همه جی آرومه

اوضاع آروم شده ، هر چی تنبیه بلد بودم اجرا کردم ، شب اول حتی کتاب قبل از خواب هم نخوندیم ،

تلویزیون تعطیل ، کلاس فوتبال تعطیل ، بهش گفتم شطرنج و موسیقی هم تعطیل است فعلا ، که البته یکشنبه شطرنج رو رفته بود و تا هفته بعد مطمئن بودم تنبیهم تموم می شه و 4شنبه هم تعطیل و موسیقی کنسل بود که البته سعی کردم نفهمه تعطیلی اضافی داریم ،

خیلی بهتر و بیشتر از اونچه فکر می کردم جواب داد ، کاملا فهمیده که چقدر اشتباه کرده و تنبیهش رو قبول کرده ، از همه بیشتر ندیدن تلویزیون اذیتش می کرد که اون هم با کارهای مفیدتر جایگزین شده ، طوری که من فکر کردم چرا زودتر تلویزیون رو محدودتر نکردم ،

رفتارش خیلی خوب شده ، عکس العملهاش منطقی شده . کلا من دوباره به خودم و بچه ام و زندگی امیدوارم شدم ، گاهی که یک رفتار تند از خودش نشون می ده با یک تذکر کوچولو همه چی خوب می شه ،

از خودم راضی ام که اون روز تونستم با کمترین عصبانیت اوضاع رو کنترل کنم ، البته توی ماشین چند تا جیغ بنفش سرش کشیدم ولی توی پارک احساس می کردم می تونم بزنمش ، کاملا توانایی اش رو داشتم متاسفانه ،

چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می کرد دیدن اشک هاش و هق هق هاش بود و اینکه دلم می خواست بغلش کنم تا آروم بشه ولی نمی تونستم ، صحنه های بدی بود ولی به خیر گذشت ،

از همتون ممنونم ، اعتراف می کنم خوشحال شدم که خیلی ها تجربه های مشابه داشتن.

من چه کرده ام با بچه ام؟

سفر رفتن من و پسرک بدون باباش نتایج تربیتی خوبی نداشت ، سعی کردم بیشتر به دلش راه بیام تا هم به اون خوش بگذره هم سفر رو زهرمار من و بقیه نکنه ولی گویا باورش شده که محور همه دنیا ایشون هستن ،

دیروز رفته خونه دوستش از اونجا با یک دوست دیگه و ماماناشون رفتن پارک و من غروب رفتم پارک دنبالش ، مشکل از اینجا شروع شد که بچه ها می خواستن بستنی بخورن و ارشک می خواست بلال بخوره ، بستنی اش رو نصفه خورده و می گه بلال می خوام ، می دونم که من می تونستم جلوی اون درگیری رو بگیرم ولی من تصورش رو نمی کردم که بچه 5.5 ساله من نتونه خواسته اش رو مودبانه بیان کنه ،

جمله های ما این بود

: بستنی بخوری نمی تونی بلال بخوری چون دلت درد می گیره.

- بستنی نمی خورم (نصفه بستنی اش رو داده به من).

: باشه بیا بستنی ات رو بخور بلال هم دیرتر برات می خرم. ( تو فکرم بود که بستنی برای بدنش مفیدتر است و بعدش شاید از خیر بلال بگذره.)

- یالا برو بلال بخر ،

بعدش هم .......... (اسمش رو نمیدونم چیه واله، زبونش رو گذاشته بین دندوناش و فوت می کنه بیرون ) ، حمله کرده سمت من نه اینکه بخواد بزنه من بیشتر احساس کردم میخواد من بغلش کنم وقتی دید من بغلش نمی کنم با پاش حالت لگد پرت کردن سمت من می گیره ،

- برو مامان بد ، پیش من نیا ، برو بمیر ، یاله برو بلال بخر ، من بلال می خوام.

گریه و فغان و جیغ و فریاد عصبی و ....

ناگهان آروم می شه و می گه " گوشتو بیار" و یواش می گه "ببخشید" ،

می گم "مامانم کارهات خیلی زشت بود" که دوباره شروع می کنه 

- من که گفتم ببخشید دیوونه ، من بلال می خوام ، برو بخر ، یاله برو ، دهنت رو ببند ،

و در تمام این مراحل اشک می ریزه و می لرزه ، همه حرفاش با هق هق و فریاد است ،

یک  خانمی کنارمون شروع می کنه که "مامانش پسر خوبی می شه براش بلال بخر" ، 2 تا مامانای دوستاش تو سکوت نگاهمون می کنن ، تا حالا اینطوری ندیده بودمش ، می گم "با دوستات خداحافظی می کنی یا همین طوری بریم؟"

- من باهات نمیام ، همینجا می مونم ، اصلا تو برو.

دستش رو محکم می گیرم و خداحافظی می کنم.

نصف مسیر با جمله های " از پیش من و بابا برو ما راحت بشیم ، مامان بد ، دوستت ندارم دیگه ، به حرفات گوش نمی دم ، ... " و نصف بقیه مسیر " منو ببخش ، خواهش می کنم همین یک بار منو ببخش ، دیگه حرفای بد نمی زنم ، دیگه تکرار نمی شه، ..." می گذره.

آیا من این بچه رو تربیت کردم؟ آیا من کلا توانایی ترییت بچه رو دارم؟ من کجا و چطوری اینهمه اشتباه کردم.

10 سالگی

امروز 10 سال می شود که با همیم ،

باورش نمی کنم ،

باید خوشحال باشم ولی احساس امروزم ترکیبی است از ترس ، سردرگمی و شادی ،

کاش می شد یک جوری ته ته دل آدم ها را دید ، دلم می خواهد بدانم آیا در کنار من خوشحال هستی؟ همانقدر که من از دیدنت و بودنت خوشبختم تو هم احساس خوبی داری؟