براي ثبت در تاريخ خانوادگي

1- دارم ماشينو پارك مي كنم ، اصرار مي كنه كه پياده شه ، وقتي پياده اش مي كنم مي دوه مي ره جلوي ماشين و شروع مي كنه "برو ، برو ، برو" ، همزمان دستش رو هم به علامت برو عقب تكون مي ده ، وقتي تقريباً مي رسم ، مي دوه مياد اين طرف ماشين و شروع مي كنه به يك چيزي گفتن كه من نمي شنوم ، آخرش مياد مي زنه به شيشه ، شيشه رو مي كشم پايين ، مي گه "شيشه رو باز كن كه صداي منو بشنوي ، بهت مي گم زاويه بگير نمي شنوي" ، مي گم "چشم" ، مي ره عقب و دوباره با دست علامت مي ده و مي گه " زاويه بگير مامان ، زاويه بگير ، حالا برو ، برو ، برو ،خب."

2- - كي مي ريم شمال؟

    : چند روز ديگه.

    - دايي و بابابزرگ هم ميان؟

    : بله.

    - كجا مي خوابن؟

    : هنوز نمي دونم ، شايد تو اتاق ما ، شايد هم خانوما تو اتاق ما خوابيديم و آقايون رفتن پايين.

    - من كجا مي خوابم؟

    : پيش من ، هر جا من خوابيدم تو هم پيش من مي خوابي.

    - نه ، نه ، من بايد برم پيش بابا بخوابم ، من مردم ديگه ، من پيش تو نمي خوابم ، من پيش بابا مي خوابم.

3- رفته بخوابه ما هم داريم "بفرماييد شام" تماشا مي كنيم ، مي گه بيا پيشم بشين ، مي رم كنار تختش مي شينم و از لاي در هم تلويزيون نگاه مي كنم ، صداي تلويزيون مفهوم نيست ولي منو رو مي بينم كه نوشته دسر "ژله كارامل" ، يك كم كه نشستم دوباره بوسش مي كنم و ميام بيرون ، 

بعد از چند لحظه باباش رو صدا مي كنه ، بهش گفته ، 

- بابا ژله خواهر داره؟

: نه بابا جون ، ژله كه آدم نيست خواهر داشته باشه ، مي خوريمش.

- چرا خواهر داره ، اسم خواهرشم كارامله.

4- بعضي صبح ها كه با هم از خونه بيرون ميايم و مدام بازي در مي آره بهش مي گم "مامان اگه دير برم شركت ، رئيسم دعوام مي كنه ها" ، روز نهار آخر سال شركت مجبور شدم با خودم ببرمش ، موقع خداحافظي و عكس گرفتن رئيسمون خواست منو تحويل اضافه بگيره به ارشك گفت بيا با من عكس بگير ، ارشك هم شروع كرد به مسخره بازي و ادا درآوردن و دور خودش چرخيدن و رقصيدن و اينا ، رئيسمون هي دستشو گرفت كه بايسته كنارش و ارشك هم هي در رفت ،

تو گوشش گفتم "اين همون رئيسمه كه دير برسم شركت دعوام مي كنه ها ، برو باهاش عكس بگير." ، بچه ساكت و آروم رفت بغل رئيسمون و به اون يكي همكارمون گفت "آقاي مهندس چند تا عكس از ما بگير." ، بعد هم آمد پايين و گفت "خداحافظ همگي".

پسرجانم بزرگ شدی این را حتماَ بخوان

پسرجانم دلم می خواست رابطه خوبی با هم داشته باشیم ٬ روز اولی که فهمیدم هستی و فهمیدم که تو هم در ۳۰ سالگی من به دنیا می آیی همانطور که من در ۳۰ سالگی مادرم به دنیا آمده بودم احساس کردم که باید دختر باشی تا رابطه مادربزرگم و مادرم و من با تو ادامه یابد ٬

وقتی فهمیدم پسری به خودم گفتم حتماْ سرنوشت کمی تغییر کرده ولی با خودم عهد بستم که رابطه ای فراتر از مادر و فرزندی با هم داشته باشیم ٬

رابطه مان خاص بود ٬ برای بعضی کارها فقط و فقط من برایت موجودیت داشتم و من می اندیشیدم موفق شده ام ولی اکنون که بزرگتر شده ای و مستقل تر احساس می کنم اشتباه کرده ام ٬ نیازت بود که مرا ترجیح می دادی ُ

من در نوع برخوردم با تو اشتباه کرده ام پسر جانم ٬ من می خواستم بیشتر دوستت باشم تا مادرت ولی نتوانستم ٬ گاهی از برخوردهایت و عکس العمل هایت نسبت به خودم خیلی دلگیر می شوم ٬خیییللیی ٬ به خودم می گویم کوچک است ولی ته دلم می دانم که من اشتباه کرده ام.

البته فکر نکنی رابطه ما همینطوری خواهد ماند ٬ دارم می روم کلاس تا بدانم کجای کارم اشتباه بوده و اصلاحش کنم ٬

روزی که تصمیم گرفتم روش جدید را امتحان کنم برایم روزی فراموش نشدنی بود ٬ تصمیم گرفتم چند ساعتی بدون وقفه با تو بازی کنم ٬ هر بازی که خواستی ٬

پسر جانم عکس العملت بی نظیر بود ٬ آنچنان قدرشناس و مهربان شده بودی که اشکم را در آوردی ٬ چقدر به هر دویمان خوش گذشت.

پسر جانم من همچنان دلم می خواهد رابطه مان چیزی فراتر از مادر و فرزندی باشد و امیدوارم که موفق شوم ُ شاید من توقع زیادی دارم.

هیچ وقت فکر نمی کردم در مادری آنقدر پیشرفت کنم که از بوی پی پی بچه ام لبخند رضایت از سلامت یا اخم ناشی از بیماری روی صورتم بوجود بیاد ٬

باورم نمی شه که گاهی از روی بو نوع بیماری رو هم تشخیص می دم.