قدیمترها که اینترنت نبود وقتی دوستی می رفت خودمان را ملزم می کردیم که به هم نامه بنویسیم و مدام از حال هم بپرسیم ٬ روزها برنامه ریزی می کردیم که هدیه تولد را کی به پست بسپاریم تا دقیقاْ روز تولد طرف به دستش برسد و از تصور لبخندی که با دیدن پستچی و هدیه اش روی لبهایش نقش می بندد غرق لذت می شدیم ٬

کارت نوروز را هم وقتی پست می کردیم که روز اول فروردین برسد به مقصد.

این روزها که دنیا کوجکتر شده و همه سایت ها روزهای تولد را یادآوری می کنند ٬ انگار که تبریک ها هم کمتر به دل می نشیند.

مامانم دوست های فراوانی داشت و اکثراْ تمایل دارند که با من هم در ارتباط باشند ٬ دستشان درد نکند ولی تعدادی که فقط توقع دارند عصبیم می کنند ٬ تعدادی از آنها هم بی هیچ توقعی و فقط برای ادامه ارتباط مدام در تماسند و من کم سن را شرمنده می کنند.

دختر یکی از آن خوبان یک ماهه به ایران آمده بود و من از سر گرفتاری یا تنبلی یا فراموشی وقتی تماس گرفتم که به دیدنش بروم که فردایش بازمی گشت و بسیار شرمنده شدم وقتی گفت لااقل زود بیا و تا هدیه های پسرک برایش کوچک نشده سوغاتی هایت را بگیر و صد البته که بسیار خرسند شدم وقتی دریافتم وقتی می خواهد بیاید من و پسرکم را در یاد دارد حتی با وجود اینکه هنوز او را ندیده است.

فکر کردم هدیه ای با پست برایش بفرستم شاید او هم با دیدن پستچی و هدیه ٬ لبخندی به لب بنشاند.