پسرجانم دلم می خواست رابطه خوبی با هم داشته باشیم ٬ روز اولی که فهمیدم هستی و فهمیدم که تو هم در ۳۰ سالگی من به دنیا می آیی همانطور که من در ۳۰ سالگی مادرم به دنیا آمده بودم احساس کردم که باید دختر باشی تا رابطه مادربزرگم و مادرم و من با تو ادامه یابد ٬

وقتی فهمیدم پسری به خودم گفتم حتماْ سرنوشت کمی تغییر کرده ولی با خودم عهد بستم که رابطه ای فراتر از مادر و فرزندی با هم داشته باشیم ٬

رابطه مان خاص بود ٬ برای بعضی کارها فقط و فقط من برایت موجودیت داشتم و من می اندیشیدم موفق شده ام ولی اکنون که بزرگتر شده ای و مستقل تر احساس می کنم اشتباه کرده ام ٬ نیازت بود که مرا ترجیح می دادی ُ

من در نوع برخوردم با تو اشتباه کرده ام پسر جانم ٬ من می خواستم بیشتر دوستت باشم تا مادرت ولی نتوانستم ٬ گاهی از برخوردهایت و عکس العمل هایت نسبت به خودم خیلی دلگیر می شوم ٬خیییللیی ٬ به خودم می گویم کوچک است ولی ته دلم می دانم که من اشتباه کرده ام.

البته فکر نکنی رابطه ما همینطوری خواهد ماند ٬ دارم می روم کلاس تا بدانم کجای کارم اشتباه بوده و اصلاحش کنم ٬

روزی که تصمیم گرفتم روش جدید را امتحان کنم برایم روزی فراموش نشدنی بود ٬ تصمیم گرفتم چند ساعتی بدون وقفه با تو بازی کنم ٬ هر بازی که خواستی ٬

پسر جانم عکس العملت بی نظیر بود ٬ آنچنان قدرشناس و مهربان شده بودی که اشکم را در آوردی ٬ چقدر به هر دویمان خوش گذشت.

پسر جانم من همچنان دلم می خواهد رابطه مان چیزی فراتر از مادر و فرزندی باشد و امیدوارم که موفق شوم ُ شاید من توقع زیادی دارم.