شاید من کمی غیرعادی باشم ولی از نظر من آشنایانم به دو دسته تقسیم می شن :
۱- اونایی که خودم انتخابشون کردم و دوست خطابشون می کنم و قبول دارم که اونا هم منو دوست خودشون می دونن.
۲- اونایی که دلم می خواد باهاشون رابطه داشته باشم ولی دوستم نیستن ٬ یعنی برای رابطه ام دلیل دیگری دارم.
دسته اول که حسابشون پاک است ٬ یعنی هر کاری بکنن و هر حرفی بزنن که از نظر من خوشایند نباشه ٬ چون من از دوستیشون خاطرجمع هستم پس به خودم می گم حتماْ برای این کار یا حرفشون دلیلی داشتن که برای خودشون محترم بوده ٬ پس ناراحت نمی شم.
دسته دوم هم که کارها و حرفاشون بسته به میزان شعورشون است ٬ پس به خودم میگم طرف همین قدر می فهمه و بنابراین باز هم ناراحت نمی شم.
اونوقت من با این اخلاق وقتی یکی بهم میگه از دستت ناراحت شدم چون تو به من گفتی تو و به اون یکی گفتی شما ٬ خنده ام میگیره. گرچه تعداد این افراد که همه از دسته دوم آشنایان من هستن کم است چون من تمام سعی خودم رو می کنم تا با همه به قدر شعورشون ارتباط برقرار کنم ولی باز هم وجود دارن و این موضوع غمگینم می کنه.
مخصوصاْ که دلیل ناراحتی بعضی شون تلفن نکردن و حال نپرسیدن من باشه ٬ خوب آدم خوب لابد گرفتار بودم ٬ لابد مریض بودم ٬ لابد دلم نمی خواسته زنگ بزنم ٬ خوب اگه تو دلت می خواد رابطه داشته باشیم تلفن رو بردار و زنگ بزن ٬ نمی میری که ٬ حالا اگه دفعه پیش هم تو زنگ زدی باید آنقدر منتظر بمونی تا من زنگ بزنم ٬ خوب پس منتظر بمون.
از رابطه های تلفنی یک بار من زنگ بزنم یک بار اون متنفرم .....
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...