قبل از تولد ارشک فکر نمی کردم با آمدنش همه قسمتهای زندگیم تحت تاثیر قرار بگیره ٬ فکر نمی کردم که دیگه حتی ۱۰ دقیقه وقت خصوصی برای خودم نخواهم داشت ٬ فکر نمی کردم دیگه نمی شه برنامه های ناگهانی تدارک دید و مسیر عوض کرد و از شرکت به جای خونه رفت شمال ٬ فکر نمی کردم باید همه زندگی رو جوری برنامه ریزی کرد که در راستای راحتی شازده باشه ٬

وقتی به دنیا آمد تا مدتی به خودم می گفتم چه کاری بود کردم ٬

حالا هم گاهی وقتا دلم تنهایی می خواد ٬ دلم می خواد برنامه ناگهانی داشته باشم ٬ دلم می خواد با آقای همسر دو تایی بریم اینور اونور ٬ ولی نمی شه....

با توصیف همه اینها ٬ وقتی ارشک بعد از چند دقیقه ندیدن من راه می افته تو خونه و می گه "مامان کو؟" ٬ دلم هری می ریزه پایین ٬

وقتی صدای تاپ تاپ پاهاش رو می شنوم که بدو بدو دنبال من می گرده ٬ از خوشحالی نمی دونم چه کنم. ضد و نقیض شدم دیگه....