پسرکم روز به روز بزرگتر می شود و هر روزش با ديروز متفاوت است ٫

تازگيها انگار من برايش تعريف جديدی دارم ٫ خيلی که سرگرم باشد چند دقيقه از من غافل می شود وگرنه همه جا مدام دنبال من است ٫ اگر در آشپزخانه باشم مشغول بازی با کشو ها و کابينت هاست ٫ اگر در اتاقمان باشم کشوهای پاتختی را بيرون می ريزد ٫ اگر در دستشويی هم باشم پشت در می ايستد و صحبت می کند تا بيايم.

مرا در آغوش می کشد و برايم عشوه می آيد و شب ها فقط با من می خوابد.

همه اينها با اينکه گاهی سخت است ٫ بسيار لذتبخش است ٫ ولی اين همه وابستگی ناراحتم می کند يعنی اعتقاد دارم نبايد زياد به کسی يا چيزی وابسته بود ٫ مخصوصاً پسرها خيلی احساساتی تر و وابسته تر هستند.

کاش بتوانم تا وقتی نياز دارد کنارش باشم.