تلويزيون داره تبليغ شامپو نشون مي ده ، خانمي با موهاي فوق العاده زيبا و بلند هي مي چرخه و موهاي براق خوشگل و خوش رنگش رو نمايش مي ده ،

پسرك زل زده به صفحه تلويزيون ، بعد رفته برس منو آورده مي گه "بيا موهاتو درست كنم مثل اون خانمه بشي" و شروع مي كنه به برس كشيدن يه ذره موهاي من ،

بهش مي گم "ماماني موهاي من كوتاهه مثل موهاي اون خانمه نمي شه" ،

يك كمي فكر مي كنه و مي گه "مامان پس بيا بريم از اون شامپو ها برات بخريم موهات اونطوري بشه، مثل موهاي .... (دخترعموش)" ،

پسرك موي بلند افشان دور شانه دوست داره و من تحمل مو روي گردنم رو ندارم.

گفتم بدونين موي دختراتون رو كوتاه نكنين و جالبه كه وقتي اون تبليغ رو نشون مي ده پسرك هر جا كه باشه بدو بدو خودشو مي رسونه و مات و مبهوت اون موهاي زيبا مي شه. نقطه ضعف داره بچه ام.

پسرك را برده ايم دكتر ، خيلي معطل شديم و وقتي وارد مطب شديم از شيطوني زياد خسته بود ، براي همين خيلي آروم و بادقت به سوالات دكتر جواب داد و اجازه داد معاينه اش كنه ، آقاي دكتر كلي از تربيت بچه ام تعريف كرد و من مدام لبخند "منو مي گه ها" ، به آقاي همسر تحويل دادم ، البته آقاي همسر هم لبخند "آره جون خودت" به من تحويل دادن ،

سر راه برگشت به خونه خريد كرديم و ماشين زوج پدرم را تحويلش داديم و كيسه هاي خريد به دست به سمت خانه راه افتاديم ،

- مامان مي خوام كمكت كنم ، 2 تا كيسه بده به من.

: پسرم سنگينن خسته مي شي.

- خسته نمي شم ، مي خوام كمك كنم.

چند تا چيز رو از توي 2 تا كيسه در مي آره كه سبكتر بشه و 2 تا كيسه رو دستش مي گيره و راه مي افته.

من و آقاي همسر هم لبخند زنان دنبالش مي ريم.

كيسه دست راستش سنگين تره و ناخودآگاه به سمت راست كشيده مي شه ، هن هن كنان كيسه ها رو گرفته دستش و مدام هم حرف مي زنه.

: مامان جان لااقل حرف نزن كه خسته تر نشي.

- خسته نمي شم ، مردا كه خسته نمي شن.

من و آقاي همسر از شدت خنده نمي تونيم خودمون رو كنترل كنيم ، در عين حال يادمون نمياد كه اين حرفو بهش زده باشيم.

: ارشك جان مردا هم خسته مي شن بابا.

- نه ، خسته نمي شن ، من هم خسته نمي شم ، شما خسته شدي مامان؟

: بله من خسته شدم.

- براي همين من كمك مي كنم ديگه ، من مردم ، خسته نمي شم.

رسيديم خونه و من احساس غرور مي كنم از داشتن پسركم كه كم كم داره بزرگ مي شه و فكر مي كنم كه وجود آقاي همسر چقدر براي خانواده كوچك ما آرامش بخشه و اينكه اگر او نبود ، ساعت هايي كه امروز بيرون بوديم چقدر همراه با ...... بود ، دلم مي خواد مي تونستم مثل اون باشم.

پيري

مادر شوهرم مهمون داره ، زن دايي آقاي همسر و پسرش كه ما كلا 2 بار ديديمشون ، بچه ها و نوه ها همه هستن ،‌ شازده با باباش رفته خريد ، همه سراغشو مي گيرن ،

از در آمده تو ، دارم كفشهاش رو در مي آرم كه زن دايي آقاي همسر مي گه " سلام آقاي ارشك ، خوبي پسر گلم؟" ،

آقاي شازده ما با لبخند مي گه "سلام پيرزن" ، همونطور كه دارم كفشهاش رو در مي آرم با اخم مي رم تو صورتش كه "اين چه حرف زشتيه كه مي گي ، بگو ببخشيد." ، تند و تند فكر هم مي كنم كه بچه منظوري نداره ، من دارم بهش ياد مي دم كه گفتن پير به آدم هاي مسن توهين آميزه ، مگه پير شدن عيبي داره ، نمي دونم چي بگم ،

مامان بزرگش شروع مي كنه "گفت شيرزن بچه ام" ، ارشك بلند تكرار مي كنه "نه ، گفتم پيرزن" ، نمي دونم چي بگم ، بغل گوشش با لحن تند و دندون هاي فشرده مي گم "بسه ديگه ، بگو ببخشيد" ، احساس مي كنم چيز بدي بهش ياد دادم ،

شروع مي كنه كه "زن دايي پير شده ديگه ، گفتم زن پير ، بده؟" ، هول شدم ، تو گوشش مي گم "خفه مي شي يا نه؟" ، بلند مي گه "خفه مي شم."

همه اينها در كمتر از 1 دقيقه اتفاق افتاد و شازده ما تمام مراحل رو با خنده شيطنت آميز بر لب اجرا كردن ، واقعاً هنوز هم نميدوم بايد تو اون لحظه چي كار مي كردم. فكر كنم دارم به تربيت اين بچه گند مي زنم.

پي نوشت1: من از انتقاد اصلاً ناراحت نمي شم و يكي از دلايلي كه رفتار بد خودم رو مي نويسم اينه كه نظرات شما رو بخونم و ياد بگيرم كه بهتر مي شه عكس العمل نشون داد ، از دوستاني كه نظر اصلاح كننده مي دن خيلي خيلي ممنونم.

پي نوشت 2: در راستاي اصلاح رفتارم امروز صبح تو ماشين شروع كرد كه "مامان اون پيرزن ها كه گردنشون اينطوريه ....." ، در مورد كلمه ها و "كوچولو" براش توضيح دادم ، مي گه "آخه من دوست دارم بگم پيرزن".

من به تو افتخار مي كنم پسرك

با پسرك رفته ايم پار.تي ، اول يك كمي توي تاريكي خجالت كشيد ، كم كم يخش آب شد و يك كمي مزه خورد ، هي دخترها و پسرها آمدند بغلش كردند ، چلاندنش ، باهاش عكس گرفتند ،

كم كم خوشش آمد ، توي تاريكي براي خودش رقصيد و بالانس زد و جيغ كشيد ، من هي نگاهش كردم و هي قربون صدقه قد و بالاش رفتم ،

بردمش توي اتاق و شامش را دادم ، برگشتيم بيرون و دوباره رقصيد و چرخيد و چلانده شد ، اعلام كرد كه خوابش مي آيد ، روي مبل سرش را گذاشت روي پاي آقاي همسر و در سر و صدايي كه براي حرف زدن بايد فرياد مي كشيدي راحت خوابيد ،

پسركم مي دانم كه بهتر بود با ما نمي آمدي ولي تو هم بدان كه وقتي كنارمي خيالم راحت تر است حتي اگر مجبور مي شدم تمام مدت توي اتاق با آدم آهني ات بازي كنيم.

پسرك ، من به تو افتخار مي كنم كه مي داني چگونه با محيط هماهنگ شوي و لذت ببري ، سربلندم كردي ، ممنون.

عشق كلاه و شال گردن و دستكش

صبح با گفتن اينكه هوا ابره و فكر كنم مي خواد بارون بياد ، تحريكش كردم كه زودتر بيدار بشه ، قبلش فكر كردم كه چون شال گردن دوست داره (اگه پنهانشون نكنم كل تابستون شال گردن مي اندازه) و هوا هم يك كمي سرد شده شالش رو براش ببندم ،

با ذوق و شوق لباس پوشيد و شال و كلاه رو هم ، آمد كه:

- مامان دستكش هاشم بده دستم كنم.

: مامان هوا هنوز خيلي سرد نشده.

- تو مهد خيلي سردم مي شه ، دستام سرد مي شه ، بده ديگه.

: بهت مي دم ولي نمي توني ببريشون مهد ، بايد تو ماشين بمونن. باشه؟

- باشه.

دستكش هارو دستش كردم و آمديم توي ماشين.

- مامان كيفم كو؟

: جلو پيش منه.

- بدش به من، لازمش دارم.

: رسيديم مهد بهت مي دم. الان دارم رانندگي مي كنم.

- همين الان لازمش دارم.

كيف رو بهش مي دم ، صداي زيپ و خش خش. مي رسيم دم مهد و مي بينم كه دستكش ها دستش نيست. لبخند شيطنت آميزي روي لباشه و با سرعتي باورنكردني پياده مي شه و مي خواد بدوه به طرف مهد ، به روي خودم نميارم كه دستكش ها رو بده ، خودش شروع مي كنه ،

- دستكش ها نيست مامان ، گم شد ، نمي دونم كجاست.

: ماماني نبايد به من حرف اشتباه بزني. دستكش ها كو؟

- نمي دونم.

: بايد بگي مامان اجازه بده دستكش ها رو ببرم مهد.

- مامان اجازه بده دستكش ها رو ببرم مهد.

خب معلومه كه دستكش ها رو برد مهد ديگه. فسقلي دستكش ها رو گذاشته بود تو كيفش كه من نبينم.

از يك طرف خوشحالم كه يك راه حل پيدا كرده بتونه كارش رو به دلخواهش انجام بده و از يك طرف ناراحتم كه بچه ام پنهان كاري ياد گرفته و دروغ هم مي گه. يعني تقصير منه. يعني من بايد چي كار مي كردم.