در بدترین شرایط بهش دروغ نگفتم ، سعی نکردم مشکلاتی رو که قرار است باهاش روبرو بشه رو کوچک کنم یا بهش چیزی بگم که یه مدت بعدش خلافش رو بفهمه ،
بگذریم که با اینهمه تلاش ، من فکر می کردم ذهنیتش این میشه "مامان و بابام هرگز به من دروغ نمی گن." که الان گاهی پیش میاد که به ما می گه "چرا فلان جا بهم دروغ گفتین؟" که البته با توضیح ما می فهمه دروغی در کار نبوده ولی ذهنیتش هنوز کامل شکل نگرفته ،
همه قبول دارین که فهمیدن بسیاری نکته ها در مورد بچه هامون خیلی راحت است ، خب ما هم از این مسائل داریم که با تعجب پسرمون همراه می شه که "از کجا فهمیدی؟" ، نمی دونم کی بوده ، نمیدونم فکرم درگیر چی بوده که یک روزی همین بنده در جواب سوال "از کجا فهمیدی؟" پسرم بهش جواب دادم که "مامان ها وقتی تو چشم بچه هاشون نگاه می کنن ، می فهمن راست می گن یا نه."
و الان ما تو خونمون بازی راست گفتم یا نه داریم ، یک چیزی تعریف می کنه و بعد میاد جلوم می ایسته و می گه "تو چشمام نگاه کن ببین راست گفتم یا نه؟" و من مجبورم این بازی رو ادامه بدم و حدس بزنم که راست گفته یا نه ، بگذریم که خداروشکر تا حالا اشتباه نکردم ولی فکر می کنین تا کی می تونم ادامه بدم.
اینجاست که می گن "غلط کردم رو برای همین وقتا ساختن."
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...