رفته ایم مراسم عزاداری امام حسین به صرف نهار ٬
غرییبه ها رفته اند و یکی از خودی ها که مداح است در حال خواندن ...... است ( اسمش را نمی دانم همان شعرهایی که با آهنگ می خوانند و سینه می زنند. ) ٬ شور حسینی او را گرفته و از جایش بلند شده و وسط مجلس ایستاده و یک دستش را هم مدام بالا و پایین می کند ٬
ارشک در آغوش من نشسته و به تقلید از بقیه سینه می زند ٬ چند تا از خانم های آشنا نظرشان جلب شده و از دور قربان صدقه اش می روند که چه سینه ای می زند ٬
ناگهان شازده که متوجه خوش آمدن خانمها شده ٬ برای اینکه نشان دهد هنر های دیگری هم دارد ٬ از بغل من می پرد وسط مجلس و شروع می کند به قردادن و رقصیدن ٬
خنده ام غیر قابل کنترل بود ٬ چطور او را دوباره در آغوشم نشاندم یادم نیست ولی بقیه آنقدر خندیدند که کم مانده بود از مجلس بیرونم کنند.
پی نوشت: سواپ این جمعه را از دست ندهید.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷ ساعت 7:38 توسط مامان ارشک
|
اینجا محل ثبت خاطرات پسر کوچولوی ماست. باشد که بعدها از دیدنش لذت ببرد...