پسرجانم بزرگ شدی این را حتماَ بخوان
وقتی فهمیدم پسری به خودم گفتم حتماْ سرنوشت کمی تغییر کرده ولی با خودم عهد بستم که رابطه ای فراتر از مادر و فرزندی با هم داشته باشیم ٬
رابطه مان خاص بود ٬ برای بعضی کارها فقط و فقط من برایت موجودیت داشتم و من می اندیشیدم موفق شده ام ولی اکنون که بزرگتر شده ای و مستقل تر احساس می کنم اشتباه کرده ام ٬ نیازت بود که مرا ترجیح می دادی ُ
من در نوع برخوردم با تو اشتباه کرده ام پسر جانم ٬ من می خواستم بیشتر دوستت باشم تا مادرت ولی نتوانستم ٬ گاهی از برخوردهایت و عکس العمل هایت نسبت به خودم خیلی دلگیر می شوم ٬خیییللیی ٬ به خودم می گویم کوچک است ولی ته دلم می دانم که من اشتباه کرده ام.
البته فکر نکنی رابطه ما همینطوری خواهد ماند ٬ دارم می روم کلاس تا بدانم کجای کارم اشتباه بوده و اصلاحش کنم ٬
روزی که تصمیم گرفتم روش جدید را امتحان کنم برایم روزی فراموش نشدنی بود ٬ تصمیم گرفتم چند ساعتی بدون وقفه با تو بازی کنم ٬ هر بازی که خواستی ٬
پسر جانم عکس العملت بی نظیر بود ٬ آنچنان قدرشناس و مهربان شده بودی که اشکم را در آوردی ٬ چقدر به هر دویمان خوش گذشت.
پسر جانم من همچنان دلم می خواهد رابطه مان چیزی فراتر از مادر و فرزندی باشد و امیدوارم که موفق شوم ُ شاید من توقع زیادی دارم.
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...