پسرکم این ۳ هفته عجیب وابسته شده ٬ امروز نگذاشته پوشکش را عوض کنند ٬ دل توی دلم نیست ٬ رییس گفت هر چند روز در هفته که توانستی بیا سرکار ولی بیا ٬ خوشحال شدم یا ناراحت نمی دانم ٬ تصمیم گیری برایم سخت است ٬ کارم را دوست دارم و از طرفی تصور پسرکم در آن اتاق کوچک با ۳ بچه دیگر برایم سخت است.
نمی دانم دلم چه می خواهد ٬ کاش رییس می گفت ما یک نفر فول تایم می خواهیم ٬ ناراحت می شدم یا خوشحال نمیدانم ولی لااقل تکلیف از گردن من ساقط می شد.
آقای همسر فلسفه می بافد و همفکری می دهد ولی نمی گوید چه کنم ٬ می گوید هر کار دوست داری بکن.
سخت است ٬ سخت است ٬ سخت است.
ایجاد تغییر همیشه برایم سخت بوده ٬ حالا هم هست.
شاید ارشک را زیادی لوس کرده ام ولی تصور اینکه بچه ام بغل بخواهد و مربی وقت نداشته باشد در آغوشش بکشد برایم سخت است ٬ نه اینکه فکر کنید من دربست در اختیار اویم ٬ که نیستم و من هم گاهی می گویم صبر کن.
این همه دوستش دارم و این همه او را برای فقط و فقط خودم می خواهم ٬ چه سخت است وقتی بزرگ شد بسپریش به دست روزگار. حسودیم می شود زمان هایی را که با اونیستم.
عجیب حس مادری را درک می کنم الان ٬ تا حالا اینجور سینه ام تیر نکشیده بود از تصور صورتش.
خدایا کمک کن که البته کمک کردی امروز ٬ چون من رفتم به اتاق رییس که بگویم از فردا نمی آیم و حرف چرخید ٬ باز هم کمک کن....
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...