گاهي هم با خودم فكر مي كنم مگر اين بچه چند بار تجربه برف بازي در پارك خواهد داشت ، چند بار تجربه بازي كردن با فلان بچه فاميل را خواهد داشت ، چند بار مي تواند همراه من مايع كوكو درست كند يا دكمه خردكن را بزند و .....
اعتراف مي كنم كه برنامه روزانه پر و پيماني براي بعدازظهرهايش ندارم ، براي همين ترجيح مي دهم وقت هايي كه با هم خانه هستيم دلپذير باشد.
سعي مي كنم ازش بخواهم كه تصميم درست را خودش بگيرد ، آقاي همسر معتقد است كار من تهديد است نه انتخاب ، مي گويد "اين كارو نكن وگرنه مجبور مي شم اسباب بازيت رو ازت بگيرم" و بعد از تكرار كار "فكر كنم تصميم گرفتي كه اسباب بازيت رو بدي به من" ، تهديد بچه است و مطمئن باش كه كار دلخواه تو را مي كند تا اسباب بازي را از دست ندهد ولي خوشحال نيست.
گفتن جمله هاي شبيه "ارشك اين كارو نكن، اگر ادامه بدي فردا نمي ريم خونه مامان بزرگ" كه ديگر جرم سنگيني است.
خلاصه كه بچه بزرگ كردن كار سختي است ، تازه همسر بنده زياد گير نمي دهد كه چرا فلان كارو كردي چرا فلان چيزو گفتي ، چرا لباس خريدي چرا جوراب نخريدي ، چرا بچه گريه مي كنه چرا خوشحال نيست و ....
اين روزها خسته ام و خستگي تمام بدبختي هاي عمرم را از بچگي تا حالا به يادم مي آورد تا غصه بخورم. خسته كه باشي غمگين بودن انكار راحت تر است.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...