پسرم رفت مدرسه.

به همین سادگی و همینقدر سریع 6 سال گذشت. وقتی رسیدیم دم در مدرسه ، اونقدر معلم برای خوش آمدگویی ایستاده بودند که ارشک مرا به کل فراموش کرد و دوید داخل مدرسه.

رفتم که بپرسم مواظب بچه ام هستین که دیگر نتوانستم اشک هایم را نگه دارم ، آنقدر با بغض حرف زدم و آنقدر صورتم را کج و معوج کردم تا بتوانم جلوی گریه ام را بگیرم و چند کلمه حرف بزنم که فکر کنم بعد از رفتنم کلی به من خندیده اند.

احساس کردم پسرم از دستم رفت ، بزرگ شد و من دیگر نمی توانم بفهمم پشت دیوارهای مدرسه چه می کندو

خوب نبود ، اول مهر را چه کنم!

به خاطر آمیتیس کوچولو برای رای دادن توی صف نایستادیم و سریع رفتیم تو ، ولی به خاطر هوش زیاد من و ندونستن شماره ملی ام ، من و بچه ها نشستیم زیر باد کولر تا همسر محترم یکجوری شماره ملی منو بهم برسونه ،

به همین خاطر کلی برای ارشک در مورد علت بودنمون در اونجا و اینکه به کی و چرا رای می دیم صحبت کردیم ،

اونقدر هم محکم رای دادم که تا چند روز انگشتم جوهری بود و پاک نمی شد ،

این بود که تا چند روز هر کسی رو که می دیدیم ، ارشک انگشت منو نشون می داد و بعدش هم توضیح کامل می داد که چرا انگشتم رنگی است ، 

بعد هم با شادی تمام اعلام می کرد که " می دونین همونی که مامانم دوست داشت رئیس جمهور شده؟ "

سرعت بزرگ شدن پسرم زیاد شده و من در جستجوی راهی هستم که چگونه تمام این لحظات را در ذهنم جک کنم ، 

دخترکم هم آنچنان عجله دارد که گاهی فکر می کنم کاش دوربینی بود برای ثبت خاطرات.