دارم به خاطر كار بدش دعواش مي كنم هي مي خنده ، اخم مي كنم مي خنده ، رومو
مي كنم اون طرف مياد جلوي صورتم و شكلك درمي آره و مي خنده ، مي گم از
دستت ناراحتم به خاطر كار بدي كه كردي ، با يك صداي مسخره شروع مي كنه به
شعر خوندن كه من بخندم ،
عصباني مي شم ، بلند مي گم "اصلا تو خجالت نمي كشي كه مامانتو اينقدر عصباني كردي؟" ، ميمونه بگه بله خجالت مي كشم يا نه خجالت نمي كشم ، احساس مي كنم كه درك درستي از خجالت كشيدن نداره ،
تصميم مي گيره بگه :بله خجالت مي كشم" ، مي گم پس براي چي مي خندي؟ ، مي گه آخه من هپي* ام ، بعد هم لباش رو به حالت لبخند در مياره. مي گه سد** نيستم ها هپي ام و دوباره لباش رو به طرز مسخره اي به حالت خنده درمياره.
من چي بايد مي گفتم بهش اون وقت.
* happy
** sad
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹ ساعت 8:15 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...