یادم هست راهنمایی بودم وقتی از مامانم می خواستم که خانه دار باشد ، تا آن موقع یا مامان بزرگها خانه مان بودند یا همیشه کلید می انداختم تا وارد خانه خالی شوم ،
برف که می آمد به جای خوشحالی روز عزایم بود ، تلفن نداشتیم و من یادم نیست با چه جراتی در خیابانهای خلوت اطراف خانه تا تلفن عمومی می رفتم ، قدم نمی رسید تا سکه بیاندازم ، می رفتم روی لبه پنجره های زرد رنگ کیوسک تلفن عمومی تا سکه بیاندازم و شماره مامان را بگیرم و خواهش کنم که زودتر بیاید چون من تنها هستم ،
یک روز از سرویس جا ماندم ،از سر کوچه دیدم که چند کوچه پایین تر پیچید و رفت ، همزمان گریه می کردم و می دویدم دنبال سرویس ، عقلم آنقدر نبود که برگردم خانه و نروم مدرسه ، یک آقایی حالم را که دید مرا سوار ماشینش کرد و رساندم به سرویس ، ترس فقط نرسیدن به سرویس و مدرسه بود ، از مرد غریبه نمی ترسیدم ، خاطره خوبی نیست ولی همیشه در یادم هست ، بماند که من یک کمی لوس بودم و خانگی ولی هیچ وقت نبخشیدمشان که کنارم نبودند ،
البته مادر را سالهای دبیرستان درک کردم ، ولی آن روزهایی که غذایم یا ته می گرفت یا آنقدر آب تویش ریخته بودم که تبدیل به شفته می شد دلم می خواست مادرم خانه دار بود و من که می آمدم خانه بوی غذا می آمد ، یکی از آرزوی های آن زمانم این بود که وقتی می آیم خانه زنگ بزنم نه اینکه کلید داشته باشم ،
این روزها بچه ها زود بزرگ می شوند ، پسرک اواسط تابستان زمزمه اش را شروع کرد ، "تو چرا خانه دار نیستی؟ کاش تو هم خانه دار بودی" " چرا اینقدر دیر میای دنبالم ، مامان .... ساعت 2 میاد دنبالش تو هم 2 بیا" ،"من دلم می خواد تابستون نرم مهدکودک بمونم خونه ، دلم می خواد یک کم استراحت کنم" و ....
آن موقع که کوچک بودم مطمئن بودم که بعد از بچه دار شدن هرگز کار نخواهم کرد ولی بعد از بچه دار شدن فقط 20 روز توانستم خانه بمانم ، بعد هفته ای 2 روز برگشتم سر کار ، روزهایی که می رفتم شرکت انگار که از قفس رها شده ام ، آنقدر خوشحال بودم که گاهی از خودم خجالت می کشیدم.
مطمئن نیستم دلم بخواهد پسرم تجربه های مرا تکرار کند ولی دل کندن از کار هم سخت است ، پیش دبستانی را مجبور شدم در مهد بنویسمش چون ساعت 1:30 تعطیل می شدند ، به روزهای دبستان که فکر می کنم ته دلم یک جور بدی می لرزد ،
هر روز فکر می کنم اینهمه خستگی جسمی و روحی برای خودم و اینهمه دغدغه فکری برای پسرکم می ارزد به اینکه من کارم را حفظ کنم؟
دیشب داشتیم در مورد داشتن خواهر و برادر حرف می زدیم ، دلش یه برادر می خواد که هر روز تند تند بزرگ بشه، وقتی برایش توضیح می دهم که یک کمی طول می کشه و باید اولش خیلی مواظبش باشیم ، چون کوچولو و آسیب پذیر است ، تو چشمام نگاه می کنه و می پرسه " پس کی ازش نگهداری می کنه ، تو که هر روز می ری شرکت؟" ،
دلم فشرده می شود ، بچه ام هنوز به این موضوع فکر می کنه و لابد روزی در آینده فکر خواهد کرد کمتر دوستش داشته ام.