۱- دوستان گلم از همتون ممنون که تجربه هاتون رو برام گفتین ٬ جدا بعضی وقتا از نوشتن وبلاگ پشیمون می شم ولی امروز با دیدن اینهمه تجربه خیلی خوشحال شدم.

۲- من خیلی صبور نیستم ٬ گاهی پیش می آد که خیلی تند عکس العمل نشون می دم ٬ ولی در یک سال اخیر خیلی رو خودم کار کردم و سعی کردم در مواقع عصبانیت زود تصمیم نگیرم. با وجود همه سختی هایی که بچه در زندگی ایجاد می کنه من دوست ندارم که یک بچه داشته باشم و دوست ندارم که فاصله سنی بچه هام از ۴ سال بیشتر باشه ٬ چون خودم اگر یک خواهر داشتم یا برادرم کمتر با من اختلاف سنی داشت هم صمیمیتمون بیشتر می شد و هم  در شرایط سختی که برامون پیش آمد بیشتر می تونست کمک کنه. می دونم در شرایط کشور ما به دنیا آوردن یک بچه و به ثمر رسوندنش خیلی سخته ولی اگر سعی کنیم می تونیم بچه های خوب و با اخلاق و انسان تربیت کنیم.

۳- ارشک کلی با برف کیف کرد و تو برف ها راه رفت و زمین هم خورد ولی دوست نداشت دستاش رو تو برف فرو کنه ٬ یعنی اولش نمی دونست سرده و دستاش رو فرو کرد تو برفا ٬ بابا جونش هم که خدای تجربه نشون دادن به بچه است ٬ هی دستش رو کرد تو برفا و هی برف تکوند رو سر بچه تا صداش در اومد ولی به زور برگشتیم خونه.

۴- پارسال همین موقع ها بود که گل مریم بهم گفت شب ها بعد از خوابوندن سام تازه می شینن و از شیرین زبونی های پسرکشون برای هم تعریف می کنن و می خندن ٬ حالا ما در این برهه به سر می بریم و تمام حرفامون در مورد حرفای بامزه ارشک است ٬ یاد گرفته بپرسه این چیه؟ و آنقدر می پرسه که دیگه خنده ات می گیره. برام خیلی جالبه که وقتی اشتباهات گفتاریش رو اصلاح می کنم و بهش می گم دیگه اشتباه نمی گه. فرق اینجا و اونجا و کیه و چیه رو هم فهمیده. خلاصه که دنیایی داریم با این حرف زدن پسرکمون که البته چون احتمالاْ برای شما نباید زیاد شیرین باشه نمی گم براتون.

۵- تازگی ها خونمون خیلی برام کوچک شده و داره اذیتم می کنه ٬ انگاری دیگه از داشتنش خوشحال نیستم و دلم تغییر می خواد ٬ فکر کنم آقای همسر از حرفام خوشش نمی آد.