم ، با رسیدن به سر کوچه او نیز به ما می رسد ، دستش هنوز همان جاست ، می پرسد "خانم ساعت دارین؟" ،

ناگهان همه ترس و خشمم دود می شود ، بچه کوچکی را می بینم که سعی دارد بزرگ شود. جوابش را می دهم و رد می شوم.

کاش زندگی اینقدر سخت نشده بود ، کاش جایی بود که این بچه های کوچک را که خیلی زود بزرگ شده اند پناه می داد ، کاش ....

پی نوشت: مدتی نیستم ، سالم و شاد بمانید تا برگردم.