پنجمين سالروز رفتنت
تو امروز رفتی ، همين ساعت ها بود ، تا ديشب مطمئن بودم که برمی گردی ولی ديشب ناگهان از خواب پريدم و گويا کسی گفت که تو ديگر نمی آيی و من از صبح با دلشوره منتظر بودم و بالاخره تلفن زنگ زد و ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود جز قبول نبودن تو در باقيمانده عمرم ، و اينکه باز هم آقای همسر دور است.
و از آن روز تمام تلاشم را کرده ام تا بتوانم جای تو را بگيرم ، اقرار می کنم که نتوانستم برای همه کسانی که زير بال و پر تو بودند کاری کنم ، ببخش.
و حالا من مادرم ، مثل تو و فرزندم همانقدر برايم عزيز است که من برای تو بودم شايد کمی کمتر که من بعد رفتنت دريافتم که چقدر مرا دوست داشتی ،
بدان که ساعتی نيست که به يادت نباشم و آرزو می کنم تمام آنچه در مورد زندگی پس از مرگ می گويند حقيقت باشد و من دوباره بتوانم ببينمت.
ولی بدان که از آن روز هميشه سردم است گويا از آغوش تو بيرون کشيده شده ام و ديگر خيلی خيلی کم گريه ام می گيرد گويا دل سنگ شده ام و اين را هم بدان که در مقابل اتفاقات بد زندگی بی خيال شده ام.
برايم دعا کن مادر و مرا به خاطر همه بدی ها و بدخلقی ها و عصبانيت هايم ببخش.
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:9 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...