در تمام این 5 سال و 7 ماهی که از سن پسرم می گذره ، سعی کردم تا اونجایی که می تونم اصول انسانی که برام ارزشمنده رو رعایت کنم و مهمترین موضوعی که رعایت کردم این بوده که هرگز بهش دروغ نگم ،

در بدترین شرایط بهش دروغ نگفتم ، سعی نکردم مشکلاتی رو که قرار است باهاش روبرو بشه رو کوچک کنم یا بهش چیزی بگم که یه مدت بعدش خلافش رو بفهمه ،

بگذریم که با اینهمه تلاش ، من فکر می کردم ذهنیتش این میشه "مامان و بابام هرگز به من دروغ نمی گن." که الان گاهی پیش میاد که به ما می گه "چرا فلان جا بهم دروغ گفتین؟" که البته با توضیح ما می فهمه دروغی در کار نبوده ولی ذهنیتش هنوز کامل شکل نگرفته ،

همه قبول دارین که فهمیدن بسیاری نکته ها در مورد بچه هامون خیلی راحت است ، خب ما هم از این مسائل داریم که با تعجب پسرمون همراه می شه که "از کجا فهمیدی؟" ، نمی دونم کی بوده ، نمیدونم فکرم درگیر چی بوده که یک روزی همین بنده در جواب سوال "از کجا فهمیدی؟" پسرم بهش جواب دادم که "مامان ها وقتی تو چشم بچه هاشون نگاه می کنن ، می فهمن راست می گن یا نه."

و الان ما تو خونمون بازی راست گفتم یا نه داریم ، یک چیزی تعریف می کنه و بعد میاد جلوم می ایسته و می گه "تو چشمام نگاه کن ببین راست گفتم یا نه؟" و من مجبورم این بازی رو ادامه بدم و حدس بزنم که راست گفته یا نه ، بگذریم که خداروشکر تا حالا اشتباه نکردم ولی فکر می کنین تا کی می تونم ادامه بدم.

اینجاست که می گن "غلط کردم رو برای همین وقتا ساختن." 

مامان خانه دار

یادم هست راهنمایی بودم وقتی از مامانم می خواستم که خانه دار باشد ، تا آن موقع یا مامان بزرگها خانه مان بودند یا همیشه کلید می انداختم تا وارد خانه خالی شوم ،

برف که می آمد به جای خوشحالی روز عزایم بود ، تلفن نداشتیم و من یادم نیست با چه جراتی در خیابانهای خلوت اطراف خانه تا تلفن عمومی می رفتم ، قدم نمی رسید تا سکه بیاندازم ، می رفتم روی لبه پنجره های زرد رنگ کیوسک تلفن عمومی تا سکه بیاندازم و شماره مامان را بگیرم و خواهش کنم که زودتر بیاید چون من تنها هستم ،

یک روز از سرویس جا ماندم ،از سر کوچه دیدم که چند کوچه پایین تر پیچید و رفت ، همزمان گریه می کردم و می دویدم دنبال سرویس ، عقلم آنقدر نبود که برگردم خانه و نروم مدرسه ، یک آقایی حالم را که دید مرا سوار ماشینش کرد و رساندم به سرویس ، ترس فقط نرسیدن به سرویس و مدرسه بود ، از مرد غریبه نمی ترسیدم ، خاطره خوبی نیست ولی همیشه در یادم هست ، بماند که من یک کمی لوس بودم و خانگی ولی هیچ وقت نبخشیدمشان که کنارم نبودند ،

البته مادر را سالهای دبیرستان درک کردم ، ولی آن روزهایی که غذایم یا ته می گرفت یا آنقدر آب تویش ریخته بودم که تبدیل به شفته می شد دلم می خواست مادرم خانه دار بود و من که می آمدم خانه بوی غذا می آمد ، یکی از آرزوی های آن زمانم این بود که وقتی می آیم خانه زنگ بزنم نه اینکه کلید داشته باشم ،

این روزها بچه ها زود بزرگ می شوند ، پسرک اواسط تابستان زمزمه اش را شروع کرد ، "تو چرا خانه دار نیستی؟ کاش تو هم خانه دار بودی" " چرا اینقدر دیر میای دنبالم ، مامان .... ساعت 2 میاد دنبالش تو هم 2 بیا" ،"من دلم می خواد تابستون نرم مهدکودک بمونم خونه ، دلم می خواد یک کم استراحت کنم" و ....

آن موقع که کوچک بودم مطمئن بودم که بعد از بچه دار شدن هرگز کار نخواهم کرد ولی بعد از بچه دار شدن فقط 20 روز توانستم خانه بمانم ، بعد هفته ای 2 روز برگشتم سر کار ، روزهایی که می رفتم شرکت انگار که از قفس رها شده ام ، آنقدر خوشحال بودم که گاهی از خودم خجالت می کشیدم.

مطمئن نیستم دلم بخواهد پسرم تجربه های مرا تکرار کند ولی دل کندن از کار هم سخت است ، پیش دبستانی را مجبور شدم در مهد بنویسمش چون ساعت 1:30 تعطیل می شدند ، به روزهای دبستان که فکر می کنم ته دلم یک جور بدی می لرزد ،

هر روز فکر می کنم اینهمه خستگی جسمی و روحی برای خودم و اینهمه دغدغه فکری برای پسرکم می ارزد به اینکه من کارم را حفظ کنم؟

دیشب داشتیم در مورد داشتن خواهر و برادر حرف می زدیم ، دلش یه برادر می خواد که هر روز تند تند بزرگ بشه، وقتی برایش توضیح می دهم که یک کمی طول می کشه و باید اولش خیلی مواظبش باشیم ، چون کوچولو و آسیب پذیر است ، تو چشمام نگاه می کنه و می پرسه " پس کی ازش نگهداری می کنه ، تو که هر روز می ری شرکت؟" ،

دلم فشرده می شود ، بچه ام هنوز به این موضوع فکر می کنه و لابد روزی در آینده فکر خواهد کرد کمتر دوستش داشته ام.