پسرم رفت مدرسه.

به همین سادگی و همینقدر سریع 6 سال گذشت. وقتی رسیدیم دم در مدرسه ، اونقدر معلم برای خوش آمدگویی ایستاده بودند که ارشک مرا به کل فراموش کرد و دوید داخل مدرسه.

رفتم که بپرسم مواظب بچه ام هستین که دیگر نتوانستم اشک هایم را نگه دارم ، آنقدر با بغض حرف زدم و آنقدر صورتم را کج و معوج کردم تا بتوانم جلوی گریه ام را بگیرم و چند کلمه حرف بزنم که فکر کنم بعد از رفتنم کلی به من خندیده اند.

احساس کردم پسرم از دستم رفت ، بزرگ شد و من دیگر نمی توانم بفهمم پشت دیوارهای مدرسه چه می کندو

خوب نبود ، اول مهر را چه کنم!