روزها می آن و میرن ٬ باورم نمیشه که امروز ۷ ماه و نیمه که پا به زندگیمون گذاشتی ٬ به زودی باید به فکر جشن تولدت بود و من هنوز فکر می کنم تازه به دنیا آمدی.
از این به بعد پیرشدنمو با بزرگ شدن تو می سنجم و بدون که نباید زیاد عجله کنی ٬ هر چه بزرگتر میشی مشکلات بیشتر و بیشتر میشه....
تا حالا یکی از عموهای خوبت رو از دست دادی و دومیش به بیماری بدی دچار شده ٬ از فکر اینکه دوباره و دوباره باید غم به سراغمون بیاد و ما هم هیچ کاری از دستمون بر نیاد تنم می لرزه.
گاهی دعا می کنم من برم تا شاهد غم های بعدی نباشم ٬ ولی به تو که فکر می کنم ٬ به پدرم که فکر می کنم و به برادرم ٬ پشیمون می شم ٬ اگه من باشم شاید شونه هام دوباره جلوی ریختن آوار روی سر عزیزانمو بگیره ...
باید آروم و بی سر و صدا زندگی کنی تا خدا نبینتت وگرنه ممکنه دلش بخواد امتحانت کنه....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶ ساعت 8:37 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...