روزهایی که خونه هستم ساعتها مثل برق میگذرن و وقتی به خودم می آم که ساعت 9 شب است.

اوقاتم پر شده از لذت دیدن پیشرفت های پسرم و از طرفی ناراحتی اینکه دیگه مثل قبل به من وابسته نخواهد بود.

بعضی وقتا دلم می خواد چند دقیقه ای در آغوشش بگیرم ولی مگه می مونه همش می خواد زمین باشه و این راه رفتن هم شده مصیبت جدید ، خیلی تعادل کامل داره با سرعت هم میدوه و همش می گم دیگه خورد به دیوار ، به میز ....

غذا خوردن هم که میگه خودم بخورم و بریزم و بپاشم و خلاصه روزی چند دست لباس عوض می کنیم.

با همه این سختی ها دلم برای محل کارم تنگ می شه ، نمی دونم تا کی می تونم کم برم سر کار ولی امیدوارم تا عید بشه ، تا ببینیم روزگار برامون چه در چنته داره...