داریم از مهد برمی گردیم خونه ٬

: مامان جون ماشینمونو عوض کنیم ٬ دیگه اینو دوست ندارم.

- باشه ٬ چه ماشینی دوست داری به جاش بخریم.

: بنز بخریم ٬ باهاش تند تند بریم.

- باید دعا کنی بابات پولدار بشه بتونیم بنز بخریم ٬ بنز خیلی گرونه.

: من از پولهای تو قلکم می دم به بابا بره بنز بخره.

- عزیزم پولهای تو قلکت برای بنز خریدن کافی نیست که.

: خودم پولدار بشم می خرم.

چند دقیقه ای ساکته ٬

: باید مهندس بشم که پولدار بشم که بنز بخرم؟

- می تونی مهندس بشی ٬ دکتر بشی ٬ پروفسور بشی. (نمی دونم پروفسور چه جوری از دهنم پرید بیرون ٬ در ضمن آمدم بگم درس نخونی زودتر پولدار می شی ولی نگفتم)

: پروفسور خوبه ٬ پروفسور می شم.

- مامانی مهم تر از همه اینه که انسان خوبی بشی ٬ مهربون بشی ٬ به بقیه آدما کمک کنی ٬ دست و دلباز بشی ٬ خوب باشی.

: اول بنز بخرم باهاش تند تند زانندگی کنم ٬ بعد اینایی که گفتی می شم ٬ خب مامان؟

پسرعمو ٬

من از تو فقط عکسی اخمو را به یاد دارم که سالها بر دیوار خانه های همه مان بود و گاهی هنوز هست ٬ صورتی جوان و پر از ریش با لباس ن.ظام.ی ٬

من از تو این را به یاد دارم که آمدیم بیمارستان ارتش ملاقاتت و مرا راه ندادند چون کوچک بودم و غلغله بود و مامان و بابا وقتی برگشتند گریستند که دیگر فایده ندارد ٬

من از تو این را به یاد دارم که جوان بودی ٬ فرمانده بودی ٬ دلیر بودی ٬ در سرمای جانسوز شهرتان حاضر نبودی با پارتی بازی نفت برای خانواده تهیه کنی ٬

من از تو این را به یاد دارم که شیمیایی شدی نه در عملیات که بعد از عملیات و با تنفس گاز خردل در حم..ام ٬ یعنی هیچ کس نبود به شماها بگوید گاز لابلای موهایتان رسوب می کند و بر اثر آب داغ دوباره فعال می شود (این چیزی است که من شنیده ام) ٬

من از تو درد و رنج و تنهایی را به یاد دارم که همه فامیل برای خاکسپاری تو آمدند شهر شما و همه بچه های فامیل یک هفته مدرسه نرفتند ولی من ماندم و رفتم مدرسه و تمام یک هفته منزل هووی مادربزرگم بودم و تمام دقیقه های تمام روزهای آن هفته از تنهایی مردم و توی حیاط کوچکش درس خواندم ٬

پسرعمو خیلی ها از فضایل اخلاقی تو تعریف می کنند که اگر بودی الان چنان و چنین بودی ٬ من فقط یک سوال دارم پسرعمو ٬ کاش می توانستم بفهمم اگر بودی الان چه می کردی ٬ چه می گفتی ٬

شاید سرداری شده بودی برای خودت ٬ شاید می توانستی دست پدر نابینایت را بگیری و مجبورش کنی در این سن کمی استراحت کند ٬ شاید خواهرهایت کمی با هم مهربانتر می شدند ٬

شاید یادت می ماند که ۲ تا پسر بیست و چند ساله آن یکی فامیلمان را به فاصله یک هفته بی سر پس آوردند و به مادرش مدام گفتند مبادا گریه کنی که دشمن دلش شاد می شود ٬

راستی یادم آمد که تو هم یک بار پارتی بازی کردی ٬ می گفتند یکی از آشنایان را نجات داده ای از ا..عد..م ٬ راست و دروغش پای خودشان ولی شاید اگر بودی تو هم تغییر کرده بودی ٬ شاید باید خوشحال باشی که نیستی.

کارتونهای دوست داشتنی

پسرک افسانه زورو را خیلی دوست دارد ، مکالمه ها پر از "خفه شو ٬ احمق ٬ تن پرور" است و لولیتا مدام به دنبال ازدواج با زورو است.

سیندرلا ۲ خواهر دارد که به دنبال ازدواج با پرنسس هستند و برای رسیدن به خواسته شان هر بدجنسی می کنند.

زیبای خفته به خاطر طلسم جادوگر بدجنس به خواب رفته و پرنس خوش قیافه باید ببوسدش تا بیدار شود.

شرک غول کثیفی است که مخاطب دوبله صحبت های خرش بیشتر مخصوص پدر و مادرهاست تا بچه ها و باز هم ۲ نفر برای ازدواج با پرنسس فیونا با هم می جنگند.

آلوشا پسر قوی هیکلی است که درس نمی خواند ولی باز هم دخترکی عاشق اوست و به دنبال ازدواج با اوست.

اسپایدرمن (همچنین بتمن) مدام در حال جنگ با آدم بدهاست ٬ آنقدر آدم بد هست که او هر روز مشغول جنگ باشد.

همین روزهاست که پسرک بگوید من هم باید بروم دخترکی را نجات دهم و بااو ازدواج کنم.

حالا من هی به پسرک بگویم آدم ها همه مهربان و خوب و دوست داشتنی هستند ٬ تاثیری که شخصیت کارتونها روی پسرک دارند خیلی زیاد است.

پی نوشت: من ۱ سال بزرگتر شدم ٬ همراه اول اس ام اس تبریک فرستاد٬ باور می کنید خیلی خوشحال شدم؟ از اینکه یک کامپیوتر یادش بود امروز تولد من است خوشحال شدم.

پسرک می پرسد

اسپایدردن ها چه جوری ج.یی.ش می کنن؟

جوجه تیغی ها چه جوری با هم حرف می زنن؟

شیرها هم زیرپوش می پوشن؟

زرافه ها هم شیر می خودن؟

بتمن ها شبا زود می خوابن؟

مورچه ها هم مهدکودک می رن؟

چرا شیرها آهوها رو می خورن؟

چرا ماهی ها توی آب خفه نمی شن؟ و ....

پسرک مدام می پرسد و جواب های مرا با ولع گوش می دهد و به ذهن می سپارد ٬ می ترسم از جوابهایم ٬ تازگی ها یاد گرفته ام قبل از آنکه کلمات از دهانم بپرند بیرون کمی فکر کنم.

پسرک نه تنها دارد بزرگ می شود که دارد یک بار دیگر مرا تربیت می کند.

پی نوشت: من اعتراف می کنم که گاهی جواب هایی می دهم که به نفع خودم باشد.

امروز صبح که ساعت زنگ زد احساس کردم دلم می خواهد "خانه دار" باشم ٬

یعنی فکرش نمه نمه دیشب به ذهنم خطور کرد ٬ وقتی داشتم اطوکشی می کردم و ساعت ۱۰:۱۵ شده بود و پسرک داشت با بابایش غذا می خورد ٬

البته غذا که نمی خورد ٬ داشت ادا در می آورد ٬

لباسهای اطو شده روی مبلها ولو بود ٬ لباسهای اطو نشده هم ٬ خانه کمی به هم ریخته بود البته فقط کمی ٬

ملافه تخت را شسته بودم و از تنبلی ملافه تمیز نینداخته بودم و از لذت خوابیدن روی تشک خوشخواب بدون ملافه و حس خنکی و فرو رفتگی هایش بهره برده بودیم و خلاصه تشک هنوز ملافه نداشت ٬

ظرفشویی طبق معمول پر که نه ولی نصفه بود از ظرفهای نشسته ٬

رختخواب مهدکودک پسرک و لباسهای تمیز و کیف فردایش آماده نبود ٬

مهم تر از همه خودم هم نمی دانستم اول هفته ای چه بپوشم ٬

شوفاژ ها را بسته بودند و خانه شده بود یخچال ٬ شومینه تا آخر شعله می کشید ولی انگار نه انگار.

این بود که فکرش کم کم به ذهنم رسید ٬ چه خوب می شد فردا قرار نبود صبح زود بیدار شوم ٬ قرار نبود نگران به هم ریختگی خانه باشم ٬ قرار نبود تا عصر نگران سبیلهای بند نینداخته ام باشم ٬

چه خوب می شد پسرک را ساعت ۹ روانه می کردم و نرم نرم خانه را جمع و جور می کردم ٬ نرم نرم فکر غذای شب را می کردم ٬ نرم نرم تا میدان تره بار می رفتم و الکی چرخ می زدم ٬ یک کرفس و کمی هویج می خریدم و نرم نرم برمی گشتم ٬

نهار خورده و نخورده یک فیلم می دیدیم و یک چرت و بعدش پسرک می آمد و بازی می کردیم و پارک می رفتیم و سری به اقوام نزدیک خانه و ......

کم کم لبخندی از این همه شیرینی بر لبم آمده ٬ آقای همسر می پرسد "چی داری می بافی برای خودت؟" ٬

سرم را تکان می دهم تا رویاهایم بپرند از سرم ٬ جواب می دهم "هیچی" ٬

ساعت را ۶:۳۰ کوک می کنم و کنار پسرک می روم زیر لحاف ٬ دست گرمش را می اندازد گردنم و دوتایی می خوابیم.

صبح که ساعت زنگ زد اما اولین فکرم این بود که چقدر دلم می خواهد "خانه دار" باشم.

ای مادران خونسرد من به شما غبطه می خورم ٬

ای مادران خانه دار

ای مادران با حوصله

ای مادرانی که مدام با بچه هایتان بازی های مختلف می کنید

ای مادرانی که بچه هایتان در اتاق خودشان و در تخت خودشان می خوابند من به شما غبطه می خورم ٬

ای مادرانی که مجبور نیستید صبح ها در خواب لباس به تن بچه هایتان کنید

ای مادرانی که بچه هایتان لاغر نیستند

ای مادرانی که بچه هایتان خوب غذا می خورند من به شما غبطه می خورم.

پسرکم فکر نکنی مادرت همیشه غمگین است ها

نمی دانم اینجا را خواهی خواند یا نه ٬ نمی دانم جرات معرفی اینجا را به تو خواهم داشت یا همیشه مثل الان از اینکه آشنایی اینجا را بخواند وحشت خواهم داشت ٬

پسرکم وقتی غش غش می خندی انگار که دنیا از آن من است ٬

وقتی به زور بغلت می کنم و مجبورت می کنم مرا ببوسی و محکم بغلم کنی دلم از شادی می لرزد ٬

پسرکم دوستت دارم و امیدوارم کمی چاق شوی و شبها در اتاقت بخوابی تا بلکه یکی هم پیدا شود به من غبطه بخورد.

پی نوشت : در دوران قاطی کردن ماهانه ام هستم و تراوشات مزخرف مغزم را نوشتم ٬ به دل نگیرید.

دوست ندارم کسی طولانی مدت از من دلگیر باشد٬ اگر احساس کنم کسی از من دلگیر است باید زود سر و ته قضیه را هم بیاورم و به هر وسیله ای که شده طرف را راضی کنم ٬

به نظرم وقتی یک معذرت خواهی می تواند دوستی ای را از فنا شدن نجات دهد چرا نباید بر زبان آید حتی اگر حق با تو باشد و ......

در راستای اینکه روز قبل از حادثه ای که برای مامانم افتاد سر هم یک جیغ مادر و دختری زده بودیم و من فرصت نکردم ازش عذرخواهی کنم ٬ سعی می کنم اگر کار بدی ازم سر می زنه در اولین فرصت از دل طرف در بیارم و خلاصه سعی می کنم طوری رفتار کنم که اگر همین الان ناگهانی مردم ٬کسی از دست من ناراحت نباشه.

اون روز خسته رسیدم خونه ٬ می خواستیم بریم عید دیدنی ٬ تصمیم گرفتم بخوابم ٬ خوابم نبرد و کوچکترین صداهای ارشک و باباش روی اعصاب من بود ٬

با عصبانیت بیدار شدم ٬ با عصبانیت حاضر شدیم ٬ سر پسرک مدام فریاد بیخود کشیدم ٬ یک بار آنچنان نگاهم کرد که دلم کباب شد ٬ آخر سر با پدرش رفتند دوچرخه سواری تا از شر من و عصبانیتم راحت شوند و من تنهایی لباس بپوشم ٬

وقتی رفتم پایین اون اتفاق افتاد ٬ به خیر گذشت ولی من خیلی فکر کردم که اگر اتفاق بدتری می افتاد آیا من می توانستم خودم را ببخشم.

خیلی زود عصبانی می شم و خیلی زود هم پشیمون می شم ولی هر چه سعی می کنم نمی تونم موقع عصبانیت خودمو کنترل کنم.

باید مدام به خودم یادآوری کنیم که یک ثانیه دیگر نمی دونم چه می شود شاید کنترل رفتارم با بقیه بهتر شود.

حادثه خبر نمی کند.

از پیچ پله ها که رد شدم دیدمش ٬ ته دلم قیلی ویلی رفت برای پسرک ٬ "قربونت برم که چه زود رکاب زدن رو یاد گرفتی ٬ چه تند هم دوچرخه سواری می کنه" ٬

از دور فریاد زدی "مامان ببین چه تند می رم" ٬ لبخند رضایتی زدم و همینطور که نگاهم می کردی پرسیدم "دورزدن هم بلدی؟" ٬

همانطور که نگاهم می کردی دور زدی ٬

همانطور که نگاهت می کردم افتادی ٬

همانطور که دلم ریخت دوچرخه افتاد روی تو ٬

نتوانستم حرکت کنم ٬ نتوانستم بدوم و دوچرخه را بگیرم ٬ نتوانستم نترسم ٬

فقط لرزیدم و فکر کردم این بار دیگر دندانهایت شکست ٬

سرت خونین است ٬ بند نمی آید ٬ بغلت می کنم ٬ خونت می مالد به صورتم ٬ می بوسمت ٬ خون را پاک می کنیم ٬ باز خون تازه ٬ آب می خواهی ٬

می رویم درمانگاه ٬ از خوش شانسی ما یا تو که جراح هست و چه خانم مهربانی که حرفمان را پذیرفت و به جای بخیه چسب زد ٬

دسته دوچرخه بالای ابرو و ترمز پایین چشمت را زخمی کرده ٬ فکر نمی کنم به اینکه ممکن بود هر کدام به چشمت آسیب رسانده بودند ٬

فکر میکنم به اینکه اگر من حضور نداشتم شاید جمله معروف "حواست کجا بود که مواظب بچه نبودی؟" را می گفتم ٬

فکر میکنم به اینکه همراه من در زندگی هیچ نگفت جز اینکه بعد از تمام شدن ماجرا سردرد گرفت ٬

فکر می کنم به اینکه ما چقدر خوشبختیم که در سختی های زندگی چون اویی داریم ٬

فکر می کنم به اینکه در سالروز تولدت اولین سرشکستگی را تجربه کردی.

فکر می کنم به اینکه ممنون خدایای مهربان که از بچه ام محافظت کردی.

پی نوشت: دوستان عزیز دیروزی از دیدن همتون خیلی خوشحال شدم. زرافه خانوم از این به بعد اعلام می کنیم هر کس اسم وبلاگشو بچسبونه به لباسش و بیاد تو که مشکل شناختن پیش نیاد.

تولدت مبارک!

امروز ۳ سال است که با منی ٬

امروز ۳ سال است که با توام ٬

باورش سخت است که اینهمه روز با هم بوده ایم ٬ سخت تر این است که آنچنان با تو یکی ام که دوریت را تاب نمی آورم ٬

نمی گویم تمام روزهای این ۳ سال و همه لحظه های آن را با لذت کنارت بوده ام ٬

بدان روزهایی هم بوده که عصبانی و غمگین و کلافه بوده ام از رفتارت ٬

روزهایی هم بوده که اشک ریخته ام از کلامت ٬

ولی شیرینی و لذتی که بودنت بر جان و دلم می ریزد وصف ناشدنی است ٬

پسرکم اعتقاد ندارم که رفتارت همه و همه از تربیت من است ٬ که من کاستی بسیار دارم در رفتار و گفتارم ٬ همو که خلق و خوی تو را در نهادت قرار داده بسیار مرا دوست داشته که چون تویی به من هدیه داده ٬

تمام سعیم این بوده که به من وابسته نباشی ٬ که به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نباشی ٬ همانند پدرت.

نازنینم آرزو می کنم همه عمرت در آرامش زندگی کنی ٬ راحت بخندی و شاد باشی از بودنت ٬

تولدت مبارک.

از اونجایی که من هنوز خیلی درگیر فوت مامانم و اینکه چرا اونجوری که دلم می خواست بهش ابراز عشق نکردم و چرا این اتفاق ناگهانی افتاد و هزار و یک چرای دیگه ٬ دوستی منو به جلسه معارفه دوره شناخت درون و ... دعوت کرد ٬

یک سالن کوچک با تعدادی صندلی و عده ای دختر و پسر شاد و خندون که خنده های واقعی شون از بدو ورود خوشحالت می کرد ٬

۲ نفر شروع کردن به توضیح اینکه مربی ما به شماها چیزهایی رو یاد می ده که مثل رانندگی و سواد قابل فراموشی نیست و شما می تونین دنیا رو فتح کنین ٬ چند تا از همون دختر پسرا هم می اومدن و از تجربه های شخصی شون می گفتن ٬

رسید به جمله " یک خانم جوان ۲۲ ساله خیلی می تونه از این کلاس استفاده کنه ٬ حتی یک خانم ۳۲ هم می تونه بهره ببره" ٬ بقیه اش رو نمی شندیم " من کی از خانم جوان به خانم تبدیل شدم" ٬

شرکت کنندها خودشون رو معرفی می کردن ٬ همه ۲۲ تا ۲۶ ساله ٬ البته بدون اغراق بالای ۳۰ هم بودن ولی یکدفعه احساس کردم من چقدر از دنیای این بچه ها دورم ٬

تو تنفس ۱۵ دقیقه ای همه اصرار داشتن که ما ثبت نام کنیم ٬ البته به نظرم کلاس خوبی بود ولی از اصرار خیلی زیادشون خوشم نیومد ٬ در ضمن جلسه اولش فردای همون روز بود که من وقتی برای پیدا کردن کسی که ارشک رو نگه داره نداشتم.

اس ام اس آقای همسر رو می خونم "برای شناخت خودت باید بری موسسه جانورشناسی عزیزم" ٬ تصمیم می گیرم دوره بعد کلاس رو برم.