غیبتم طولانی شده , می دانم ولی روزها آنچنان سرعتی گرفته اند که من تقریبا به جز کارهای ضروری به هیچ کاری نمی رسم.

بچه ها؟ خوبند.

داشتن 2 بچه آنطور که فکر می کردم نیست ، سختتر است و البته شیرینتر ولی کار زیاد دارد.

آمیتیس آرامتر از ارشک است و من هم ،

گاهی وقتی این روزهایم را با 6 سال پیش مقایسه می کنم دلم می خواهد برگردم و روزهای قشنگتری برای پسرم بسازم ولی حیف که از حرف تا عمل راهی طولانی است ،

بلدم به خودم بگویم "گذشته ، گذشته است ، امروز و الان را برایش زیباتر کن" ولی خستگی و کار زیاد روی تصمیم گیری هایم اثر دارند.

دخترک یاد گرفته بخندد ، یاد گرفته ما را بشناسد ، یاد گرفته سر و صدا و جلب توجه کند.

ولی من روزی نیست که نترسم از داشتنش ، روزی نیست که به خودم نگویم آیا دخترکم امن خواهد بود ، روزی نیست که فکر رفتن از این سرزمین دوست داشتنی را نکنم.

پسرم رفت مدرسه.

به همین سادگی و همینقدر سریع 6 سال گذشت. وقتی رسیدیم دم در مدرسه ، اونقدر معلم برای خوش آمدگویی ایستاده بودند که ارشک مرا به کل فراموش کرد و دوید داخل مدرسه.

رفتم که بپرسم مواظب بچه ام هستین که دیگر نتوانستم اشک هایم را نگه دارم ، آنقدر با بغض حرف زدم و آنقدر صورتم را کج و معوج کردم تا بتوانم جلوی گریه ام را بگیرم و چند کلمه حرف بزنم که فکر کنم بعد از رفتنم کلی به من خندیده اند.

احساس کردم پسرم از دستم رفت ، بزرگ شد و من دیگر نمی توانم بفهمم پشت دیوارهای مدرسه چه می کندو

خوب نبود ، اول مهر را چه کنم!

به خاطر آمیتیس کوچولو برای رای دادن توی صف نایستادیم و سریع رفتیم تو ، ولی به خاطر هوش زیاد من و ندونستن شماره ملی ام ، من و بچه ها نشستیم زیر باد کولر تا همسر محترم یکجوری شماره ملی منو بهم برسونه ،

به همین خاطر کلی برای ارشک در مورد علت بودنمون در اونجا و اینکه به کی و چرا رای می دیم صحبت کردیم ،

اونقدر هم محکم رای دادم که تا چند روز انگشتم جوهری بود و پاک نمی شد ،

این بود که تا چند روز هر کسی رو که می دیدیم ، ارشک انگشت منو نشون می داد و بعدش هم توضیح کامل می داد که چرا انگشتم رنگی است ، 

بعد هم با شادی تمام اعلام می کرد که " می دونین همونی که مامانم دوست داشت رئیس جمهور شده؟ "

سرعت بزرگ شدن پسرم زیاد شده و من در جستجوی راهی هستم که چگونه تمام این لحظات را در ذهنم جک کنم ، 

دخترکم هم آنچنان عجله دارد که گاهی فکر می کنم کاش دوربینی بود برای ثبت خاطرات.

دوباره سلام

می خواستم دوباره اومدنم با عکس و توضیحات مفصل باشه ،

می خواستم خیلی زودتر از اینا بیام و شادیم رو باهاتون تقسیم کنم ،

می خواستم از بزرگ شدن پسرم و تولد دخترم خیلی زودتر از اینها باهاتون حرف بزنم ،

ولی انگار یادم رفته بود که نگهداری از نوزاد چقدر وقت می گیره ، اونم وقتی یک پسر 6 ساله پرانرژی داری که کلی برنامه و کار برای انجام داره ،

اصل موضوع همین بود ، ما شدیم یک خانواده 4 نفره!

من خیلی خوش شانس ام و حالا یک دختر کوچولو به جمعمون اضافه شده ، 

دختری که اگر چه مدام شیر می خوره و  ...... و شب ها نمی خوابه ، ولی خیلی خیلی شیرین است ،

دختری که امروز 48 روز است به این دنیا اومده و من رو دوباره به عرش رسونده ،

یادم نرفته در تجربه قبلی ام این روزها رو چقدر سخت گذروندم ، کاش بتونم بیشتر بنویسم تا فراموشم نشه قدر این روزها رو بیشتر بدونم.

سال نو مبارک

کم کاری منو ببخشین. 91 برایم سال خوبی نبود. امیدوارم امسال که سال من است بهتر باشه.

برای همتون سالی سرشار از شادی و سلامتی را آرزو می کنم.

به زودی با خبرهای خوب میام.

پسرک پرحرف

از پرحرفی پسرک خسته شدم دیگه ، یک روز که خونه نبود من کلی کار کردم و هیچ خسته نشدم ، آخرشب به این نتیجه رسیدم که اینهمه حرف زدن با بچه ، خب انرژی می گیره از آدم ،

کوچکتر که بود یک روز وسط بازی تعریف کرد که " فلانی جون وسط بازی ما هی می گه لپا آلوچه ، این دیگه چه بازی است؟" بعدا فهمیدم که این ترفندش است برای اینکه بچه ها را ساکت کنه ، اولش ناراحت شدم که "بیخود کرده بچه منو گول می زنه" ، بعدش فکر کردم 2 تا دونه مربی با حداقل 20 تا بچه پرحرف ، خب کار دیگه ای ازش برنمی آد ،

منم تا مدتی از همین ترفند استفاده کردم ولی این روزا دیگه جواب نمی ده ، 

دیشب هیچ حوصله نداشتم ، بهش می گم 

: ارشک ، هیچ می دونی چرا ماها یه دونه زبون داریم ولی دو تا گوش داریم؟

- ما یه دونه زبون نداریم که دو تا زبون داریم.

: نه مامان جان یه زبون داریم ، ببین ایناهاش "بعدشم زبونمو در آوردم و تکون دادم"

- نه خیرم ، پس اون زبون کوچیکه چیه اون ته حلقمون ، اسمش زبون است دیگه ، پس ما 2 تا زبون داریم 2 تا گوش.

: ای بابا ، اون قبول نیست منظورم زبونی است که باهاش حرف می زنیم ، یکی داریم دیگه، چرا خب؟

- برای اینکه اگه دو تا زبون داشتیم دیگه آدم نبودیم هیولا بودیم ، مثل تو فیلما که هیولاها 2 تا زبون دارن ها.

: نه فکر کن یک کم.

- برای اینکه اگه یه گوش داشتیم خب کدوم طرف سرمون بود؟ هی باید سرمون رو اینوری اونوری می کردیم، تازه باز هم شکل هیولاها می شدیم.

مونده بودم چی بگم ، مکالمه هم داشت دیگه خیلی طولانی می شد ، 

: نه بابا ، برای اینکه باید باید کمتر حرف بزنیم و بیشتر گوش کنیم ببینیم بقیه چی می گن ، تو باید کمتر حرف بزنی مادر جان.

- آهان ، خب از اول می گفتی کم حرف بزن ، منم می رفتم تو اتاقم بازی می کردم ، یه زبون و دو گوش و دو زبون و چهار گوش نمی گفتی هی.

دوربین لازم بود که من زل بزنم بهش.

در تمام این 5 سال و 7 ماهی که از سن پسرم می گذره ، سعی کردم تا اونجایی که می تونم اصول انسانی که برام ارزشمنده رو رعایت کنم و مهمترین موضوعی که رعایت کردم این بوده که هرگز بهش دروغ نگم ،

در بدترین شرایط بهش دروغ نگفتم ، سعی نکردم مشکلاتی رو که قرار است باهاش روبرو بشه رو کوچک کنم یا بهش چیزی بگم که یه مدت بعدش خلافش رو بفهمه ،

بگذریم که با اینهمه تلاش ، من فکر می کردم ذهنیتش این میشه "مامان و بابام هرگز به من دروغ نمی گن." که الان گاهی پیش میاد که به ما می گه "چرا فلان جا بهم دروغ گفتین؟" که البته با توضیح ما می فهمه دروغی در کار نبوده ولی ذهنیتش هنوز کامل شکل نگرفته ،

همه قبول دارین که فهمیدن بسیاری نکته ها در مورد بچه هامون خیلی راحت است ، خب ما هم از این مسائل داریم که با تعجب پسرمون همراه می شه که "از کجا فهمیدی؟" ، نمی دونم کی بوده ، نمیدونم فکرم درگیر چی بوده که یک روزی همین بنده در جواب سوال "از کجا فهمیدی؟" پسرم بهش جواب دادم که "مامان ها وقتی تو چشم بچه هاشون نگاه می کنن ، می فهمن راست می گن یا نه."

و الان ما تو خونمون بازی راست گفتم یا نه داریم ، یک چیزی تعریف می کنه و بعد میاد جلوم می ایسته و می گه "تو چشمام نگاه کن ببین راست گفتم یا نه؟" و من مجبورم این بازی رو ادامه بدم و حدس بزنم که راست گفته یا نه ، بگذریم که خداروشکر تا حالا اشتباه نکردم ولی فکر می کنین تا کی می تونم ادامه بدم.

اینجاست که می گن "غلط کردم رو برای همین وقتا ساختن." 

مامان خانه دار

یادم هست راهنمایی بودم وقتی از مامانم می خواستم که خانه دار باشد ، تا آن موقع یا مامان بزرگها خانه مان بودند یا همیشه کلید می انداختم تا وارد خانه خالی شوم ،

برف که می آمد به جای خوشحالی روز عزایم بود ، تلفن نداشتیم و من یادم نیست با چه جراتی در خیابانهای خلوت اطراف خانه تا تلفن عمومی می رفتم ، قدم نمی رسید تا سکه بیاندازم ، می رفتم روی لبه پنجره های زرد رنگ کیوسک تلفن عمومی تا سکه بیاندازم و شماره مامان را بگیرم و خواهش کنم که زودتر بیاید چون من تنها هستم ،

یک روز از سرویس جا ماندم ،از سر کوچه دیدم که چند کوچه پایین تر پیچید و رفت ، همزمان گریه می کردم و می دویدم دنبال سرویس ، عقلم آنقدر نبود که برگردم خانه و نروم مدرسه ، یک آقایی حالم را که دید مرا سوار ماشینش کرد و رساندم به سرویس ، ترس فقط نرسیدن به سرویس و مدرسه بود ، از مرد غریبه نمی ترسیدم ، خاطره خوبی نیست ولی همیشه در یادم هست ، بماند که من یک کمی لوس بودم و خانگی ولی هیچ وقت نبخشیدمشان که کنارم نبودند ،

البته مادر را سالهای دبیرستان درک کردم ، ولی آن روزهایی که غذایم یا ته می گرفت یا آنقدر آب تویش ریخته بودم که تبدیل به شفته می شد دلم می خواست مادرم خانه دار بود و من که می آمدم خانه بوی غذا می آمد ، یکی از آرزوی های آن زمانم این بود که وقتی می آیم خانه زنگ بزنم نه اینکه کلید داشته باشم ،

این روزها بچه ها زود بزرگ می شوند ، پسرک اواسط تابستان زمزمه اش را شروع کرد ، "تو چرا خانه دار نیستی؟ کاش تو هم خانه دار بودی" " چرا اینقدر دیر میای دنبالم ، مامان .... ساعت 2 میاد دنبالش تو هم 2 بیا" ،"من دلم می خواد تابستون نرم مهدکودک بمونم خونه ، دلم می خواد یک کم استراحت کنم" و ....

آن موقع که کوچک بودم مطمئن بودم که بعد از بچه دار شدن هرگز کار نخواهم کرد ولی بعد از بچه دار شدن فقط 20 روز توانستم خانه بمانم ، بعد هفته ای 2 روز برگشتم سر کار ، روزهایی که می رفتم شرکت انگار که از قفس رها شده ام ، آنقدر خوشحال بودم که گاهی از خودم خجالت می کشیدم.

مطمئن نیستم دلم بخواهد پسرم تجربه های مرا تکرار کند ولی دل کندن از کار هم سخت است ، پیش دبستانی را مجبور شدم در مهد بنویسمش چون ساعت 1:30 تعطیل می شدند ، به روزهای دبستان که فکر می کنم ته دلم یک جور بدی می لرزد ،

هر روز فکر می کنم اینهمه خستگی جسمی و روحی برای خودم و اینهمه دغدغه فکری برای پسرکم می ارزد به اینکه من کارم را حفظ کنم؟

دیشب داشتیم در مورد داشتن خواهر و برادر حرف می زدیم ، دلش یه برادر می خواد که هر روز تند تند بزرگ بشه، وقتی برایش توضیح می دهم که یک کمی طول می کشه و باید اولش خیلی مواظبش باشیم ، چون کوچولو و آسیب پذیر است ، تو چشمام نگاه می کنه و می پرسه " پس کی ازش نگهداری می کنه ، تو که هر روز می ری شرکت؟" ،

دلم فشرده می شود ، بچه ام هنوز به این موضوع فکر می کنه و لابد روزی در آینده فکر خواهد کرد کمتر دوستش داشته ام.

فکر کنم قبلا گفتم که پسرک رو برای  پیش دبستانی توی مهد قبلیش ثبت نام کردیم و تقریبا نیم بیشتر دوستاش به مدرسه رفته ان ، روزهای اول سال خیلی ناراحت بود و مدام می پرسید چرا اسم منو تو مدرسه ننوشتی ، احتمالا فکر می کرد که فقط یک مدرسه وجود داره و اون و دوستاش همه قرار است برن یک جا ،

تازگی ها با بچه های دیگه صمیمی تر شده و با یکی از دختر خانمها که اتفاقا هم اسم من هم هست دوست شده ، چند روزی بود که می اومد خونه و هر روز یک استیکر جدید همراهش بود که "اینو .... برام آورده" ، بعد از چند روز منم بهش گفتم خب تو هم یک استیکر براش ببر و نمیدونم که برد یا نه.

دیروز که اومده خونه یک پاکت برق برقی تو کیفش بود که توش چند تا گلبرگ گل بود و روش نوشته بود از طرف خانم ..... که البته من فامیل اون دخترخانم رو نمیدونم ولی ارشک گفت "خب .... بهم داده دیگه" ،

دلم براش رفت، برای احساسات نابش که چطوری به فکرش رسیده یک همچین هدیه ای به دوستش بده، دخترها کلا بااحساس ترن.

اون وقت بچه بی احساس من گل ها رو له کرده که "اینا رو دوست ندارم" ، می گم "... رو دوست نداری؟" ، می گه " نه، این گلا رو دوست ندارم."،

خلاصه گفتم اطلاع بدم که بله ، اینطوریاس.

پی نوشت: ما خوبیم ، زندگی مون به روال عادی برگشته ، فقط هنوز خواب می بینم که چون موهام را کوتاه نکردم ، سرم پر از شپش شده، خواب که نیست کابوس است.

دیشب فاز دوم شامپو رو مصرف کردیم و امیدوارم تموم شده باشه، ممنون از دلگرمی هایی که بهم دادین ، به زودی از روزهای خوبمون می گم.