قرار شده فعلاْ هفته ای ۲ روز بیام سر کار ٬ شرمنده که کم می نویسم تو خونه ارشک فرصت نمی ده و از طرفی انگار اصلاْ مطلب به ذهنم نمیاد.

ذهنم درگیر است ٬ دلم از شور زدن گذشته و دل آشوبه دائمی گرفتم ٬ خبر وجود یک رابطه مشکوک به همسری اون هم با یکی از بهترین دوستای همسر جز از یک شیطان در جلد انسان بر نمی آد ٬

دروغ بودن خبر از همه جا پیداست ولی وقتی جای همسر باشی درک درست و غلط برات سخت میشه.

یک حس غریب ته ته دلت می گه نکنه راست باشه ٬ اونوقت چی می شه ٬ چه بلایی سر آینده بچه ها می آد ٬ چه بلایی سر بقیه می آد ٬ چه بلایی سر اعتماد به رفیقی می آد که مثل عضوی از خانواده پذیرفته شده ٬ اصلاْ می شه به کسی اعتماد کرد.

فیلمی دیدم که خانم خونه با شوهر و زندگی معقول روزی چند ساعت تو ف.ا.ح.ش.ه خونه مشتری قبول می کرد و نمی دونست چرا ٬

نفهمیدم چرا من این فیلم رو باید الان ببینم.

خواهشاْ سوال نپرسید و همدردی نکنید ٬ اینا رو نوشتم که آروم شم ٬

که آرزو کنم این دوتایی که گفتن با هم هیچ رابطه ای ندارن ٬

که من هنوز می تونم به مردم اعتماد کنم ٬

که باور کنم زن و مرد هنوز می تونن بدون نظر با هم دوست باشن ٬

که دنیا هنوز آنقدر بیرحم نشده که ۲ تا بچه معصوم این وسط فدای کار غلط یکی و عکس الغمل غلط تر اون یکی بشن.

دعا کنید همه چیز دروغ باشد.

پی نوشت۱: خوشحالم که اسپانیا برد.

پی نوشت۲: از وقتی گلمریم گفت دست سام شکسته وقتی ارشک می خوره زمین دلم می لرزه که نکنه دستش طوری بشه ٬ کمک خواستی سوت بزن خواهر.