همیشه مواظب بودم سوال هایی که بچه ها رو گیج می کنه از ارشک پرسیده نشه ٬ معلومه که من هم دلم می خواد از بچه ام بشنوم منو بیشتر از همه آدمای دور و بر دوست داره ولی به نظرم سوال ایجاد کردن تو ذهن بچه کار درستی نیست.
نمي دونم كدام از خدا بي خبري ار ارشك پرسيده بود "مامانت رو بيشتر دوست داري يا بابات رو ؟"
از اونجايي كه من در زمان پرسش حضور نداشتم وگرنه مثل مواقع مشابه مي پريدم وسط حرف طرف و جواب مي دادم كه "هردومون رو دوست داره" ، پسرك كمي فكر كرده و اعلام كرده كه "بابام رو بيشتر دوست دارم." طرف هم با خنده آمده پیش من که ارشک باباش رو بیشتر دوست داره ٬ فقط بهش لبخند زدم.
تازگي ها هم ياد گرفته و سر هر بحثي اعلام مي كنه كه " من عشق تو نيستم ، عشق بابايي ام" يا "بابا بياد شب پيشم بخوابه" یا "دلم می خواد با بابا بمونم خونه" و ....
باباش که از راه می آد آنچنان با ذوق و شوق می دوه طرفش و سلام و علیک و .... (البته کلاْ بچه بغل و بوسی نیست یعنی خوشش نمی آد) که من کم کم داره حسودیم می شه ٬
تازگی ها هم یاد گرفته تا من اجازه انجام کاری رو بهش نمی دم می گه "بابا اگه بود اجازه می داد" یا "می رم از بابا اجازه می گیرم" ٬
معمولاْ رو حرف اون یکی حرف نمی زنیم حتی اگه باهاش موافق نباشیم ٬ با چشم و ابرو به هم می فهمونیم که موافق نیستیم و انتخاب با طرف مقابل است که بخواد حرفش رو عوض کنه یا نه ٬
دیشب گول حرف فسقل بچه رو خوردم ٬ خیلی خسته بودم و بهش گفتم اجاره نداره به دوربین دست بزنه ٬ گفت می رم از بابا اجازه می گیرم ٬ رفت و برگشت اعلام کرد بابا اجازه داد ٬ "بابا غلط کرد" داشت از دهنم می آمد بیرون بسکه عصبانی بودم ٬ به جاش یک لحظه فکر کردم که باباش داره با تلفن حرف می زنه نمی تونه اجازه داده باشه ٬
گفتم "بابا اجازه داد به دوربین دست بزنی؟" ٬ می گه "اجازه داد خودش بیاد بعد من دست بزنم" ٬
فکر کردم اگه جمله هه از دهنم پریده بود بیرون تاثیرش شاید هیچ وقت از بین نمی رفت.
اعتراف می کنم از اینکه پسرک رسما پدرش را بیشتر دوست داره یک کمی حسودیم می شه ٬ اشکالی داره؟