دلم می خواهد مادر مهربان قاطع باشم ولی قاطع بودنم گاهي با فرياد همراه است و مهربان بودنم خيلي خيلي زود آتش خشمم را خاموش مي كند ، گاهي هم كه اوضاع اعصابم خوب باشد و مهربان و قاطع بگويم "چون فلان كار بد رو انجام دادي اجازه نمي دم بيسار كار رو بكني"، در مقابل اشك هاي پسرك دلم مي لرزد،

گاهي هم با خودم فكر مي كنم مگر اين بچه چند بار تجربه برف بازي در پارك خواهد داشت ، چند بار تجربه بازي كردن با فلان بچه فاميل را خواهد داشت ، چند بار مي تواند همراه من مايع كوكو درست كند يا دكمه خردكن را بزند و .....

اعتراف مي كنم كه برنامه روزانه پر و پيماني براي بعدازظهرهايش ندارم ، براي همين ترجيح مي دهم وقت هايي كه با هم خانه هستيم دلپذير باشد.

سعي مي كنم ازش بخواهم كه تصميم درست را خودش بگيرد ، آقاي همسر معتقد است كار من تهديد است نه انتخاب ، مي گويد "اين كارو نكن وگرنه مجبور مي شم اسباب بازيت رو ازت بگيرم" و بعد از تكرار كار "فكر كنم تصميم گرفتي كه اسباب بازيت رو بدي به من" ، تهديد بچه است و مطمئن باش كه كار دلخواه تو را مي كند تا اسباب بازي را از دست ندهد ولي خوشحال نيست.

گفتن جمله هاي شبيه "ارشك اين كارو نكن، اگر ادامه بدي فردا نمي ريم خونه مامان بزرگ" كه ديگر جرم سنگيني است.

خلاصه كه بچه بزرگ كردن كار سختي است ، تازه همسر بنده زياد گير نمي دهد كه چرا فلان كارو كردي چرا فلان چيزو گفتي ، چرا لباس خريدي چرا جوراب نخريدي ، چرا بچه گريه مي كنه چرا خوشحال نيست و ....

اين روزها خسته ام و خستگي تمام بدبختي هاي عمرم را از بچگي تا حالا به يادم مي آورد تا غصه بخورم. خسته كه باشي غمگين بودن انكار راحت تر است.

آب يخ

با صدايش كه مرتب مي گفت "مامان مي خوام بيام تو تخت شما بخوابم" از عالم هپروت به دنياي واقعي ميام ، گفتم "ماماني خودت بيا" ، فرمودند "بيا منو ببر" ، رفتم بغلش كردم آوردمش توي تخت خودمون ،

- "آب"

ليوان آبي رو كه موقع خواب مي خوره پر بود ، بهش مي دم ، يك قلپ مي خوره و با لحني عصباني مي گه "اينو نمي خوام ، بي مزه است" ،

از لحنش عصباني مي شم ، مي گم "آبه ديگه همينو بخور" ، مي گه "نه" ، بدجنسي ام گل مي كنه ، خوابم هم مياد ، به نظرم خيلي طبيعيه كه الانم بهش اينو ياد بدم كه نبايد دستور بده ، مي گم "منم برات آب تازه نميارم." ، مي خوابه ،

من بدجنس كه مي بينم بچه ام خوابيد ، بلند مي شم مي رم خودم آب مي خورم ، ساعتو نگاه مي كنم 1:30 ، از اينكه 5 ساعت مونده تا 6:30 اعصابم كمي آروم مي شه ، برمي گردم تو اتاق ، مي بينم نشسته تو تخت ، مي گم "چي مي خواي؟" ، مي گه "آب يخ" ،

از رو مي رم ، مي رم براش آب خنك مي آرم و مدام تو دلم تكرار مي كنم كه " اين بچه آب يخ رو از كجا شنيده ، ما تو خونه نمي گيم آب يخ ، مي گيم آب خنك."

هر دو زود خوابمون مي بره.

من هم يك مولكول هستم.

در راستاي نوشته گلمريم خواستم بگم كه من هم سعي مي كنم دنيام رو بهتر كنم ،

1- موقع خريد سعي مي كنم فقط چيزي رو كه بهش احتياج  دارم بخرم.

2- بعضي كالاهايي مصرفي مون رو حتماً ايراني مي خرم كه شامل ميوه ، حوله ، گاهي پارچه ، شامپو بدن و ظرف هاي پلاستيكي و ....

3- موقع رانندگي بوق نمي زنم و اگر كسي آروم مي ره با چراغ زدن و چسبوندن پشتش هولش نمي كنم و سعي مي كنم از سمت راست سبقت نگيرم و براي عابر پياده ترمز مي كنم و خلاصه تو رانندگي سعي مي كنم خوب باشم.

4- موقع رد شدن از خيابون حتماً چراغ عابر پياده رو رعايت مي كنم و تا جايي كه بشه از روي خط كشي عابر پياده رد مي شم.

5- از دست كسي ناراحت نمي شم و سعي مي كنم خودمو تو موقعيت طرف قرار بدم.

6- سعي مي كنم در مورد رفتار و لباس پوشيدن و دوستاي كسي قضاوت نكنم.

7- موقع خريد يك يا دو قلم جنس از فروشنده كيسه پلاستيكي نمي گيرم و دليلش رو هم بهش مي گم كه اونم تو ذهنش بمونه.

8- وسايلي رو كه بيشتر از يك سال استفاده نكرده باشم حتماً مي دم به كسي كه ازش استفاده كنه حتي اگه نو باشه يا خيلي دوستش داشته باشم.

9- سعي مي كنم تا جايي كه برام امكان داره به اطرافيانم كمك كنم.

و از همه مهمتر اينكه ،

10- سعي مي كنم پسرم رو يك انسان خوب تربيت كنم كه با خوشي ديگران شاد بشه و از ناراحتيشون غمگين و به همين دليل اعتقاد دارم پدر و مادرهايي كه قابليت تربيت بچه هاي خوب رو دارن نبايد فقط يك بچه داشته باشن ، چون دنياي ما براي بهتر شدن به بچه هاي خوب بيشتري احتياج داره.

دارم به خاطر كار بدش دعواش مي كنم هي مي خنده ، اخم مي كنم مي خنده ، رومو مي كنم اون طرف مياد جلوي صورتم و شكلك درمي آره و مي خنده ، مي گم از دستت ناراحتم به خاطر كار بدي كه كردي ، با يك صداي مسخره شروع مي كنه به شعر خوندن كه من بخندم ،

عصباني مي شم ، بلند مي گم "اصلا تو خجالت نمي كشي كه مامانتو اينقدر عصباني كردي؟" ، ميمونه بگه بله خجالت مي كشم يا نه خجالت نمي كشم ، احساس مي كنم كه درك درستي از خجالت كشيدن نداره ،

تصميم مي گيره بگه :بله خجالت مي كشم" ، مي گم پس براي چي مي خندي؟ ، مي گه آخه من هپي* ام ، بعد هم لباش رو به حالت لبخند در مياره. مي گه سد** نيستم ها هپي ام و دوباره لباش رو به طرز مسخره اي به حالت خنده درمياره.

من چي بايد مي گفتم بهش اون وقت.

* happy

** sad