دلم گرفته بود ، ارشك داشت آب بازي مي كرد ، آقاي همسر تو آشپزخونه بود ، با دل گرفته داشتم لباسهاي شسته شده رو تا مي كردم و ميذاشتم تو كشوي لباسها ، آخرين تكه لباسها رو گذاشتم و در حال بستن كشو يك نگاهي به قيافه غمزده خودم تو آينه انداختم ، دلم داشت براي خودم مي سوخت كه كشو رسيد به انتها و من فرصت نكردم انگشت شصتم رو در بيارم و فريادم بلند شد و شروع كردم به گريه بلند ،

گريه ام بيشتر به خاطر دل گرفته ام بود البته ولي انگشتم هم بدجوري درد مي كرد ، ارشك از توي دستشويي انگار نه انگار كه من دارم گريه مي كنم داد زد "بابا من نبودم ها" ، گريه ام بيشتر شد ، برگشت منو نگاه كرد و دويد آمد پيشم ، با باباش با هم رسيدن به من ، آقاي همسر گفت "بايد يخ روش بذاريم" ،

با اون پاهاي كوچولوش دوان دوان رفت توي آشپزخونه ، صداي كشو آمد ، كيسه فريزر در آورد و به باباش گفت "يخ رو بريز اين تو بابا" ، دوان دوان آمد و كيسه يخ رو داد به من و گفت "بذار روي انگشتت مامان تا خوب بشه"،

بعد برگشت توي دستشويي به ادامه آب بازي ، من در تمام اين مدت دارم گريه مي كنم ولي الان ديگه گريه ام از خوشحالي بود ، از اينكه احساس كرده بودم بچه ام دوستم نداره از خودم خجالت مي كشيدم.

آقاي همسر فكر كرده بود انگشتم شكسته كه اينطوري گريه مي كنم نفهميد دلم شكسته بوده.

شايد من زيادي از اين بچه توقع احساساتي بودن دارم.

مادر شوهرم يك سگ پشمالوي زشت كوچولو از اسباب بازي هاي آقاي همسر را نگه داشته بود براي نوه اش ، قلاده اي داشت و دكمه اي كه نشان مي داد قبلا حركتي هم مي كرده ،

پوزه اش كمي سوخته بود و در طول اين همه سال خيلي كثيف شده بود ، اعتراف مي كنم كه خيلي خوشم نيامد ولي چون من عروس نمونه اي هستم چيزي نگفتم ، خودش كلي سگ بينوا را سابيده بود ، من هم كلي شستمش و داديمش دست آقاي ارشك ،

از آنجايي كه من با حيوانات ميانه خوبي ندارم ، سگ پشمالو شد سك واقعي ارشك و "پاپل" ناميدش ،(اسم سگ دختر عموهايش كه ارشك خيلي دوستش داشت) ،

مدت زمان طولاني همه بازي هايش با پاپل بود ، پارك مي بردش ، با هم مي دويدند ، غذا مي خوردند و .... ،

زشت بود و من دوست نداشتم از خانه بيرون ببريمش ، فكر كنم 1 سالي همبازي ارشك بود و حتي الان كه مدت زمان زيادي را با او نيست ولي بسيار دوستش دارد ،

فكر مي كردم كه  ما پدر و مادرها سعي مي كنيم زيباترين و گرانترين اسباب بازي ها را براي بچه هايمان بخريم ، ارشك تقريبا با هيچ يك از اسباب بازي هاي گرانش به اندازه همين پاپل ، ماشين هاي پلاستيكي ، عروسك هاي پلاستيكي ، خرده ريزهاي داخل لپ لپ ، خمير ، پازل ، محصولات گلدونه و .... بازي نمي كند ،

شايد بيشترين لذتش بردن اسباب بازي هايش به درون لگن حمامش باشد بي ترس از خراب شدنشان ،

گاهي آنقدر سراغشان نمي رود كه من سعي مي كنم با بازي كردن با آنها توجهش را جلب كنم كه البته زياد هم موفق نمي شوم ،

چه بر سر بچه هاي معصوم مي آوريم كه خيلي هايشان در 8 سالگي فقط لگو و باربي اصل مي خواهند و در 12 سالگي فقط لباس ماركدار.

پي نوشت1 : بحث لباس خودش مطلب طولاني را مي طلبد.

من دارم فيلم مي بينم و ارشك هم مشغول بازي است ، يكدفعه آمده مي گه "مامان مي دوني بچه ها كه به دنيا مي آن چه شكلين؟" ،

من چشمام گرد شد ، فكر كردم منظورش چيز ديگه است ، فكر كردم چي بگم به بچه ، پرسيدم "چه شكلين؟"

نشسته رو زمين و بعد كج و كوله از رو زمين بلند مي شه و همينطور كه شونه هاش و دستاش رو تكون مي ده تاتي تاتي راه مي ره يك كم ، بعد چهار دست و پا مي شه و يك كم هم همطونطوري مي ره و بعد يكدفعه بلند مي شه و راه مي ره و مي گه‌ "اين شكلي ، فهميدي؟" ،

بچه ام يك حيوون تازه متولد شده رو تو تلويزيون ديده كه هي مي خورد زمين و پاهاش مي لرزيد و منم براش توضيح دادم كه تازه به دنيا آمده و آخي ببين افتاد ، ببين دوباره بلند شد ، تشويقش كرديم تا بالاخره رو پاهاش ايستاد و رفت شير خورد.

بايد براش توضيح بدم كه بچه آدميزاد خيلي خيلي بيشتر از بچه اون حيوون براي مادرش سختي به همراه داره ، فسقلي فكر كرده خودشم 2 بار خورده زمين تونسته رو پاي خودش بايسته.

مادرها ، پدرها ، مامان بزرگها ، بابا بزرگها ، عمه ها ، خاله ها ، دايي ها ، عموها ، دوستان ، آشنايان

تو رو خدا به بچه نگين چرا اين كارو كردي من هم ديگه دوستت ندارم.

بچه باور مي كنه ، بچه ياد مي گيره ، بچه شروع مي كنه به تكرار اين جمله ، بچه فكر مي كنه اگر كسي دوستش نداشت ايراد از اونه ،

همين مي شه كه وقتي بزرگ شد مثل اكثر ماها فكر مي كنه بايد به حرف همه گوش بده ، مي ترسه اگه بگه نه طرف ديگه دوستش نداشته باشه ،

من نمي دونم قدرت اين جمله هاي منفي چقدر زياد است كه من بيش از 3 سال و 5 ماهه كه به بچه ام مي گم "شما هر كاري بكني باز هم من دوست دارم" ، ولي اين جمله "ديگه دوست ندارم" كه شايد از چند نفر دور و بر شنيده باشه كاملاً تو ذهنش حك شده ،

نه تنها وقتي از دست من ناراحت مي شه مي گه "ديگه دوستت ندارم" ، بلكه وقتي مي خواد منو ناراحت كنه هم همينو مي گه ،‌ مي خنده ، ناز مي كنه و مي گه "مي دوني من بابا رو خيلي خيلي دوست دارم ولي شما رو دوست ندارم" ،

بچه نيم وجبي آنچنان شاخ منو شكونده كه در جوابش فقط لبخند مي زنم و مي گم "ولي من شما رو خيلي دوست دارم" ،

ماجراهاي جالبي داريم با هم داريم تو خونه ، از اينكه اينهمه سريع داره بزرگ مي شه مي ترسم.

پسرک از چهارشنبه سرفه می کند ٬ خوشحالم که چهارشنبه مریض شده و ۲ روزی که با همیم بحران مریضیش می گذره ٬

تمام ۲ روز رو فقط سرفه می کنه بدون هیچ علامت دیگه ای ٬ با اینکه ارشک در ۳۹ هفته و ۲ روزگی به دنیا آمده نمی دونم چرا ریه هاش ضعیف هستن ٬ با شروع هر بیماری کار به سرفه می کشه و دیر هم خوب می شه ٬

امروز صبح بیدار شده و می بینم چشماش عفونت داره ٬ براش توضیح می دم که می خوام تو چشماش قطره بریزم ٬ جیغ و گریه و بستن و فشردن چشم و فریاد و .... ٬ به باباش می گم کار خودته و می آم که حاضر شم ٬

۱۰ دقیقه بعد اوضاع همونیه که بود ٬ هر دو دیرمون شده ٬ می آم بغلش می کنم و با قربون صدقه و یک کمی هم زور قطره رو می ریزم ٬ می شنوم "می زنمت" و یک ضربه رو شونه هم نوش جان می کنم ٬ می شنوم "دیگه دوستت ندارم" ٬ می بینه باباش لباس پوشیده ٬ می شنوم "بابایی نرو ٬ پیشم بمون ٬ مامان اذیتم می کنه" ٬

بدون خداحافظی ولی با چشمای تمیز می ره ٬ خوب بچه حق داره مامانی رو که به زور قطره تو چشمش می ریزه و به گریه هاش توجه نمی کنه دوست نداشته باشه دیگه.

پی نوشت: دیشب در مهمانی بچه یک چیز جدید یاد گرفت ٬ شخص محترمی بعد از پرسیدن اینکه مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا و شنیدن بابا ٬ فرمودن حتماْ چون بابا پول داره بیشتر دوستش داری ٬ بچه یک کمی با تعجب فکر کرد و بعد با لبخند سرشو به علامت مثبت تکون داد.

از اونجایی که من خیلی وقتا پول توی کیفم نیست و خیلی پیش میاد که وقتی می گه بریم سوپر می میگم پول ندارم ٬ بچه کاملاْ توجیه شد که جریان چیه.

کاش می شد تو مهمونی ها تو دهن بعضی آدما زد.

مامان یا بابا

همیشه مواظب بودم سوال هایی که بچه ها رو گیج می کنه از ارشک پرسیده نشه ٬ معلومه که من هم دلم می خواد از بچه ام بشنوم منو بیشتر از همه آدمای دور و بر دوست داره ولی به نظرم سوال ایجاد کردن تو ذهن بچه کار درستی نیست.

نمي دونم كدام از خدا بي خبري ار ارشك پرسيده بود "مامانت رو بيشتر دوست داري يا بابات رو ؟"

از اونجايي كه من در زمان پرسش حضور نداشتم وگرنه مثل مواقع مشابه مي پريدم وسط حرف طرف و جواب مي دادم كه "هردومون رو دوست داره" ، پسرك كمي فكر كرده و اعلام كرده كه "بابام رو بيشتر دوست دارم." طرف هم با خنده آمده پیش من که ارشک باباش رو بیشتر دوست داره ٬ فقط بهش لبخند زدم.

تازگي ها هم ياد گرفته و سر هر بحثي اعلام مي كنه كه " من عشق تو نيستم ، عشق بابايي ام" يا "بابا بياد شب پيشم بخوابه" یا "دلم می خواد با بابا بمونم خونه" و .... 

باباش که از راه می آد آنچنان با ذوق و شوق می دوه طرفش و سلام و علیک و .... (البته کلاْ بچه بغل و بوسی نیست یعنی خوشش نمی آد) که من کم کم داره حسودیم می شه ٬

تازگی ها هم یاد گرفته تا من اجازه انجام کاری رو بهش نمی دم می گه "بابا اگه بود اجازه می داد" یا "می رم از بابا اجازه می گیرم" ٬

معمولاْ رو حرف اون یکی حرف نمی زنیم حتی اگه باهاش موافق نباشیم ٬ با چشم و ابرو به هم می فهمونیم که موافق نیستیم و انتخاب با طرف مقابل است که بخواد حرفش رو عوض کنه یا نه ٬

دیشب گول حرف فسقل بچه رو خوردم ٬ خیلی خسته بودم و بهش گفتم اجاره نداره به دوربین دست بزنه ٬ گفت می رم از بابا اجازه می گیرم ٬ رفت و برگشت اعلام کرد بابا اجازه داد ٬ "بابا غلط کرد" داشت از دهنم می آمد بیرون بسکه عصبانی بودم ٬ به جاش یک لحظه فکر کردم که باباش داره با تلفن حرف می زنه نمی تونه اجازه داده باشه ٬

گفتم "بابا اجازه داد به دوربین دست بزنی؟" ٬ می گه "اجازه داد خودش بیاد بعد من دست بزنم" ٬

فکر کردم اگه جمله هه از دهنم پریده بود بیرون تاثیرش شاید هیچ وقت از بین نمی رفت.

اعتراف می کنم از اینکه پسرک رسما پدرش را بیشتر دوست داره یک کمی حسودیم می شه ٬ اشکالی داره؟