هفته اول گذشت ٬ پادشاه پرسید کسی اعتراض کرد؟ گفتند نه.گفت پس مالیات رو ۲ برابر کنید.
یک هفته گذشت ٬ باز کسی اعتراض نکرد ٬ پادشاه باز هم مالیات را ۲ برابر کرد ولی باز هم کسی اعتراض نکرد.
پادشاه عصبانی شد. دستور داد علاوه بر مالیات اعلام کنند از این به بعد ترتیب کسانی رو می خوان وارد شهر بشن رو بدن بعد اجازه ورود بهشون بدن.
تعدادی رو استخدام کردن و دستور پادشاه اجرا شد و باز هم کسی اعتراض نکرد.
پادشاه از بی تفاوتی مردم عصبانی شد و یک روز صبح به دروازه شهر رفت تا ببیند آیا اصلاْ دستورش اجرا میشه یا نه.دید بله مردم به صف ایستادن و یک عده هم ترتیب همه رو میدن و بعد اجازه میدن وارد شهر بشن.
دستور داد همه جمع شن و از مردم پرسید آیا کسی اعتراضی داره؟ همه ساکت شدن و کلامی نگفتن ٬ یک نفر دست بلند کرد و گفت من می خوام چیزی بگم. پادشاه گفت اگر همین یکی رو همینجا تنبیه کنم دیگه کسی جرات اعتراض به خودش نمیده. پرسید حرفت چیه؟
اون مرد هم جواب داد٬ اگه میشه تعداد این آدماتون رو زیاد کنید ما اینجا خیلی توی صف می ایستیم تا نوبتمون بشه ٬ اونجوری کمتر معطل میشیم....
حالا حکایت ماست که دیگه نسبت به هیچی اعتراض نمیکنیم ٬
نه به پدری که توی خیابون بچه اش رو کتک میزنه ٬ جلوی چشم یک عده تماشاگر ساکت ...
نه به دزدی که تو روز روشن شیشه ماشینی رو میشکنه و ضبطشو میدزده ....
و نه به هیچ کدام از کارهایی که در طول روز میبینیم و باهاشون مخالفیم ....
نکنه میترسیم؟؟؟؟
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...