از مهدکودک می رویم مهمانی ، از این سر شهر به آن سر شهر ،
ترافیک سرسام آور است و کنترل 2 تا بچه خسته از مهدکودک در ترافیک سخت است.
بازی می کنند ، می خندند ، دعوا می کنند دوباره خنده و شوخی و ... کار می کشد به دعوا کردن بچه من.
هر کس از من می شنود که پسرک خیلی شیطان است با ناباوری می گوید " مطمئنی؟ ارشک؟ شیطنت؟" ،
ولی دوست همراهم کاملا باورش شده.
پسرک هر چه در توان دارد در ابراز شیطنت و بی ادبی انجام می دهد ، جمله ها و کلماتی می گوید که من تعجب می کنم ،
وسط دعوا کردن و خستگی و ترافیک و ..... می فرمایند:
- سینا تو مامانت رو دوست داری؟
: بله که دوست دارم.
- باباتم دوست داری؟
: بله.
- ولی من مامانمو دوست ندارم فقط بابام رو دوست دارم. (با خنده و برق چشم و لحن خاص)
رسیده ایم و من قبل از وارد شدن یک تذکر جدی بهش می دهم ، پسرک دلخور شده و ناراحت می نشیند روی مبل و هیچ حرف نمی زند ،
صاحبخانه سعی می کند از دلش دربیاورد و می گوید "مامانت اذیتت کرده؟ چرا این مامان ها همیشه بچه هاشون رو اذیت می کنند آخه."
سینا سریع جواب می دهد که "ولی مامان من منو اذیت نمی کنه."
پی نوشت: سالی پر از شادی و خنده براتون آرزو می کنم.