پسرك را برده ايم دكتر ، خيلي معطل شديم و وقتي وارد مطب شديم از شيطوني زياد خسته بود ، براي همين خيلي آروم و بادقت به سوالات دكتر جواب داد و اجازه داد معاينه اش كنه ، آقاي دكتر كلي از تربيت بچه ام تعريف كرد و من مدام لبخند "منو مي گه ها" ، به آقاي همسر تحويل دادم ، البته آقاي همسر هم لبخند "آره جون خودت" به من تحويل دادن ،
سر راه برگشت به خونه خريد كرديم و ماشين زوج پدرم را تحويلش داديم و كيسه هاي خريد به دست به سمت خانه راه افتاديم ،
- مامان مي خوام كمكت كنم ، 2 تا كيسه بده به من.
: پسرم سنگينن خسته مي شي.
- خسته نمي شم ، مي خوام كمك كنم.
چند تا چيز رو از توي 2 تا كيسه در مي آره كه سبكتر بشه و 2 تا كيسه رو دستش مي گيره و راه مي افته.
من و آقاي همسر هم لبخند زنان دنبالش مي ريم.
كيسه دست راستش سنگين تره و ناخودآگاه به سمت راست كشيده مي شه ، هن هن كنان كيسه ها رو گرفته دستش و مدام هم حرف مي زنه.
: مامان جان لااقل حرف نزن كه خسته تر نشي.
- خسته نمي شم ، مردا كه خسته نمي شن.
من و آقاي همسر از شدت خنده نمي تونيم خودمون رو كنترل كنيم ، در عين حال يادمون نمياد كه اين حرفو بهش زده باشيم.
: ارشك جان مردا هم خسته مي شن بابا.
- نه ، خسته نمي شن ، من هم خسته نمي شم ، شما خسته شدي مامان؟
: بله من خسته شدم.
- براي همين من كمك مي كنم ديگه ، من مردم ، خسته نمي شم.
رسيديم خونه و من احساس غرور مي كنم از داشتن پسركم كه كم كم داره بزرگ مي شه و فكر مي كنم كه وجود آقاي همسر چقدر براي خانواده كوچك ما آرامش بخشه و اينكه اگر او نبود ، ساعت هايي كه امروز بيرون بوديم چقدر همراه با ...... بود ، دلم مي خواد مي تونستم مثل اون باشم.