پسرم رفت مدرسه.
به همین سادگی و همینقدر سریع 6 سال گذشت. وقتی رسیدیم دم در مدرسه ، اونقدر معلم برای خوش آمدگویی ایستاده بودند که ارشک مرا به کل فراموش کرد و دوید داخل مدرسه.
رفتم که بپرسم مواظب بچه ام هستین که دیگر نتوانستم اشک هایم را نگه دارم ، آنقدر با بغض حرف زدم و آنقدر صورتم را کج و معوج کردم تا بتوانم جلوی گریه ام را بگیرم و چند کلمه حرف بزنم که فکر کنم بعد از رفتنم کلی به من خندیده اند.
احساس کردم پسرم از دستم رفت ، بزرگ شد و من دیگر نمی توانم بفهمم پشت دیوارهای مدرسه چه می کندو
خوب نبود ، اول مهر را چه کنم!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت 8:11 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...